پارت ۴
پارت ۴
ویو ا.ت
چند ساعت از لحظه ای که فهمیده بودم باردارم گذشته بود ، اما هنوز باورم نشده بود
هر چند دقیقه ای یکبار دستم ناخداگاه روی شکمم میرفت و لبخند محوی میزدم
روی تخت نشسته بودم و به در اتاق خیره بودم
دلم میخواست جین زودتر میومد و این خبر رو بهش میدادم
در همین حین آجوما وارد اتاق شد و با مهربانی همیشگیش گفت : شام آمادست عزیزم
ا.ت : باشه آجوما الان میام ( لبخند )
آجوما از اتاق خارج شد و چند لحظه بعد منم پشت سرش از اتاق خارج شدم
روی میز شام نشسته بودم و داشتم با غذایی که آجوما برام ریخته بود ، بازی میکردم
منتظر جین بودم و از استرس گفتن این خبر دلم درد گرفته بود
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم
ساعت ۲۱:۲۷ دقیقه رو نشون میداد
چند لحظه بعد صدای قدم های محکمی روی سرامیک های آشپزخانه کشیده شد
سرم رو برگردوندم که با قیافه ی سرشار از خستگی جین مواجه شدم
آروم از روی صندلی بلند شدم و سمتش رفتم
دستاش رو باز کرد و و با نگاهی منتظر بهم چشم دوخت
خودم رو داخل بغلش جا دادم
جین : خانوم من چطوره ؟
ا.ت : عالی ( لبخند )
جین : خوبه ( نفس عمیق )
ا.ت : خیلی خسته به نظر میرسی
جین : آره ، امروز خیلی خسته شدم ،
تموم روز منتظر بودم زودتر کارم تمام بشه و بیام پیشت
ا.ت : بیا دنبالم
از بغلم در اومد و با تعجب نگاهم کرد
جین : چرا ؟
صورتش رو با دستام گرفتم و روی پیشونیش رو بوسیدم
ا.ت : دنبالم بیا قول میدم تموم خستگیت از بین بره
سری تکون داد
دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشوندم
با قیافه ای مشکوک داشت نگاهم میکرد
وارد اتاق شدیم و روی تخت نشستیم
جین : میشه بگی چکارم داری ؟
دستم رو روی لبم به نشانه ی ساکت باش گذاشتم ( منظورم اینه 🤫 )
در کشوی کنار تخت رو باز کردم و آروم بیبی چک رو از داخلش برداشتم
دستای جین رو گرفتم و بیبی چک رو داخلش گذاشتم
اول با تعجب نگاهش میکرد
و بعد نگاهش بین من و بیبی چک میچرخید
بعد از چند لحظه گفت : ا.ت ، این چیه ؟
با لبخند و چشمانی که درونش اشک شوق به وجود اومده بود ، نگاهش کردم
هنوز انگار ذهنش پر از تعجب بود
بعد از چند ثانیه لب هاش تکون خوردن و شروع به حرف زدن کرد
جین : ا ا.ت این واقعیه ؟
چشماش پر از اشک شده بود
با لبخند سرم رو تکون دادم
جین : ی یعنی ...
ا.ت : ما داریم بچه دار میشیم
چند لحظه داخل شک بود ، اما بعدش با چشمانی پر از اشک شوق بلند شد و اومد سمتم
آروم بغلم کرد و اشکاش جاری شدن
با دستام آروم به پشت کمرش میزدم ، یجوری که میخواستم آرومش کنم
بعد از چند دقیقه از بغلم دل کند و سرش رو از روی شونه هام برداشت
ا.ت : خوشحالی ؟
جین : اینقدری که نمیتونم بیان کنم ( لبخند )
دستام رو گرفت و آروم روشون بوسه زد
جین : ازت ممنونم که قوی موندی
ا.ت : اگه تو نبودی ، هیچ وقت نمیتونستم
همیشه کسی رو انتخاب کنید که در هر شرایطی ، بی منت کنارتون باشه .
پایان .
حمایت ؟
ویو ا.ت
چند ساعت از لحظه ای که فهمیده بودم باردارم گذشته بود ، اما هنوز باورم نشده بود
هر چند دقیقه ای یکبار دستم ناخداگاه روی شکمم میرفت و لبخند محوی میزدم
روی تخت نشسته بودم و به در اتاق خیره بودم
دلم میخواست جین زودتر میومد و این خبر رو بهش میدادم
در همین حین آجوما وارد اتاق شد و با مهربانی همیشگیش گفت : شام آمادست عزیزم
ا.ت : باشه آجوما الان میام ( لبخند )
آجوما از اتاق خارج شد و چند لحظه بعد منم پشت سرش از اتاق خارج شدم
روی میز شام نشسته بودم و داشتم با غذایی که آجوما برام ریخته بود ، بازی میکردم
منتظر جین بودم و از استرس گفتن این خبر دلم درد گرفته بود
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم
ساعت ۲۱:۲۷ دقیقه رو نشون میداد
چند لحظه بعد صدای قدم های محکمی روی سرامیک های آشپزخانه کشیده شد
سرم رو برگردوندم که با قیافه ی سرشار از خستگی جین مواجه شدم
آروم از روی صندلی بلند شدم و سمتش رفتم
دستاش رو باز کرد و و با نگاهی منتظر بهم چشم دوخت
خودم رو داخل بغلش جا دادم
جین : خانوم من چطوره ؟
ا.ت : عالی ( لبخند )
جین : خوبه ( نفس عمیق )
ا.ت : خیلی خسته به نظر میرسی
جین : آره ، امروز خیلی خسته شدم ،
تموم روز منتظر بودم زودتر کارم تمام بشه و بیام پیشت
ا.ت : بیا دنبالم
از بغلم در اومد و با تعجب نگاهم کرد
جین : چرا ؟
صورتش رو با دستام گرفتم و روی پیشونیش رو بوسیدم
ا.ت : دنبالم بیا قول میدم تموم خستگیت از بین بره
سری تکون داد
دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشوندم
با قیافه ای مشکوک داشت نگاهم میکرد
وارد اتاق شدیم و روی تخت نشستیم
جین : میشه بگی چکارم داری ؟
دستم رو روی لبم به نشانه ی ساکت باش گذاشتم ( منظورم اینه 🤫 )
در کشوی کنار تخت رو باز کردم و آروم بیبی چک رو از داخلش برداشتم
دستای جین رو گرفتم و بیبی چک رو داخلش گذاشتم
اول با تعجب نگاهش میکرد
و بعد نگاهش بین من و بیبی چک میچرخید
بعد از چند لحظه گفت : ا.ت ، این چیه ؟
با لبخند و چشمانی که درونش اشک شوق به وجود اومده بود ، نگاهش کردم
هنوز انگار ذهنش پر از تعجب بود
بعد از چند ثانیه لب هاش تکون خوردن و شروع به حرف زدن کرد
جین : ا ا.ت این واقعیه ؟
چشماش پر از اشک شده بود
با لبخند سرم رو تکون دادم
جین : ی یعنی ...
ا.ت : ما داریم بچه دار میشیم
چند لحظه داخل شک بود ، اما بعدش با چشمانی پر از اشک شوق بلند شد و اومد سمتم
آروم بغلم کرد و اشکاش جاری شدن
با دستام آروم به پشت کمرش میزدم ، یجوری که میخواستم آرومش کنم
بعد از چند دقیقه از بغلم دل کند و سرش رو از روی شونه هام برداشت
ا.ت : خوشحالی ؟
جین : اینقدری که نمیتونم بیان کنم ( لبخند )
دستام رو گرفت و آروم روشون بوسه زد
جین : ازت ممنونم که قوی موندی
ا.ت : اگه تو نبودی ، هیچ وقت نمیتونستم
همیشه کسی رو انتخاب کنید که در هر شرایطی ، بی منت کنارتون باشه .
پایان .
حمایت ؟
- ۲.۵k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط