🍷 شراب قرمز

🍷 شراب قرمز

پارت ۳۰ — آخرین راز

درِ انبار کاملاً باز شد.

رینا با دیدن کسی که وارد شد، خشکش زد.

جونگکوک زیر لب گفت:
— خب... این یکی دیگه واقعاً سورپرایز بود.

رینا با عصبانیت به او نگاه کرد:
— تو چرا حتی تو این شرایط هم شوخی می‌کنی؟

جونگکوک شانه بالا انداخت:
— چون اگه شوخی نکنم، احتمالاً تو منو می‌کشی.

رینا اخم کرد:
— شاید هنوزم بکشم.

جونگکوک لبخند زد:
— پس حداقل بذار اول زنده بمونیم.

مرد روبه‌رو چند قدم جلو آمد.

رینا با ناباوری گفت:
— تو...

مرد جواب داد:
— بالاخره فهمیدی.

جونگکوک آرام کنار رینا ایستاد.

— حالا دیگه وقتشه همه‌چیز رو بگی.

مرد نگاهی به هر دویشان انداخت.

— سال‌ها پیش، خانواده‌های شما برای پایان دادن به دشمنی بین دو خاندان، قراردادی بستند. ازدواج شما قرار بود بخشی از همان قرارداد باشد.

رینا با عصبانیت گفت:
— یعنی تمام این مدت من فقط یه معامله بودم؟

جونگکوک فوراً گفت:
— نه.

رینا به او نگاه کرد.

جونگکوک ادامه داد:
— شاید شروعش معامله بوده باشه... ولی چیزی که بعدش اتفاق افتاد، انتخاب خودمون بود.

رینا چند لحظه ساکت ماند.

بعد آهسته گفت:
— بالاخره یه حرف درست زدی.

جونگکوک خندید:
— «بالاخره»؟ من خیلی حرف درست می‌زنم.

رینا گفت:
— آره، فقط بین صدتا حرف بی‌ربط.

جونگکوک با خنده سرش را تکان داد.

— خیلی خوب، خانم همیشه‌حق‌با‌من.

رینا جواب داد:
— چون معمولاً حق با منه.

جونگکوک گفت:
— این اعتمادبه‌نفست یه روز کار دستم می‌ده.

رینا لبخند زد.

— خودت خواستی وارد زندگیم بشی.

جونگکوک برای لحظه‌ای ساکت شد.

بعد گفت:

— آره... و این یکی از معدود تصمیم‌هایی بود که ازش پشیمون نیستم.

رینا چیزی نگفت.

مرد روبه‌رو با تعجب به آن دو نگاه کرد.

— شما دوتا وسط این همه خطر واقعاً دارید شوخی می‌کنید؟

جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:

— بله. عادت داریم.

رینا زیر لب گفت:
— متأسفانه.

جونگکوک لبخند زد.

— خودت هم بدت نمیاد.

رینا سریع گفت:
— زیاد حرف نزن!

صدای خنده‌ی کوتاه جونگکوک در انبار پیچید.

اما درست همان لحظه، صدای شلیک از بیرون شنیده شد.

هر دو فوراً جدی شدند.

جونگکوک گفت:
— شوخی تموم شد.

رینا نفس عمیقی کشید.

— پس بریم سراغ آخرین راز.

جونگکوک سر تکان داد.

و هر دو کنار هم به سمت در برگشتند...
دیدگاه ها (۰)

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 10رینا با دیدن پدر ناتنیش چند قدم از در فاصله...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت چهل‌وششم 𓆪 🖤🥀اتاق در سکوت فرو رفته بود.اسما ...

partسکوت...فقط صدای نفس‌ها شنیده می‌شد.مین‌هو پوزخند زد.«اگه...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪مرد قدمی جلو آمد.ات با تعج...

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط