4
پارت چهارم – فصل اول فیک «درون تاریکی، نام او»
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، اسمات کم / شخصیتها: جونگکوک، اَت، یونهو، سوآ)
---
[شب – حیاط پشتی عمارت – محوطه تمرین تیراندازی]
صدای شلیکها یکی پس از دیگری تو شب طنین میانداخت. ات پشت سر جونگکوک ایستاده بود و با دقت حرکاتش رو تماشا میکرد.
جونگکوک بعد از آخرین گلوله، اسلحه رو پایین آورد و بدون اینکه برگرده گفت:
«دوست داری امتحان کنی؟»
ات به آرومی جلو اومد، اسلحه رو از دستش گرفت.
«من با اسلحه قمار نمیکنم. اما خوب بلدم بازی رو طوری بچرخونم که طرفم سلاحش رو بندازه.»
جونگکوک برای اولینبار، لبخندش واقعی شد.
---
[دقایقی بعد – راهروهای خلوت عمارت]
ات و جونگکوک با هم راه میرفتن. هوا سرد شده بود، اما بینشون چیزی در حال گرم شدن بود.
جونگکوک پرسید:
«چرا قمار؟»
ات ایستاد. نگاهش به عکسهای قدیمی روی دیوار بود.
«چون وقتی همهچی ازت گرفته بشه، آخرین چیزی که برات میمونه، شانسه... و من تصمیم گرفتم خودم شانس رو بسازم.»
جونگکوک نزدیکتر شد. صداش آروم و خفه بود:
«و حالا چی میخوای بسازی، ات؟»
ات چرخید، به چشماش خیره شد.
«شاید... یه مرد شکستناپذیر که حتی خودش باور نداره هنوز قلب داره.»
لحظهای سکوت افتاد. نگاههاشون قفل شده بودن. نفسها سنگین، فضا گرم، خطرناک... اما هنوز آتیش کامل شعله نگرفته بود.
---
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، اسمات کم / شخصیتها: جونگکوک، اَت، یونهو، سوآ)
---
[شب – حیاط پشتی عمارت – محوطه تمرین تیراندازی]
صدای شلیکها یکی پس از دیگری تو شب طنین میانداخت. ات پشت سر جونگکوک ایستاده بود و با دقت حرکاتش رو تماشا میکرد.
جونگکوک بعد از آخرین گلوله، اسلحه رو پایین آورد و بدون اینکه برگرده گفت:
«دوست داری امتحان کنی؟»
ات به آرومی جلو اومد، اسلحه رو از دستش گرفت.
«من با اسلحه قمار نمیکنم. اما خوب بلدم بازی رو طوری بچرخونم که طرفم سلاحش رو بندازه.»
جونگکوک برای اولینبار، لبخندش واقعی شد.
---
[دقایقی بعد – راهروهای خلوت عمارت]
ات و جونگکوک با هم راه میرفتن. هوا سرد شده بود، اما بینشون چیزی در حال گرم شدن بود.
جونگکوک پرسید:
«چرا قمار؟»
ات ایستاد. نگاهش به عکسهای قدیمی روی دیوار بود.
«چون وقتی همهچی ازت گرفته بشه، آخرین چیزی که برات میمونه، شانسه... و من تصمیم گرفتم خودم شانس رو بسازم.»
جونگکوک نزدیکتر شد. صداش آروم و خفه بود:
«و حالا چی میخوای بسازی، ات؟»
ات چرخید، به چشماش خیره شد.
«شاید... یه مرد شکستناپذیر که حتی خودش باور نداره هنوز قلب داره.»
لحظهای سکوت افتاد. نگاههاشون قفل شده بودن. نفسها سنگین، فضا گرم، خطرناک... اما هنوز آتیش کامل شعله نگرفته بود.
---
- ۸.۵k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط