{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت وقت رسیدن مرگ

حکایت وقت رسیدن مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !
دیدگاه ها (۱)

part 38صبح//پسرا از صبح زود بیدار شده بودن و صبحونه رو آماده...

اومدم برا بار سوم بیوشو بدم برم رو مختون آدرین/ اوسی/ سیرک د...

part 11با نیک به سمت میز رفتیم گفت:از این به بعد روی یه پروژ...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

چند پارتی( وقتی خانواده هات ازت بدشون میومد )........‌.........

رمان آغوشی از جنس خطر پارت چهارم 4

رفت و تکونش داد. بدون اون نمیتونست از این جنگل بی انتها بره ...

رمان سوم پارت هشتم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا صبح وی...

آپدیت Dazed با ویدیویی از تهیونگ 😭— وی بهترین پلی‌لیست خودش ...

★彡   Part 61 彡★ شب، موقع شام تهیونگ رو ندیدمش. یعنی کلا از و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط