{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 38

part 38

صبح//

پسرا از صبح زود بیدار شده بودن و صبحونه رو آماده کرده بودن،همه نشسته بودن ولی نامجون و آلینا هنوز خواب بودن.

جین« عجب روزی بود دیروز»

جیهوپ« فکر میکردم خیلی طول بکشه با هامون ارتباط بگیره اما خوبه که تونست یکم بهمون نزدیک بشه»

جونگکوک« آره منم خوشحالم از این موضوع مخصوصا وقتی که بهمون داداش گفت»

تهیونگ« تو خیلی ذوق زده شدی »

جونگکوک« آره خوب چون من همیشه کوچیکترین عضو بودم همیشه دلم میخواست یکی هم باشه که من ازش بزرگتر باشم دیشب وقتی آلینا بهم گفت داداش واقعا خوشحال شدم»

جیمین« خیلی کیوت میگه داداش»

پسرا همینطوری داشتن راجب آلینا حرف میزدن که یونگی بلند میشه از روی میز.

جین« کجا میری یونگی؟»

یونگی« گوشیمو بالا جا گذاشتم هیونگ میرم اونو بیارم»

جین« باشه پس اگه میری بالا بی زحمت نامجون و آلینا رو هم بیدار کن»

یونگی« خیلی خوب باشه»

تهیونگ« فقط آروم بیدارشون کنی ها آلینا نترسه هیونگ»

یونگی« حواسم هست»

اینو گفت و رفت بالا دم اتاق نامجون اول در زد ولی وقتی دید جواب نمیده درو باز کرد و رفت تو، دید که نامجون و آلینا هنوز خوابن نامجون گوشه تخت آروم خوابیده بود و آلینا هم کاملا توی پتو مچاله شده بود و یه بالشت کوچولو رو بغل کرد بود.

خواست اول نامجونو بیدار کنه پس رفت کنار اتاق و چند بار صداش زد وقتی بیدار نشد چندبار تکونش داد که بالاخره بیدار شد.

نامجون« هوم؟»

یونگی« منم نامجون»

نامجون«چیشده هیونگ»

یونگی« جین هیونگ گفت بیدارتون کنم برای صبحونه»

نامجون« باشه تو برو ماهم میایم»

یونگی« خیلی خوب»

یونگی رفت.

نامجون:
بلند شدم دست و صورتمو شستم لباسامو عوض کردم و حالا باید آلینا رو بیدار میکردم رفتم نشستم بغل تخت و آروم صداش کردم.

نامجون« آلینا آلینا..... آلینا جان»

وقتی دیدم واکنشی نشون نمیده پتو رو یکم از روش کنار زدم و موهای که ریخته بود روی صورتش رو دادم پشت گوشش و شونش رو تکون دادم.

نامجون« آلینا‌‌......کوچولو»

بالاخره بیدار شد اول چند بار پلک زد تا دیدش واضح بشه بعدش چشماشو باز کرد و یکم گیج بود ولی وقتی منو دید لبخند زد.

& صبح بخیر داداش

نامجون« صبح توم بخیر کوچولو....بلند شو بریم برای صبحونه»

آلینا بلند شد و پتو رو کامل زد کنار و نشست روی لبه تخت.

&داداش میشه قبل از اینکه بیام پایین دست و صورتمو بشورم؟

نامجون« آره خوشگلم حموم اونجا گوشه اتاقه»

& باشه ممنون

نامجون« من برم پایین تو میای؟»

& آره شما برین منم میام

نامجون رفت پایین، آلینا هم بلند شد و رفت سمت حموم اول دست و صورتشو شست و بعدم وقتی دید موهاش یکم پریشونه بافتی که دیروز تهیونگ زده بود رو آروم آروم باز کرد و در آخر چند تا گره رو با دست هاش باز کرد که باعث شد موهاش به صورت موچ دار خیلی خوشگل بریزه پشتش، برای آخرین بارم تو آیینه به خودش نگاه کرد و وقتی مطمئن شد آراسته هست با لبخند رضایت از حموم در اومد و رفت پایین.

رفت توی آشپزخونه و بعد از سلام دادن نشست پیش تهیونگ و جیمین.

جین« خوب خوایدی کوچولو؟»

& آره خیلی

تهیونگ دستشو دراز کرد آروم موهاش رو گرفت تو دستاش.

تهیونگ« موهات رو باز کردی چقدر خوشگل حالت گرفته»

& ممنونم

جونگکوک« فکر کنم بدنت به این خواب خیلی احتیاج داشته ها»

& چطور

جونگکوک« خیلی سرحال شدی»

آلینا خندید

& مگه دیشب نبودم

جیهوپ« دیشب بیحال بودی چون بدنت ضعیف بود اما الان بهتری»

یونگی« عا راستی دستت درد نمیکنه؟»

& نه

یونگی« پیشونیت چی؟»

& اونم نه

یونگی« خوبه....ولی باید امروز یه بار دیگه هم پانسماش رو عوض کنیم»

آلینا با این حرف لبخند لرزید و چند لحظه دست از غذا خوردن کشید.

جیمین« کوچولو؟»

& بله

جیمین« میترسی؟»

&خوب یکم

نامجون« یکم طبیعیه اما این برای اینکه زودتر زخمات خوب بشن لازمه»

& ولی اشکالی نداره چون داداش یونگی خیلی آروم انجام میده و حواسش هست دردم نگیره

جین« هیچی دیگه یونگی پرستارم شد»

یونگی« این از حجم زیاد استعداد منه»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

part 37نامجون آروم بهش کمک کرد دراز بکشه و پتو رو روش مرتب ک...

part 36جیمین« نه هیونگ گشنم نیست»یونگی« هیونگ تو برو استراحت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط