پارت ۳
پارت ۳
زندگی سخت است اما اسان میشود....
ویو آشا : دیدم و بعد شنیدم که بابام داره به پسر اقای مین شوگا درمورد ازدواج صحبت میکنه ، اول اهمیت ندادم و لباسم مرتب کردم عادی بود برام چون اقای مین و خانوادشون زیاد میان خونمون ...، کفشمو دراوردم و با دمپایی خونگی صورتی کیوتم عوض کردم و خواستم دری که به پذیرایی و اتاق من میخوره رو باز کنم که صدای داد یونگی رو شنیدم که میگه من با اشا ازدواج نمیکنم اولا اون بچه است و ثانیا هیچ حسی ندارم به اون بچه اس ...، اصلا خود اشا میدونه ؟
پ،آ : ( با لحنی پر از نگرانی ) نه نمیدونه ولی همین ظهر بهش میگم بعدم فقط برای ۵ سال هست سخت نگیر اصلا میتونین بعضی وقت ها جدا گونه برید بیرون ولی باید تو یک خونه زندگی کنید که جئون شک نکنه
شوگا : ای بابا چه گیری افتادم اصلا چرا آشا نمیاد ....
همون لحظه آشا در ورودی پذیرایی رو باز کرد و گفت : هرچیزی کن گفتید رو شنیدم همه چیز رو ولی من توی ۱۴ سالگی با کسی که ۳۰ سالشه ازدواج نمیکنم ! و بعد اشک رخت و بدو بدو به سمت اتاقش رفت و در رو قفل کرد و زد زیر گریه جوری که صدای هق هق هاش کل خونه رو گرفته بود
ویو ۱۰ دقیقه بعد آشا:
نمیدونم چقدر وقت بود که گریه میکردم ولی خیلی ناراحت بودم خیلی و اگر گریه نمیکردم حس میکردم خفه میشم و میمیرم . سرم رو توی زانو هام گرفته بودم و گریه میکردم که یک دفعه صدای در زدن امد .
ویو شوگا : خیلی عصبی شده بودم که گریه میکرد تمام مدتی که اشا گریه میکرد پدر هامون و مامان هامون صحبت میکردن و برنامه ریزی میکردن و صدای گریه ی اشا براشون مهم نبود . خیلی عصبی بودم و دلم میخواست اشا همون دختر بچه ای که وقتی به دنیا امد جشن خیلی براش گرفتن ،همون دختری که مثل خواهرم بود و مثل یک برادر مواظبش بودم ..... الان دارن بخاطر من گریه میکنه ، صبرم تموم شد و بدون اجازه بلند شدم و با قدم های بلند به سمت اتاق اشا رفتم .
در زدم و بعد خیلی اروم که فقط اشا بشنوه گفتم : کاری ندارم و اسیبی بهت نمی رسونم اشا لطفا بزار ببینمت قول میدم هیچی نمیشه .... به من اعتماد داری یا نه ؟ ....
ویو اشا : وقتی شنیدم که میگه بهم اعتماد داری یا نه بدون اینکه اشکامو پاک کنم در رو باز کردم .
ویو شوگا: صورت خوشگلش قرمز شده بود چشماش ورم کرده بود و گردنش خیس بود . سریع با دیدنش رفتم تو اتاق و در رو بستم . اشا پرید توی بغلم و من سرشو گذاشتم روی سینه هام و ۲۰ دقیقه باهاش صحبت کردم و اون اروم شد . صورتشو با دست هام قاب گرفتم و گفتم : خوشگل من گریه نکن قول میدم نزارم زندگیت خراب شه قول میدم وقتی شد ۵ سال طلاق بگیریم و بزارم راحت زندگی کنی زندگی ، لطفا ببین منو ، نمیموام اذیت شی پس شده جونمو میدم ولی نزارم اذیت شی ..... باشه ...... بگو باشه
اشا : باشه ، ممنونم که کمکم میکنی ، خیلی ممنونم و بخاطر اینکه بهت بی احترامی کردم ببخشید
شوگا : من معذرت میخوام خودم باید بهت میگفتم تو هم شوکه شده بودی دیگه .
شوگا : حالا بیا بریم پایین یه چیزی بخور و بعد بخواب پرنسس خسته ای فردا هم نرو مدرسه تا حالت بهتر شه
آشا : باشه🥺
رفتم پایین و پدر، مادر ها دست زدن و گفتن که ۲ روز دیگه عروسی هست و بعد لباس عروس و دوماد رو نشونشون دادن
شوگا : (با قیافه ی سرد و همچنین عصبی به همراه همین لحن) نه بیاین خونمونم انتخاب کنید من و اشا فردا میریم خودمون لباس پسند میکنیم ، ازدواج اجباری کم بود لباس اجباری هم داریم بس کنید دیگه و بعد رو به آشا : اشا فردا لباسمونو امنتخاب میکنیم تنهایییی و بعد میریم دنبال خونه باشه ... و راستی امشب میام دنبالت کارت دارم 😊
آشا: باسه ( خیلی اروم )
شوگا : نشنیدم چی گفتی پرنسس ؟
آشا : با لحنی کیوت و کمی بلند ) باشهههه 😅
شوگا 😄
از این پارت خوشتون امد بگینا و شرط ها هم همون قبلی هست
زندگی سخت است اما اسان میشود....
ویو آشا : دیدم و بعد شنیدم که بابام داره به پسر اقای مین شوگا درمورد ازدواج صحبت میکنه ، اول اهمیت ندادم و لباسم مرتب کردم عادی بود برام چون اقای مین و خانوادشون زیاد میان خونمون ...، کفشمو دراوردم و با دمپایی خونگی صورتی کیوتم عوض کردم و خواستم دری که به پذیرایی و اتاق من میخوره رو باز کنم که صدای داد یونگی رو شنیدم که میگه من با اشا ازدواج نمیکنم اولا اون بچه است و ثانیا هیچ حسی ندارم به اون بچه اس ...، اصلا خود اشا میدونه ؟
پ،آ : ( با لحنی پر از نگرانی ) نه نمیدونه ولی همین ظهر بهش میگم بعدم فقط برای ۵ سال هست سخت نگیر اصلا میتونین بعضی وقت ها جدا گونه برید بیرون ولی باید تو یک خونه زندگی کنید که جئون شک نکنه
شوگا : ای بابا چه گیری افتادم اصلا چرا آشا نمیاد ....
همون لحظه آشا در ورودی پذیرایی رو باز کرد و گفت : هرچیزی کن گفتید رو شنیدم همه چیز رو ولی من توی ۱۴ سالگی با کسی که ۳۰ سالشه ازدواج نمیکنم ! و بعد اشک رخت و بدو بدو به سمت اتاقش رفت و در رو قفل کرد و زد زیر گریه جوری که صدای هق هق هاش کل خونه رو گرفته بود
ویو ۱۰ دقیقه بعد آشا:
نمیدونم چقدر وقت بود که گریه میکردم ولی خیلی ناراحت بودم خیلی و اگر گریه نمیکردم حس میکردم خفه میشم و میمیرم . سرم رو توی زانو هام گرفته بودم و گریه میکردم که یک دفعه صدای در زدن امد .
ویو شوگا : خیلی عصبی شده بودم که گریه میکرد تمام مدتی که اشا گریه میکرد پدر هامون و مامان هامون صحبت میکردن و برنامه ریزی میکردن و صدای گریه ی اشا براشون مهم نبود . خیلی عصبی بودم و دلم میخواست اشا همون دختر بچه ای که وقتی به دنیا امد جشن خیلی براش گرفتن ،همون دختری که مثل خواهرم بود و مثل یک برادر مواظبش بودم ..... الان دارن بخاطر من گریه میکنه ، صبرم تموم شد و بدون اجازه بلند شدم و با قدم های بلند به سمت اتاق اشا رفتم .
در زدم و بعد خیلی اروم که فقط اشا بشنوه گفتم : کاری ندارم و اسیبی بهت نمی رسونم اشا لطفا بزار ببینمت قول میدم هیچی نمیشه .... به من اعتماد داری یا نه ؟ ....
ویو اشا : وقتی شنیدم که میگه بهم اعتماد داری یا نه بدون اینکه اشکامو پاک کنم در رو باز کردم .
ویو شوگا: صورت خوشگلش قرمز شده بود چشماش ورم کرده بود و گردنش خیس بود . سریع با دیدنش رفتم تو اتاق و در رو بستم . اشا پرید توی بغلم و من سرشو گذاشتم روی سینه هام و ۲۰ دقیقه باهاش صحبت کردم و اون اروم شد . صورتشو با دست هام قاب گرفتم و گفتم : خوشگل من گریه نکن قول میدم نزارم زندگیت خراب شه قول میدم وقتی شد ۵ سال طلاق بگیریم و بزارم راحت زندگی کنی زندگی ، لطفا ببین منو ، نمیموام اذیت شی پس شده جونمو میدم ولی نزارم اذیت شی ..... باشه ...... بگو باشه
اشا : باشه ، ممنونم که کمکم میکنی ، خیلی ممنونم و بخاطر اینکه بهت بی احترامی کردم ببخشید
شوگا : من معذرت میخوام خودم باید بهت میگفتم تو هم شوکه شده بودی دیگه .
شوگا : حالا بیا بریم پایین یه چیزی بخور و بعد بخواب پرنسس خسته ای فردا هم نرو مدرسه تا حالت بهتر شه
آشا : باشه🥺
رفتم پایین و پدر، مادر ها دست زدن و گفتن که ۲ روز دیگه عروسی هست و بعد لباس عروس و دوماد رو نشونشون دادن
شوگا : (با قیافه ی سرد و همچنین عصبی به همراه همین لحن) نه بیاین خونمونم انتخاب کنید من و اشا فردا میریم خودمون لباس پسند میکنیم ، ازدواج اجباری کم بود لباس اجباری هم داریم بس کنید دیگه و بعد رو به آشا : اشا فردا لباسمونو امنتخاب میکنیم تنهایییی و بعد میریم دنبال خونه باشه ... و راستی امشب میام دنبالت کارت دارم 😊
آشا: باسه ( خیلی اروم )
شوگا : نشنیدم چی گفتی پرنسس ؟
آشا : با لحنی کیوت و کمی بلند ) باشهههه 😅
شوگا 😄
از این پارت خوشتون امد بگینا و شرط ها هم همون قبلی هست
- ۱۲۵
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط