{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند روز از آن شب گذشته بود.

چند روز از آن شب گذشته بود.

ات و تهیونگ بالاخره با هم حرف می‌زدند، اما ات هنوز رسماً اعلام نکرده بود که قهر تمام شده.

تهیونگ هم دیگر اصراری نمی‌کرد.

تا اینکه یک عصر، ات از بیرون برگشت و دید خانه عجیب ساکت است.

روی میز یک جعبه بزرگ قرار داشت.

ات نزدیک‌تر رفت.

در جعبه را باز کرد و با دیدن محتویاتش چند لحظه مات ماند.

همه خوراکی‌های مورد علاقه‌اش آنجا بود.

پاستیل، شکلات، بیسکویت، چیپس و حتی همان خوراکی‌ای که یک بار فقط گفته بود بد نیست و تهیونگ آن را به خاطر سپرده بود.

ات خندید.

«این دیگه چیه؟»

صدای تهیونگ از پشت سرش آمد:

«آخرین تلاش.»

ات برگشت.

«مگه نگفتی دیگه با خوراکی آشتی نمی‌خری؟»

«گفتم رشوه نمی‌دم.»

تهیونگ به جعبه اشاره کرد.

«این هدیه‌ست.»

ات دست به سینه ایستاد.

«فرقشون چیه؟»

«رشوه یعنی در ازاش چیزی بخوام.»

«خب الان چی می‌خوای؟»

تهیونگ کمی مکث کرد.

«هیچی.»

ات متعجب نگاهش کرد.

تهیونگ ادامه داد:

«فقط می‌خوام بدونی فهمیدم چرا ناراحت شدی.»

چند ثانیه سکوت شد.

ات به جعبه نگاه کرد، بعد به تهیونگ.

«خیلی خب.»

تهیونگ منتظر ماند.

ات یکی از پاستیل‌ها را برداشت.

«آشتی.»

تهیونگ لبخند زد.

«واقعاً؟»

«آره.»

«یعنی دیگه قهر نمی‌کنی؟»

ات با خنده گفت:

«بستگی داره دوباره چه کار کنی.»

تهیونگ سریع دست‌هایش را بالا برد.

«قول می‌دم این بار قبل از اینکه کاری کنم، فکر کنم.»

ات نشست و جعبه را کنار خودش گذاشت.

«خوبه.»

تهیونگ هم نشست.

چند لحظه بعد ات یک پاستیل سمتش گرفت.

تهیونگ با تعجب نگاه کرد.

«این برای منه؟»

ات سر تکان داد.

«آره. جایزه‌ی تلاش‌هات.»

تهیونگ پاستیل را گرفت و خندید.

سه ماه قهر تمام شده بود.

نه با یک عذرخواهی بزرگ.

نه با اتفاق های عجیب.

فقط با چند گفت‌وگوی صادقانه، کمی صبر...

و البته یک جعبه‌ی خیلی بزرگ خوراکی.

و تهیونگ همان شب فهمید یک قانون مهم در خانه‌شان وجود دارد:

ات را نباید ناراحت کرد؛ چون آشتی کردن با او پدر در اور است🎀
دیدگاه ها (۸)

......

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

صبح روز بعد، ات وقتی از اتاقش بیرون آمد، انتظار داشت مثل همی...

چند روز بعد، تهیونگ تصمیم گرفت روش جدیدی امتحان کند.این بار ...

چند پارتی✨همه‌چیز از یک شب بارانی شروع شد.ات، از صبح منتظر ب...

{استاد جدید} پارت پنجم | پایانصبح روز بعد...ات با خیال راحت ...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط