قسمت ۶
قسمت ۶
روزهای اول زندگی مشترک، بیشتر شبیه میدان جنگ بود. جونگکوک عادت داشت وسایلش رو وسط هال ول کنه، با دوستاش تا دیروقت بیرون باشه و صدای موزیک رو تا آخر زیاد کنه. «ات» هم دختری نبود که سکوت کنه؛ هر بار که جونگکوک صدایی درمی آورد، «ات» با یه تیکه یا جوابِ حاضرجوابانه، حسابش رو میرسید.
یک شب، وقتی جونگکوک با چندتا از دوستاش (از جمله جیمین) توی خونهی خودشون پیتزا میخوردند و میخندیدند، در اتاق باز شد و «ات» با لباس راحتیِ شیک، با چهرهای که کاملاً جدیت توش موج میزد، وارد هال شد.
جیمین تا «ات» رو دید، سریع از جاش بلند شد، سرفهای کرد و گفت: «اِ… سلام خانم جئون! ما دیگه داشتیم میرفتیم… درسته جونگکوک؟»
جونگکوک که نمیخواست جلوی دوستش کم بیاره، گفت: «کجا بابا بشین! خونه خودته. این خانمم مهمونناپذیره.»
«ات» توجهی به جیمین نکرد، مستقیم رفت جلو، ریموت رو برداشت، تلویزیون و موزیک رو خاموش کرد، دستش رو به کمر زد و به جونگکوک خیره شد: «ببین جونگکوک! مهمونیهات توی ساعت دو نصفهشب برای خودت جذابه، اما برای من که فردا کلی کار دارم، اصلاً خندهدار نیست. یا دوستهات رو میبری بیرون، یا از فردا قوانین عمارت رو من مینویسم!»
جیمین با دهن باز به «ات» نگاه کرد و بعد آرام زد به بازوی جونگکوک و زیر لب گفت: «داداش… عجب شیری گرفتی خانه! حواست باشه تیکهتیکهت نکنه!»
جونگکوک از خجالت و عصبانیت سرخ شده بود. دوست داشت یه چیزی بگه که کم نیاره، اما نگاهِ خیره و جدیِ «ات» کاری کرده بود که زبانش بند بیاد.
روزهای اول زندگی مشترک، بیشتر شبیه میدان جنگ بود. جونگکوک عادت داشت وسایلش رو وسط هال ول کنه، با دوستاش تا دیروقت بیرون باشه و صدای موزیک رو تا آخر زیاد کنه. «ات» هم دختری نبود که سکوت کنه؛ هر بار که جونگکوک صدایی درمی آورد، «ات» با یه تیکه یا جوابِ حاضرجوابانه، حسابش رو میرسید.
یک شب، وقتی جونگکوک با چندتا از دوستاش (از جمله جیمین) توی خونهی خودشون پیتزا میخوردند و میخندیدند، در اتاق باز شد و «ات» با لباس راحتیِ شیک، با چهرهای که کاملاً جدیت توش موج میزد، وارد هال شد.
جیمین تا «ات» رو دید، سریع از جاش بلند شد، سرفهای کرد و گفت: «اِ… سلام خانم جئون! ما دیگه داشتیم میرفتیم… درسته جونگکوک؟»
جونگکوک که نمیخواست جلوی دوستش کم بیاره، گفت: «کجا بابا بشین! خونه خودته. این خانمم مهمونناپذیره.»
«ات» توجهی به جیمین نکرد، مستقیم رفت جلو، ریموت رو برداشت، تلویزیون و موزیک رو خاموش کرد، دستش رو به کمر زد و به جونگکوک خیره شد: «ببین جونگکوک! مهمونیهات توی ساعت دو نصفهشب برای خودت جذابه، اما برای من که فردا کلی کار دارم، اصلاً خندهدار نیست. یا دوستهات رو میبری بیرون، یا از فردا قوانین عمارت رو من مینویسم!»
جیمین با دهن باز به «ات» نگاه کرد و بعد آرام زد به بازوی جونگکوک و زیر لب گفت: «داداش… عجب شیری گرفتی خانه! حواست باشه تیکهتیکهت نکنه!»
جونگکوک از خجالت و عصبانیت سرخ شده بود. دوست داشت یه چیزی بگه که کم نیاره، اما نگاهِ خیره و جدیِ «ات» کاری کرده بود که زبانش بند بیاد.
- ۱۰۹
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط