مافیای من
#مافیای_من
پارت25
ویوو ا/ت:
گوشیم رو محکم توی دستم فشردم. با دیدنِ چهرهی جدی و ترسناکِ جیمین، تازه فهمیدم چه گندی زدم. من فقط میخواستم جونگکوک رو خراب کنم و خودم رو توی دلِ جیمین جا کنم، اما حالا… اسمِ میرا رو آورده بودم. جیمین بیرحمتر از اونی بود که فکرش رو میکردم.
جیمین اصلاً به من نگاه هم نمیکرد. گوشیش رو بالا آورد و شمارهی جونگکوک رو گرفت. صدای بوقِ ممتدِ گوشی، توی اتاقِ بزرگ و سردش میپیچید. قلبِ خودم هم داشت توی دهنم میزد.
ا/ت (با صدای لرزون):جیمین… صبر کن… شاید اشتباه کردم! اصلاً ولش کن…
جیمین فقط یه نگاهِ کشنده بهم انداخت که پاهام سست شد
جیمین:خفهشو ا/ت! تو خودت نمیدونی چه بازیای رو شروع کردی
جونگکوک: بله جیمین
جیمین:سلام رفیق… مثل اینکه اصلا حواست به عمارتت نیست. یه موشِ کوچولو اونجا داری که اخبارِ خونهتو پهن کرده بیرون… اسمش چی بود؟ آهان… میرا!
جونگکوک:هاع ...میرا؟
جیمین:آره میرا...خواهرش لوش داد... اون یک چیزی توی خونت دیده و اینو به ا/ت گفته ...
جونگکوک:همون عکس؟
جیمین:آره
جونگکوک:مگه امروز میرا و ا/ت با هم نرفته بودن بیرون؟...الان ا/ت پیشه توعه؟؟
جیمین(با لحن سرد و با صدای بم:چرا ...اما الان ا/ت پیش منه و خواهرشو به دردسر بدی انداخته...جونگکوک حواست به دستیارت باشه، قبل از اینکه خودم تنبیهش کنم…
پشتِ خط، برای چند لحظه سکوت شد. صدای جونگکوک از پشت خط تغییر کرد؛ اون حالتِ خونسردیش جاش رو داد به یه تردیدِ عجیب.
جونگکوک:اما... میرا هنوز نیومده خونه...
نکنه… باشه جیمین… من بعداً بهت زنگ میزنم، باید برم!
تلفن قطع شد…
جیمین با همون نگاه سردش بهم زل زدن بود از پشت میز اومد این طرف آروم آروم قدم برداشت و هر لحظه بهم نزدیک تر میشد آنقدر بهم نزدیک شد که منم داشتم عقب عقب میرفتم تا جایی که خوردم به دیوار
تمام مدت جیمین را زده بود بهم و داشت قدم برمیداشت وقتی خوردم به دیوار دستش رو گذاشت روی دیوار و سرشو آورد نزدیک گوشم و زمزمه کرد
جیمین(با صدای آروم و سرد)چرا فکر کردی با خراب کردن جونگکوک میتونی بهم نزدیک بشی؟؟
من باید خودمو قوی نشون میدادم پس
سرمو آوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم
ا/ت: من قصد نداشتم بهت نزدیک بشم فقط چون فکر میکردم قرارها یکی از پشت بهت خنجر بزنه بهت گفتم...چون من دستیارتم
جیمین:یعنی میخوای من باور کنم که بخاطر خودم بهم اینو گفتی...آخه فکر میکنم بخاطر دوست پسرت بهم نزدیک شدی تا انتقام بگیری...
دستام داشت میلرزید وقتی گفت بخاطر دوست پسرت خشم کل وجودم رو گرفت اما سعی کردم هیچی نگم
جبمین:چیشد ...دوباره یادت اومد می اونو ازت گرفته
ا/ت: ببند دهنتو
جیمین:فکر نکنم بتونی با رئیست اینجوری حرف بزنی
یک قطره اشکی از کنار چشمم ریخت
جیمین رو حل دادم و از اتاقش خارج شدم
ویوو جونگکوک:
(با قطع شدنِ تلفن، گوشی رو محکم توی مشتم فشردم. کلافه و عصبی از اتاق کارم زدم بیرون و قدمبهقدم به سمتِ درِ ورودیِ عمارت رفتم
جونگکوک: لعنت بهت میرا… مگه نگفتم مراقبت خودت باش
گوشیم رو دوباره برداشتم و شمارهی میرا رو گرفتم. صدای بوقِ ممتد، تکتک سلولهای مغزم رو منفجر میکرد. هیچکس جواب نمیداد. ضربانِ قلبم بالا رفته بود؛ نه از ترسِ جیمین، از اینکه فهمیده بودم پایِ یه خطرِ واقعی واسطه الان معلوم نیست میرا تو چه حالیه
سوارِ ماشینم شدم و گازش رو گرفتم. باید میرفتم همون کافهای که میرا رفته بود… یا حداقل پیداش میکردم...
پایان پارت 25
پارت25
ویوو ا/ت:
گوشیم رو محکم توی دستم فشردم. با دیدنِ چهرهی جدی و ترسناکِ جیمین، تازه فهمیدم چه گندی زدم. من فقط میخواستم جونگکوک رو خراب کنم و خودم رو توی دلِ جیمین جا کنم، اما حالا… اسمِ میرا رو آورده بودم. جیمین بیرحمتر از اونی بود که فکرش رو میکردم.
جیمین اصلاً به من نگاه هم نمیکرد. گوشیش رو بالا آورد و شمارهی جونگکوک رو گرفت. صدای بوقِ ممتدِ گوشی، توی اتاقِ بزرگ و سردش میپیچید. قلبِ خودم هم داشت توی دهنم میزد.
ا/ت (با صدای لرزون):جیمین… صبر کن… شاید اشتباه کردم! اصلاً ولش کن…
جیمین فقط یه نگاهِ کشنده بهم انداخت که پاهام سست شد
جیمین:خفهشو ا/ت! تو خودت نمیدونی چه بازیای رو شروع کردی
جونگکوک: بله جیمین
جیمین:سلام رفیق… مثل اینکه اصلا حواست به عمارتت نیست. یه موشِ کوچولو اونجا داری که اخبارِ خونهتو پهن کرده بیرون… اسمش چی بود؟ آهان… میرا!
جونگکوک:هاع ...میرا؟
جیمین:آره میرا...خواهرش لوش داد... اون یک چیزی توی خونت دیده و اینو به ا/ت گفته ...
جونگکوک:همون عکس؟
جیمین:آره
جونگکوک:مگه امروز میرا و ا/ت با هم نرفته بودن بیرون؟...الان ا/ت پیشه توعه؟؟
جیمین(با لحن سرد و با صدای بم:چرا ...اما الان ا/ت پیش منه و خواهرشو به دردسر بدی انداخته...جونگکوک حواست به دستیارت باشه، قبل از اینکه خودم تنبیهش کنم…
پشتِ خط، برای چند لحظه سکوت شد. صدای جونگکوک از پشت خط تغییر کرد؛ اون حالتِ خونسردیش جاش رو داد به یه تردیدِ عجیب.
جونگکوک:اما... میرا هنوز نیومده خونه...
نکنه… باشه جیمین… من بعداً بهت زنگ میزنم، باید برم!
تلفن قطع شد…
جیمین با همون نگاه سردش بهم زل زدن بود از پشت میز اومد این طرف آروم آروم قدم برداشت و هر لحظه بهم نزدیک تر میشد آنقدر بهم نزدیک شد که منم داشتم عقب عقب میرفتم تا جایی که خوردم به دیوار
تمام مدت جیمین را زده بود بهم و داشت قدم برمیداشت وقتی خوردم به دیوار دستش رو گذاشت روی دیوار و سرشو آورد نزدیک گوشم و زمزمه کرد
جیمین(با صدای آروم و سرد)چرا فکر کردی با خراب کردن جونگکوک میتونی بهم نزدیک بشی؟؟
من باید خودمو قوی نشون میدادم پس
سرمو آوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم
ا/ت: من قصد نداشتم بهت نزدیک بشم فقط چون فکر میکردم قرارها یکی از پشت بهت خنجر بزنه بهت گفتم...چون من دستیارتم
جیمین:یعنی میخوای من باور کنم که بخاطر خودم بهم اینو گفتی...آخه فکر میکنم بخاطر دوست پسرت بهم نزدیک شدی تا انتقام بگیری...
دستام داشت میلرزید وقتی گفت بخاطر دوست پسرت خشم کل وجودم رو گرفت اما سعی کردم هیچی نگم
جبمین:چیشد ...دوباره یادت اومد می اونو ازت گرفته
ا/ت: ببند دهنتو
جیمین:فکر نکنم بتونی با رئیست اینجوری حرف بزنی
یک قطره اشکی از کنار چشمم ریخت
جیمین رو حل دادم و از اتاقش خارج شدم
ویوو جونگکوک:
(با قطع شدنِ تلفن، گوشی رو محکم توی مشتم فشردم. کلافه و عصبی از اتاق کارم زدم بیرون و قدمبهقدم به سمتِ درِ ورودیِ عمارت رفتم
جونگکوک: لعنت بهت میرا… مگه نگفتم مراقبت خودت باش
گوشیم رو دوباره برداشتم و شمارهی میرا رو گرفتم. صدای بوقِ ممتد، تکتک سلولهای مغزم رو منفجر میکرد. هیچکس جواب نمیداد. ضربانِ قلبم بالا رفته بود؛ نه از ترسِ جیمین، از اینکه فهمیده بودم پایِ یه خطرِ واقعی واسطه الان معلوم نیست میرا تو چه حالیه
سوارِ ماشینم شدم و گازش رو گرفتم. باید میرفتم همون کافهای که میرا رفته بود… یا حداقل پیداش میکردم...
پایان پارت 25
- ۷.۸k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط