𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:88
-قول میدم، بهت قول میدم. ناامیدت نمیکنم سوجین.
اشکی که از چشمم افتاد رو پاک کرد.....
-ممنونم عزیزم...ممنونم
.
.
.
.
☆۳ سال بعد☆
+یونجون، سوها اماده اید؟
-الان میارمش عزیزم.
یونجون از طبقه بالا با سرعت درحالی که سوها بغلش بود از پله ها پایین اومد....
+زودباشید، دیرمون میشه!
یونجون دستم رو گرفت و سه تایی از خونه زدیم بیرون.
یونجون در ماشین رو برام باز کرد و بعد از اینکه نشستم سوها رو توی بغلم گذاشت و خودشم نشست...
حرکت کردیم...
*مامان؟
+بله سوها؟
*کجا داریم میریم؟
-امروز، روز فارغالتحصيلی، سارانگ هیونگه.
*سارانگ هیونگ؟
+اره عزیزم.
بعد از رسیدن به مدرسه و پیاده شدن از ماشین، مدیر مارو به سالن مخصوص راهنمایی کرد.
بعد از مراسم مقدماتی مدیر مدرسه اسم های بچه هارو میخوند و فرم فارغالتحصیلی رو بهشون میداد....
مدیر: کیم سارانگ.
سارانگ با تشویق جمعیت و همکلاسی هاش روی سکو رفت و فرمش رو دریافت کرد...
با لبخند برامون دست تکون داد....
از ته قلبم برای تصمیمی که سه سال پیش گرفتم خوشحال بودم...
چقدر خوب اون روز به همه چیز یه فرصت دوباره دادم....
الان پسرمون چوی سوها دوسالشه...
سارانگ ۱۸ ساله شده...
و ما....
کم کم داریم پیر میشیم😅....
اما خوشحالی من از اینکه به همراه عزیزانم عمرم رو گذروندم....
باعث افتخاره که همچین خانواده بی نظیری دارم....
👑پایان👑
𝘱𝘢𝘳𝘵:88
-قول میدم، بهت قول میدم. ناامیدت نمیکنم سوجین.
اشکی که از چشمم افتاد رو پاک کرد.....
-ممنونم عزیزم...ممنونم
.
.
.
.
☆۳ سال بعد☆
+یونجون، سوها اماده اید؟
-الان میارمش عزیزم.
یونجون از طبقه بالا با سرعت درحالی که سوها بغلش بود از پله ها پایین اومد....
+زودباشید، دیرمون میشه!
یونجون دستم رو گرفت و سه تایی از خونه زدیم بیرون.
یونجون در ماشین رو برام باز کرد و بعد از اینکه نشستم سوها رو توی بغلم گذاشت و خودشم نشست...
حرکت کردیم...
*مامان؟
+بله سوها؟
*کجا داریم میریم؟
-امروز، روز فارغالتحصيلی، سارانگ هیونگه.
*سارانگ هیونگ؟
+اره عزیزم.
بعد از رسیدن به مدرسه و پیاده شدن از ماشین، مدیر مارو به سالن مخصوص راهنمایی کرد.
بعد از مراسم مقدماتی مدیر مدرسه اسم های بچه هارو میخوند و فرم فارغالتحصیلی رو بهشون میداد....
مدیر: کیم سارانگ.
سارانگ با تشویق جمعیت و همکلاسی هاش روی سکو رفت و فرمش رو دریافت کرد...
با لبخند برامون دست تکون داد....
از ته قلبم برای تصمیمی که سه سال پیش گرفتم خوشحال بودم...
چقدر خوب اون روز به همه چیز یه فرصت دوباره دادم....
الان پسرمون چوی سوها دوسالشه...
سارانگ ۱۸ ساله شده...
و ما....
کم کم داریم پیر میشیم😅....
اما خوشحالی من از اینکه به همراه عزیزانم عمرم رو گذروندم....
باعث افتخاره که همچین خانواده بی نظیری دارم....
👑پایان👑
- ۱۸۴
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط