"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
#part_28🍷🎸
فقط میدونم که قبلا اینطوری نبود...
سر وقت میومد خونه...
با هم مسافرت میرفتیم...
میخندیدیم و خوش میگذروندیم...
اما از یه جایی به بعد تمام زندگی بابا شد کارش...
دیگه زیاد نمیخندید...چرا میخندید اما نه مثل قبل...
انگار داشت تظاهر میکرد که داره میخنده...
خونه نمیومد و غذا نمیخورد...
با لباس های چروکیده و بدون اتو از خونه بیرون میرفت...
و حتی فراموش میکرد کلید ماشین یا گوشیش رو برداره...
میرفت بیرون و دوباره با عجله برمیگشت داخل خنده ی من در اوردی ای میزد...
وسایلاش رو برمیداشت و میرفت...
باید از این موضوع سر در میاوردم...
اما چجوری؟!
رو به بابا کردم و لبخند غمگینی زدم...
سرم رو تکون دادم و سعی کردم بغضمو قورت بدم...
لعنتی الان وقت گریه نبود...
لب زدم:
- راست میگی
حین رانندگی بوسه ای روی گونه ی زبرش کاشتم...
ادامه دادم:
-پس تا میتونی به کسایی که بهت نیاز دارن کمک کن،تا من به بقیه پُز بدم که بابام یه قهرمانه! ...
لبخندی زد و سرش رو تکون داد...
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
#part_28🍷🎸
فقط میدونم که قبلا اینطوری نبود...
سر وقت میومد خونه...
با هم مسافرت میرفتیم...
میخندیدیم و خوش میگذروندیم...
اما از یه جایی به بعد تمام زندگی بابا شد کارش...
دیگه زیاد نمیخندید...چرا میخندید اما نه مثل قبل...
انگار داشت تظاهر میکرد که داره میخنده...
خونه نمیومد و غذا نمیخورد...
با لباس های چروکیده و بدون اتو از خونه بیرون میرفت...
و حتی فراموش میکرد کلید ماشین یا گوشیش رو برداره...
میرفت بیرون و دوباره با عجله برمیگشت داخل خنده ی من در اوردی ای میزد...
وسایلاش رو برمیداشت و میرفت...
باید از این موضوع سر در میاوردم...
اما چجوری؟!
رو به بابا کردم و لبخند غمگینی زدم...
سرم رو تکون دادم و سعی کردم بغضمو قورت بدم...
لعنتی الان وقت گریه نبود...
لب زدم:
- راست میگی
حین رانندگی بوسه ای روی گونه ی زبرش کاشتم...
ادامه دادم:
-پس تا میتونی به کسایی که بهت نیاز دارن کمک کن،تا من به بقیه پُز بدم که بابام یه قهرمانه! ...
لبخندی زد و سرش رو تکون داد...
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
- ۱۲۵
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط