دیو و دلبر

دیو و دلبر

دیو و دلبر

پارت ۲۷

لباسم را در مشتم جمع کردم کلی خنده و خوشحالی

من این خواستگاری را نمیخواستم نمیخواستم با مردی ازدواج کنم که

همراه آن عوضیا بهم تجاو.ز کردن

طبق رسم و رسومات روستا نشون کردیم . سوره محرمیت را حاجی رحمان خواند

و انگشتر طلا را در دستم کردن تمام ترس و دلهره هایم بیجا نبودن

اشکی از گوشه چشمم سر خورد ملوک خانوم بزرگ نزدیکم شد با چشمای

کینه ای بهم چشم دوخت و بعد رفتن اما باریش ماند من و اون مانده بودیم

سرم پایین بود نگاه خیره اش مرا اذیت میکرد

آمد نزدیک دو جفت کفش تمیز و واکس کشیده جلو چشمهایم بود قطره اشکی از ترس

روی نوک کفشش ریخت که صدای کلفتش گوش هایم را پر نمود

-اشک تمساح نریز واسه من هرزه کوچولو

لباسم در مشتم بود سرم را یکم بالا اوردم تا با چشم های سیاه و خشمگینش خیره شده ام

_چرا چرا ولم نمیکنی هان مگه من چه بدی در حقت کرده

چند قدم بهم نزدیک شد و به عقب رفتم تا جایی که خوردم به دیوار .

یک دستش کنار سرم قرار گرفت سرش کنار گوشم آورد

نفس هایش و صدای پر از حرصش را خالی کرد

-فقط داریم بازی میکنم هرزه کوچولو

کنار کشید قدم های محکمش را سمت در کشید

با صدای لرزونم گفتم

_بازی؟؟؟!

فقط صدای پوزخند صدا دارش توی گوشم پیچید و با صدای بسته شدن در

زانو هایم دیگر تحمل این تن سنگین و بی جونم را نداشتن

دیو و دلبر

پارت ۲۸

زانو زدم و هق هق گریه میکردم با شنیدن صدای کفش مادرم چشمهای خیسم را کشوندم سمتش

وحشت کرده اومد سمتم و روی زانوش نشست

-دخترکم برای چی گریه میکنی بگو بگو چرا اینقدر داری خودتو اعذاب میدی

مچ دستش را گرفتم همونجور که دست های لطیفش روی صورتم بود گفتم

_مادر مادر اگه یروز یروز اشتباه بزرگی کنم منو میبخشی کنارم میمونی

موهایم را بوسید و گفت

-دیوانه شدی معلومه میمونم کنارت میمونم تو دخترمی تو تک دخترمی

چرا بین این همه ترس لبخندی روی لبهام نقش بست

بابا آمد داخل و به سمت من و مادر آمد

-عزیز بابا گریه رو تموم کن هیچکس نمیتونه رو حرف بابا حرف بزنه

اینا اینا نمیدونست کابوس شبهام داره منو بیشتر توی تاریکی خودش حبس میکند

اشکامو پاک کردن و منو بلند کردن اونا رفتن جلو
و وارد اتاقشون شدن

نزدیک در اتاقم شدم که صدای دختر عمو باعث شد بایستم

نگاهش کردم با صدای پر از حرص گفت

-تو چی داشتی که من نداشتم

با لبخند غمگینی وارد اتاقم شده ام و در را محکم بستم

با همان لباس ها روی تختم خوابیدم

#به‌‌زبان‌نویسنده

دلربا نفس نفس میزد دوباره کابوسش آمده بود

همان قهقه ها و همان حرف های زشتشان
و همان نگاه های چندششات روی تن بلوری اش

جیغ میکشید و تو خواب ناله میکرد تا اینکه مادر پدرش و حاجی رحمان کل خانواده وارد اتاقش

شدن دلربا تو خودش جمع شده بود .

نادر میخواست دلربا را آرام کند اما دلربا میترسید از همشون

بی بی شاه پسند رفت کنارش آن را در بغلش گرفت موهای سیاه موجی اش را نوازش میکرد

دلربا آرام گرفت اما

عزیزانم پارت ها جلو هستن در کانال سروش؛
https://splus.ir/joingroup/AX3Pm-5e-gZLPa05ain0kA
دیدگاه ها (۰)

دیو و دلبر پارت ۷ ***چشمهایش را به آرامی باز کرد اما با دیدن...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_17 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄دوش...

کپشنننننننننن🛐🛐🛐دوردونه سکسی🤤🔞پارت اول از دروازه بزرگ آهنی ب...

پارت ۴۴شب بعد از مراسم، کنار پنجره ایستاده بودم.جونگکوک پشت ...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 28یونگی که کنار دیوار ایستاده بو...

𓆩 پارت ۵۸ 𓆪 🖤جیمین هنوز مشغول تماس بود که اسم ات روی گوشی‌اش...

+نه بابا اخه ببی ( بوق بوق گوشی رو قطع کرد) دید ات وای چکار...

🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»— «لانا، وایسا!»صدای کوک پشت سرش آمد.اما ...

وقتی میرین مهمونی ولی ...با صدای میا نفس عمیقی کشیدم _آره جو...

پارت ۴۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط