رفت و تکونش داد. بدون اون نمیتونست از این جنگل بی انتها ب
رفت و تکونش داد. بدون اون نمیتونست از این جنگل بی انتها بره بیرون.
یوشیرو جدا از جهان تو رویاهای شیرین بود. خواب ویلا میدید خواب ماشین مدل آخر و سیستم اما تو هیچکدوم از این توهمات زنی رو که دیشب نابودش کرده بود رو نمیدید. تو رویاهاش چندتا زن رنگارنگ با بیکینی رو میدید کا تو ماشین آخر سیستم زرد رنگش با آهنگ بلند بلند همخونی میکردن و حسابی به گردن و کمرشون قر میدادن.
یهو دستی دستی اونو از رویاهاش بیرون کشید.تو دنیای سیاهی فرو رفت. نه! این تباهی وجود ریندو بود بازهم نه! این از اونم بدتر بود. این خشم و غضب کازوتورا عه زمانی که بفهمه با خواهرکش چه غلطی کرده.
کازوتورا آتیش بین زلزله بود. هیولای خواباش بود. کازوتورا شیاطان تو جهنمه، نه اون اصن شاه جهنمه.
با ترس از خواب پرید. تازه فهمید اون زلزله تو خوابش حرکت دست کامیل بود. کامیل آغشته به تن هیولا. به زودی اونم گورش گم میکرد. شب گذشته نتونست با کاکوچو ارتباط برقرار کنه اما به زودی حتما کامیل رو دست و پا بسته تقدیم کاکوچو میکرد و فلنگ میبست.
کامیل با اون اخمای توهم رفته ش و چهره ی عصبی که واقعا اون رو جدی نشون میداد با تنفری که تو چشماش مشخص بود به یوشیرو نگاه میکرد.
یوشیرو انتظار کامیل ساکت رو داشت. همون زن ارومی که هرچقد میخواست میتونست پوستش بکنه. اما نمیدونست هرکس که تنش به تن اون مرد بخوره وحشی و بدخلق میشه.
یوشیرو : اوه بیدار شدی! خوش گذشت؟!
لحنش پر کنایه و تحقیر بود. از همین الان ساز سرزنشش رو کوک کرد. انگار هرچی اتفاق دیشب اتفاق افتاده بود تقصیر کامیل بود.
انگار اون کارت انداخت. اون باخت. اون خودش رو زیر دست یه مرد دیگه با میل خودش عرضه کرد.
+ دهنت رو ببند!
خیلی سریع و پر از نفرت داد زد. دیگه تحمل شنیدن هیچ حرفی رو نداشت. تازه به این نتیجه رسید که ه قدمی که تاحالا تو زندگیش برداشته غلط بوده. ه اعتمادی با یوشیرو کرده غلط بوده.
خیال کرد مرد زندگیشه. اگر پول نداره اخلاق نداره مرد کار نیست
در عوض همه اینا احترام گذاشتن به همسرش رو بلده اما نبود. تازه فهمید زندگی همین پول و اخلاق و کاره. زندگی یه نفس راحت کشیدن کنار کسیه که بخاطرت دنیا رو زیر پا میذاره.. قتی مرد نه به فکر رفاهه نه اخلاقیات و نه حتی پول به راحتیم همسرش میندازه زیر دست یه مرد دیگه!
خیال میکرد یوشیرو کوهه اما حالا دید که یه مجسمه شنی بیشتر نبوده. مجسمه شنی ای که به راحتی با یه باد کوچیک فرو میریخت. مثل الان که چهره یوشیرو براش زشت و کریه شد. ابروهای زشت و نامرتبش رو بالا انداخت و دندان های زرد شدشو به دیده گذاشت.
و همه اینا با وجود اینکه کامیل نقشه واقعی اونو نمیدونست. اگر اینو میفهمید پابرهنه از این جنگل فرار میکرد.
یوشیرو : چی گفتی؟!
میدونست که حرفش رو شنیده بود. اگر یه بار دیگه تکرار میکرد مشت و لگد رو به سمت خودش میدید ولی کامیل دیگه آب از سرش گذشته بود.
+ گفتم که دهنت رو ببند و با من اینجوری حرف نزن! چیزی رو هم که تقصیر خودت بود گردن من ننداز
لحنش لرزون صداش اصلا با این حرف ها جور نبود. احساس خوشحالی میکرد که تونسته همه ی اینها رو یک بار... فقط یه بار درمقابل چرت و پرت های یوشیرو به زبون بیاره.
یوشیرو از جاش پرید. خواست به طرف کامیل حمله کنه. دخترک خشکش زده بود. پاهاش از عقب رفتن خودداری کردن. چندثانیه مونده بود تا مشت یوشیرو صورتشو بترکونه که یهو صدای در اومد. یوشیرو خشکش زد. هردوشون با شدت سر برگردوندن. کامیل فکر کرد ریندو برگشته و یوشیرو ترسیده از فکر دیدن کازوتورا بود. خیال کرد با همون موهای مش شده و همون لوله ی سنگین بالای سرش میاد.
یوشیرو وایساد و کامیل یه قدم برای حفظ تعادلش عقب رفت. مرد رو سریع شناخت. همون راننده ای بود که اونارو به اینجا آورد. نیم نگاهی به سر و وضع کامیل انداخت و بعد به طرف یوشیرو رفت.
یوشیرو خیالش راحت شد. انقد با آرامش نفسشو از سینه داد بیرون که انگار خود فرشته نجات شخصا به دیدنش اومده بود.
نگاه مرد مزاحم هزاران بار درنده تر از نگاه ریندو هایتانی روی تنش موند. حال کامیل خراب تر از اونی بود که نگران لباس های توی تنش باشه. فقط با خشم به اون مرد خیره شد. چشم تو چشم. اونقدری که مرد از رو رفت.
مرد : یوشیرو هیچ حالیته چا غلطی کردی؟!
شاخک های کامیل سریع فعال شد. منظورش از غلط چی بود؟! اون مرد میخواست از اون دفاع کنه؟! نه بهش نمیومد همچین قصدی داشته باشه.
یوشیرو فقط سر پایین فرستاد و زیر لب با خشم چیزی شبیه به فحش زمزمه کرد. کامیل این حالت میشناخت. برای وقت هایی بود که یوشیرو میترسید و جرعت حرف زدن نداشت.
یوشیرو جدا از جهان تو رویاهای شیرین بود. خواب ویلا میدید خواب ماشین مدل آخر و سیستم اما تو هیچکدوم از این توهمات زنی رو که دیشب نابودش کرده بود رو نمیدید. تو رویاهاش چندتا زن رنگارنگ با بیکینی رو میدید کا تو ماشین آخر سیستم زرد رنگش با آهنگ بلند بلند همخونی میکردن و حسابی به گردن و کمرشون قر میدادن.
یهو دستی دستی اونو از رویاهاش بیرون کشید.تو دنیای سیاهی فرو رفت. نه! این تباهی وجود ریندو بود بازهم نه! این از اونم بدتر بود. این خشم و غضب کازوتورا عه زمانی که بفهمه با خواهرکش چه غلطی کرده.
کازوتورا آتیش بین زلزله بود. هیولای خواباش بود. کازوتورا شیاطان تو جهنمه، نه اون اصن شاه جهنمه.
با ترس از خواب پرید. تازه فهمید اون زلزله تو خوابش حرکت دست کامیل بود. کامیل آغشته به تن هیولا. به زودی اونم گورش گم میکرد. شب گذشته نتونست با کاکوچو ارتباط برقرار کنه اما به زودی حتما کامیل رو دست و پا بسته تقدیم کاکوچو میکرد و فلنگ میبست.
کامیل با اون اخمای توهم رفته ش و چهره ی عصبی که واقعا اون رو جدی نشون میداد با تنفری که تو چشماش مشخص بود به یوشیرو نگاه میکرد.
یوشیرو انتظار کامیل ساکت رو داشت. همون زن ارومی که هرچقد میخواست میتونست پوستش بکنه. اما نمیدونست هرکس که تنش به تن اون مرد بخوره وحشی و بدخلق میشه.
یوشیرو : اوه بیدار شدی! خوش گذشت؟!
لحنش پر کنایه و تحقیر بود. از همین الان ساز سرزنشش رو کوک کرد. انگار هرچی اتفاق دیشب اتفاق افتاده بود تقصیر کامیل بود.
انگار اون کارت انداخت. اون باخت. اون خودش رو زیر دست یه مرد دیگه با میل خودش عرضه کرد.
+ دهنت رو ببند!
خیلی سریع و پر از نفرت داد زد. دیگه تحمل شنیدن هیچ حرفی رو نداشت. تازه به این نتیجه رسید که ه قدمی که تاحالا تو زندگیش برداشته غلط بوده. ه اعتمادی با یوشیرو کرده غلط بوده.
خیال کرد مرد زندگیشه. اگر پول نداره اخلاق نداره مرد کار نیست
در عوض همه اینا احترام گذاشتن به همسرش رو بلده اما نبود. تازه فهمید زندگی همین پول و اخلاق و کاره. زندگی یه نفس راحت کشیدن کنار کسیه که بخاطرت دنیا رو زیر پا میذاره.. قتی مرد نه به فکر رفاهه نه اخلاقیات و نه حتی پول به راحتیم همسرش میندازه زیر دست یه مرد دیگه!
خیال میکرد یوشیرو کوهه اما حالا دید که یه مجسمه شنی بیشتر نبوده. مجسمه شنی ای که به راحتی با یه باد کوچیک فرو میریخت. مثل الان که چهره یوشیرو براش زشت و کریه شد. ابروهای زشت و نامرتبش رو بالا انداخت و دندان های زرد شدشو به دیده گذاشت.
و همه اینا با وجود اینکه کامیل نقشه واقعی اونو نمیدونست. اگر اینو میفهمید پابرهنه از این جنگل فرار میکرد.
یوشیرو : چی گفتی؟!
میدونست که حرفش رو شنیده بود. اگر یه بار دیگه تکرار میکرد مشت و لگد رو به سمت خودش میدید ولی کامیل دیگه آب از سرش گذشته بود.
+ گفتم که دهنت رو ببند و با من اینجوری حرف نزن! چیزی رو هم که تقصیر خودت بود گردن من ننداز
لحنش لرزون صداش اصلا با این حرف ها جور نبود. احساس خوشحالی میکرد که تونسته همه ی اینها رو یک بار... فقط یه بار درمقابل چرت و پرت های یوشیرو به زبون بیاره.
یوشیرو از جاش پرید. خواست به طرف کامیل حمله کنه. دخترک خشکش زده بود. پاهاش از عقب رفتن خودداری کردن. چندثانیه مونده بود تا مشت یوشیرو صورتشو بترکونه که یهو صدای در اومد. یوشیرو خشکش زد. هردوشون با شدت سر برگردوندن. کامیل فکر کرد ریندو برگشته و یوشیرو ترسیده از فکر دیدن کازوتورا بود. خیال کرد با همون موهای مش شده و همون لوله ی سنگین بالای سرش میاد.
یوشیرو وایساد و کامیل یه قدم برای حفظ تعادلش عقب رفت. مرد رو سریع شناخت. همون راننده ای بود که اونارو به اینجا آورد. نیم نگاهی به سر و وضع کامیل انداخت و بعد به طرف یوشیرو رفت.
یوشیرو خیالش راحت شد. انقد با آرامش نفسشو از سینه داد بیرون که انگار خود فرشته نجات شخصا به دیدنش اومده بود.
نگاه مرد مزاحم هزاران بار درنده تر از نگاه ریندو هایتانی روی تنش موند. حال کامیل خراب تر از اونی بود که نگران لباس های توی تنش باشه. فقط با خشم به اون مرد خیره شد. چشم تو چشم. اونقدری که مرد از رو رفت.
مرد : یوشیرو هیچ حالیته چا غلطی کردی؟!
شاخک های کامیل سریع فعال شد. منظورش از غلط چی بود؟! اون مرد میخواست از اون دفاع کنه؟! نه بهش نمیومد همچین قصدی داشته باشه.
یوشیرو فقط سر پایین فرستاد و زیر لب با خشم چیزی شبیه به فحش زمزمه کرد. کامیل این حالت میشناخت. برای وقت هایی بود که یوشیرو میترسید و جرعت حرف زدن نداشت.
- ۸۱
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط