چند پارتی درخواستیـ
چند پارتی درخواستیـ
ــــــــــــ🔪💔ــــــــــــ
وقتی ناخواسته بهت خیانت میکنه
ـــــــــــ🔪💔ــــــــــــ
ویو تهیونگ حال:
امروزم مجبور شدم با ا/ت سرد رفتار کنم...
اما امروز...
باید با اون دختره جلوی ا/ت ظاهر میشدم.
دردناک ترین کاری که باید انجام میدادم...
ظهر تو کافه منتظر اون دختره ی خراب بودم.
یهو ی دختر با باز ترین لباس اومد دم میرم.
دختره(¢)
¢ اوه سلام ددی«عشوه»
ــ من ددیت نیستم خراب
¢ ولی مجبوری«شیطون،پوزخند»
ــ بدو الان ا/ت میاد.
امروز قرار بود ا/ت با دوستاش به این کافه بیا پس ما هم نقشه کشیدیم بیایم اینجا.
بعد چند مین.
ا/ت رسید
اعصابم بهم ریخت ولی سالم بودنش از همه چی برام مهمتر بود...
وارد شدن ات باخنده به دور و اطراف نگاه میکرد تا نگاش به من خورد و اون دختره خندشمحو شد...
ویو ا/ت:
تهیونگ هر روز سردتر میشد.
امروز قرار بود با دوستام بریم کافه منم قبول کردم برم،که بتونم از این قضیه فاصله بگیرم.
اول رفتم دوش ده مینی گرفتم و بعدش هم یک استایل شیک و یک میکاپ ملو انجام دادم.
یک ساعت بعد:
حدودا رسیدم دم در کافه ماشین رو پارک کردم پیاده شدم.
با دیدن بچه ها خنده ای کردم رفتم سمتشون.
بعد سلام و احوال پرسی وارد کافه شدم.
جای باحالی بود با دقت داشتم به چیزای داخل کافه دقت میکردم تا چشم افتاد به تهیونگ.
اینجا چیکار میکرد.؟
و بعدش نگام افتاد به دختری که جلوی تهیونک بود...
تو شم بودم که بغضم بی صدا ترکید.
اشکام باهم مسابقه میدادن...
باورم نمیشد ...
اون به من خیانت کرده بود...
از کافه بدون هیچ حرفی زدم بیرون و تصمیم گرفتم تمام خاطراتم با تهیونگ رو فراموش کنم....
ادامه دارد...
خوابم میاددددددد
شاید پارت بعدیو فردا بدممممم
درک کنید 🔪💔
ــــــــــــ🔪💔ــــــــــــ
وقتی ناخواسته بهت خیانت میکنه
ـــــــــــ🔪💔ــــــــــــ
ویو تهیونگ حال:
امروزم مجبور شدم با ا/ت سرد رفتار کنم...
اما امروز...
باید با اون دختره جلوی ا/ت ظاهر میشدم.
دردناک ترین کاری که باید انجام میدادم...
ظهر تو کافه منتظر اون دختره ی خراب بودم.
یهو ی دختر با باز ترین لباس اومد دم میرم.
دختره(¢)
¢ اوه سلام ددی«عشوه»
ــ من ددیت نیستم خراب
¢ ولی مجبوری«شیطون،پوزخند»
ــ بدو الان ا/ت میاد.
امروز قرار بود ا/ت با دوستاش به این کافه بیا پس ما هم نقشه کشیدیم بیایم اینجا.
بعد چند مین.
ا/ت رسید
اعصابم بهم ریخت ولی سالم بودنش از همه چی برام مهمتر بود...
وارد شدن ات باخنده به دور و اطراف نگاه میکرد تا نگاش به من خورد و اون دختره خندشمحو شد...
ویو ا/ت:
تهیونگ هر روز سردتر میشد.
امروز قرار بود با دوستام بریم کافه منم قبول کردم برم،که بتونم از این قضیه فاصله بگیرم.
اول رفتم دوش ده مینی گرفتم و بعدش هم یک استایل شیک و یک میکاپ ملو انجام دادم.
یک ساعت بعد:
حدودا رسیدم دم در کافه ماشین رو پارک کردم پیاده شدم.
با دیدن بچه ها خنده ای کردم رفتم سمتشون.
بعد سلام و احوال پرسی وارد کافه شدم.
جای باحالی بود با دقت داشتم به چیزای داخل کافه دقت میکردم تا چشم افتاد به تهیونگ.
اینجا چیکار میکرد.؟
و بعدش نگام افتاد به دختری که جلوی تهیونک بود...
تو شم بودم که بغضم بی صدا ترکید.
اشکام باهم مسابقه میدادن...
باورم نمیشد ...
اون به من خیانت کرده بود...
از کافه بدون هیچ حرفی زدم بیرون و تصمیم گرفتم تمام خاطراتم با تهیونگ رو فراموش کنم....
ادامه دارد...
خوابم میاددددددد
شاید پارت بعدیو فردا بدممممم
درک کنید 🔪💔
- ۳۰۹
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط