🖤 عروس مافیا | پارت چهارم
🖤 عروس مافیا | پارت چهارم
ساعت ۲ بعدازظهر | عمارت جونگکوک
ا/ت روی مبل لم داده بود و تلویزیون میدید که یکی از خدمتکارها وارد شد.
خدمتکار: خانم، آقای جونگکوک گفتن برید اتاق کارشون.
ا/ت: بهش بگو مُردم! 💅🏻
چند ثانیه بعد، صدای جونگکوک از پشت سرش اومد.
جونگکوک: ظاهراً هنوز زندهای.
ا/ت سریع برگشت. جونگکوک با اخم بهش نگاه میکرد.
ا/ت: متأسفانه برای تو!
جونگکوک: بلند شو. دنبالم بیا.
ا/ت: اگه نیام چی؟
جونگکوک بدون بحث کردن، کنترل تلویزیون رو برداشت و خاموشش کرد.
ا/ت: اِ! چرا خاموشش کردی؟!
جونگکوک: چون ظاهراً وقت اضافه داری.
ا/ت با حرص از جاش بلند شد و دنبالش رفت.
---
🖤 اتاق کار جونگکوک
جونگکوک پشت میزش نشست و به صندلی روبهروش اشاره کرد.
جونگکوک: بشین.
ا/ت: من ایستاده راحتترم.
جونگکوک پروندهای رو بست.
جونگکوک: پس همونجا بایست و گوش کن.
ا/ت زیر لب گفت: «چه رویی داره!»
جونگکوک: از امروز، هر روز ساعت شش بیدار میشی، برنامهات رو بهموقع انجام میدی و بدون اجازه وارد اتاق کار من نمیشی.
ا/ت: من خدمتکارت نیستم که برام برنامه میچینی!
جونگکوک از جاش بلند شد و با لحنی جدی گفت:
جونگکوک: درست میگی. ولی تا وقتی اینجایی، باید قوانین عمارت رو رعایت کنی.
ا/ت: و اگه رعایت نکنم؟
جونگکوک: خودت میفهمی.
ا/ت چشمغرهای رفت و از اتاق بیرون زد.
اما درست پشت در، نقشهی تازهای به ذهنش رسید!
«خب آقای جونگکوک... ببینیم با این یکی چیکار میکنی!» 😈
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد اتاقش شد و با صحنهای عجیب روبهرو شد...
تمام کراواتهاش از کمد بیرون اومده بودن و روی تخت، باهاشون یه مترسک درست کرده بودن!
روی کاغذی هم نوشته شده بود:
«با احترام، از طرف کابوس زندگیات! 💋»
جونگکوک چند لحظه به کاغذ خیره موند.
بعد آروم زنگ روی میزش رو فشار داد.
جونگکوک: ا/ت رو بیارین اینجا.
این بار، قرار نبود به این راحتی از دستش خلاص بشه...
پایان پارت چهارم 🖤
ساعت ۲ بعدازظهر | عمارت جونگکوک
ا/ت روی مبل لم داده بود و تلویزیون میدید که یکی از خدمتکارها وارد شد.
خدمتکار: خانم، آقای جونگکوک گفتن برید اتاق کارشون.
ا/ت: بهش بگو مُردم! 💅🏻
چند ثانیه بعد، صدای جونگکوک از پشت سرش اومد.
جونگکوک: ظاهراً هنوز زندهای.
ا/ت سریع برگشت. جونگکوک با اخم بهش نگاه میکرد.
ا/ت: متأسفانه برای تو!
جونگکوک: بلند شو. دنبالم بیا.
ا/ت: اگه نیام چی؟
جونگکوک بدون بحث کردن، کنترل تلویزیون رو برداشت و خاموشش کرد.
ا/ت: اِ! چرا خاموشش کردی؟!
جونگکوک: چون ظاهراً وقت اضافه داری.
ا/ت با حرص از جاش بلند شد و دنبالش رفت.
---
🖤 اتاق کار جونگکوک
جونگکوک پشت میزش نشست و به صندلی روبهروش اشاره کرد.
جونگکوک: بشین.
ا/ت: من ایستاده راحتترم.
جونگکوک پروندهای رو بست.
جونگکوک: پس همونجا بایست و گوش کن.
ا/ت زیر لب گفت: «چه رویی داره!»
جونگکوک: از امروز، هر روز ساعت شش بیدار میشی، برنامهات رو بهموقع انجام میدی و بدون اجازه وارد اتاق کار من نمیشی.
ا/ت: من خدمتکارت نیستم که برام برنامه میچینی!
جونگکوک از جاش بلند شد و با لحنی جدی گفت:
جونگکوک: درست میگی. ولی تا وقتی اینجایی، باید قوانین عمارت رو رعایت کنی.
ا/ت: و اگه رعایت نکنم؟
جونگکوک: خودت میفهمی.
ا/ت چشمغرهای رفت و از اتاق بیرون زد.
اما درست پشت در، نقشهی تازهای به ذهنش رسید!
«خب آقای جونگکوک... ببینیم با این یکی چیکار میکنی!» 😈
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد اتاقش شد و با صحنهای عجیب روبهرو شد...
تمام کراواتهاش از کمد بیرون اومده بودن و روی تخت، باهاشون یه مترسک درست کرده بودن!
روی کاغذی هم نوشته شده بود:
«با احترام، از طرف کابوس زندگیات! 💋»
جونگکوک چند لحظه به کاغذ خیره موند.
بعد آروم زنگ روی میزش رو فشار داد.
جونگکوک: ا/ت رو بیارین اینجا.
این بار، قرار نبود به این راحتی از دستش خلاص بشه...
پایان پارت چهارم 🖤
- ۲۲۶
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط