بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم

بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم
بیچاره من! اگر نشناسی مرا تو هم

دیدی بهای عشق به جز خون دل نبود
آخر شدی شهید در این کربلا تو هم

آیینه ای مکدّرم از دست روزگار
آهی بکش به یاد من، ای بی وفا تو هم

چندی است از تو غافلم ای زندگی ببخش
چنگی نمی زنی به دل این روزها تو هم

ای زخم کهنه ای که دهان باز کرده ای
چون دیگران بخند به غم های ما تو هم

تاوان عشق را دل ما هر چه بود داد
چشم انتظار باش در این ماجرا تو هم
دیدگاه ها (۱)

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریاربه یاد...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

مرد دستی به سرش کشید و نفسی کلافه بیرون داد. کامیل بازم چشما...

شمشیر بر تاریکی پارت۱۵

ابلیس

نمیبخشمت p.22

part 58کیم‌ویا.ت: جیش دارمخنده مردونه ای کرد آروم گفتتهیونگ:...

بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم بیچاره من! اگر نشناسی مرا تو ...

بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم بیچاره من! اگر نشناسی مرا تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط