╭──────────────╮
╭──────────────╮
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه⁷
با اعتماد به نفس و بدون ترس حرفم رو زدم و با شجاعت کیفم رو برداشتم و از صندلی بلند شدم
بین راه صداش منو نگه داشت:
+مطمئنی؟
بدون اینکه برگردم گفتم:
- هیچوقت اینقدر مطمئن نبودم
و چند لحظه بعد احساس کردم که از پشت بهم نزدیک میشه...
بدون اینکه بلرزم یا بترسم محکم سر جام وایسادم و برنگشتم
دیگه اونقدری بهم نزدیک شده بود که صدای نفسهاش رو کنار گوش و گردنم احساس میکردم...
آروم که بهم نزدیک شد از پشت موهام رو از کنار گردنم کنار برد..
دقیقا مثل دفعه قبل گردنبند قو رو توی دستش گرفت
و بعد سرشو بیشتر نزدیک گوشم کرد:
+ حواست باشه که درگیر چه بازیای میشی... ادت...
و بدون اینکه اجازه بده چیزی بگم ازم دور شد:
+ دنیل خانم رو برسون...
و چند لحظه بعد از در خارج شدم و به سمت ماشین دنیل رفتیم..
ذهنم درگیر حرفهایی بود که بهم زده بود..
کاملا درست میگفت...
من وارد بازیای شده بودم که حتی قوانینش رو نمیدونستم
اما راهی هم برای خروج ازش وجود نداشت..
بعد از یه رانندگی طولانی ماشین جلوی آپارتمانم وایساد
دنیل مثل همیشه از ماشین پیاده شد و در رو باز کرد
تشکری کردم و از ماشین پیاده شدم
به سمت خونم قدم برداشتم
در رو باز کردم و وارد شدم
کیفم رو روی مبل پرت کردم و خودم هم روی مبل ولو شدم..
نگاهی به ساعت انداختم..
ساعت ۴ بعدازظهر رو نشون میداد
زمان انگار میدوئه...
همینجور که به سقف خیره شده بودم همه چیز رو توی ذهنم مرور میکردم...
دیگه واقعا مغزم هنگ کرده بود...
دلم میخواست الآن توی بغل زنی باشم که حتی چیزی ازش یادم نیست..
دستی به اون گردنبند قو کشیدم
و قطره اشکی از گوشه چشمام غلتید..
پاهام رو بغل کردم و مثل یه بچه کوچولو جمع و جور شدم...
و حتی نفهمیدم کی خوابم برد...
ویو ساعت ۲ شب:
با صدای کوبیدن یک نفر به در از خواب پریدم
صدا به قدری وحشتناک بود که کل وجودم از ترس یخ کرد
با همون بدن درد از مبل بلند شدم و آروم به سمت در رفتم
یعنی دوباره خودشه؟
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه⁷
با اعتماد به نفس و بدون ترس حرفم رو زدم و با شجاعت کیفم رو برداشتم و از صندلی بلند شدم
بین راه صداش منو نگه داشت:
+مطمئنی؟
بدون اینکه برگردم گفتم:
- هیچوقت اینقدر مطمئن نبودم
و چند لحظه بعد احساس کردم که از پشت بهم نزدیک میشه...
بدون اینکه بلرزم یا بترسم محکم سر جام وایسادم و برنگشتم
دیگه اونقدری بهم نزدیک شده بود که صدای نفسهاش رو کنار گوش و گردنم احساس میکردم...
آروم که بهم نزدیک شد از پشت موهام رو از کنار گردنم کنار برد..
دقیقا مثل دفعه قبل گردنبند قو رو توی دستش گرفت
و بعد سرشو بیشتر نزدیک گوشم کرد:
+ حواست باشه که درگیر چه بازیای میشی... ادت...
و بدون اینکه اجازه بده چیزی بگم ازم دور شد:
+ دنیل خانم رو برسون...
و چند لحظه بعد از در خارج شدم و به سمت ماشین دنیل رفتیم..
ذهنم درگیر حرفهایی بود که بهم زده بود..
کاملا درست میگفت...
من وارد بازیای شده بودم که حتی قوانینش رو نمیدونستم
اما راهی هم برای خروج ازش وجود نداشت..
بعد از یه رانندگی طولانی ماشین جلوی آپارتمانم وایساد
دنیل مثل همیشه از ماشین پیاده شد و در رو باز کرد
تشکری کردم و از ماشین پیاده شدم
به سمت خونم قدم برداشتم
در رو باز کردم و وارد شدم
کیفم رو روی مبل پرت کردم و خودم هم روی مبل ولو شدم..
نگاهی به ساعت انداختم..
ساعت ۴ بعدازظهر رو نشون میداد
زمان انگار میدوئه...
همینجور که به سقف خیره شده بودم همه چیز رو توی ذهنم مرور میکردم...
دیگه واقعا مغزم هنگ کرده بود...
دلم میخواست الآن توی بغل زنی باشم که حتی چیزی ازش یادم نیست..
دستی به اون گردنبند قو کشیدم
و قطره اشکی از گوشه چشمام غلتید..
پاهام رو بغل کردم و مثل یه بچه کوچولو جمع و جور شدم...
و حتی نفهمیدم کی خوابم برد...
ویو ساعت ۲ شب:
با صدای کوبیدن یک نفر به در از خواب پریدم
صدا به قدری وحشتناک بود که کل وجودم از ترس یخ کرد
با همون بدن درد از مبل بلند شدم و آروم به سمت در رفتم
یعنی دوباره خودشه؟
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
- ۵۴۲
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط