مرد دستی به سرش کشید و نفسی کلافه بیرون داد. کامیل بازم چ
مرد دستی به سرش کشید و نفسی کلافه بیرون داد. کامیل بازم چشماش روی مرد افتاد.
مرد : بهت گفتم که اگه هرکدوم از اعضای اصلی پشت میز نشستن سریع خودتو بکش کمال اونوقت تو رفتی ریندو هایتانی مشتی پای میز قمار؟! دیوونه شدی؟!
نگاه گیج و دودو زن بین اونها جابه جا میشد. یوشیرو همدست داشت؟! این مرد اصلا کی بود؟!بعدشم اعضای اصلی؟! ریندو هایتانی؟! یعنی ریندو از بقیه هم بالاتر بود؟
هزار تا چیز بود که نمیدونست. دریایی از داستان ها بود که ازشون دور مونده بود. با قایق کوچیکش این طرف و اونطرف میرفت. خبر نداشت که صاعقه قایقش رو به زودی میکنه و اون به آغوش بی انتهای اقیانوس افتاده میشه.
یوشیرو : قرار نبود که اول هایتانی بشینه... اصن قرار نبود که از اعضای اصلی کسی بشینه باز باید خدامون رو شکر کنیم هاروچیو نیومد بشینه وگرنه که باید با خودم خدافظی میکردم
مرد : توهم که اصلا ناراحت نشدی که هاروچیو ننشت داخه بدبخت اگه سانزو میشست که تو الان زنده نبودی. ریندو هم دیشب صرفا بخاطر زنت بهت امون داد..
کامیل روی مبل نشسته بود. دیگه تاب و تحمل شنیدن داد و فریاد های یوشیرو و دوستش رو نداشت. از چرت و پرت هایی که میگفتن که تو دنیای کامیل نبود. دختر ترجیح میداد چین های دامن جدیدش رو بشمره تا بخواد به بحث اونا توجه کنه.
اما نتونست. بحثشون تازه داشت درباره اون مرد داغ میگرفت. کامیل میخواست بیشتر درموردش بدونه.
یوشیرو انقد با صدای پایین و لرزیده ای حرف میزد که کامیل برای لحظه ای شک کرد. این همون مرده؟! همونی که مدام عربده میکشید؟!
از اول هم همین بود تو سری خور و ضعیف. فقط کامیل عادت داشت اونو بزرگ ببینه. اشتباه کرده بود! انقدر هندونه زیر بغل این مرد گذاشته بود مه آخرش همه ی هندونه هارو روی سر خودش هم خورد کرد.
مرد : حالا با کدومشون نشستی؟! هایتانی ها نه؟! بزرگه یا کوچیکه؟!
لحن مرد قابل تشخیص نبود. گرفتگی خاصی داشت. پشت این سؤالش چیزی بیشتر از اطلاعات بود. کرد هیز هنوزم نگاهش روی کامیل سر میخورد. تقصیر یوشیروعه که اجازه داده بقیه انقد کثیف نگاهش کنن.
یوشیرو سری تکون داد و با بی حوصلگی گفت
یوشیرو : کوچیکه.
درسته دقیقا! طرف حساب کامیل همین آدم بود. کوچیکه؟! پس برادر کوچیکتر بود. خدایا! اگه این برادر کوچیکست پس برادر بزرگه دیگه کیه؟!
ولی ظاهرا همونقدر که اسم این مرد برای کامیل مهم بود برای مرد هم مهم بود که یهو آتیش گرفت.
مرد : خب احمق اگه بزرگه بود که الان اعضای بدن تورو درآورده بودن. اینم هر ساعت باید زیر یه نفر می خوابید که!
و منطگرش از "این" کامیل بود. با فهمیدن این حقیقت تموم بدنش رو رعشه برداشت. همون ریندو بس نبود؟! باید بقیه هم بیچاره ش میکردن؟! از بدنش حرف میزدن. سرش داشت میترکد انقد این چندوقته درباره بدنش شنید.
زندگی چیزی جز بدن و اعضای بدن نبود؟ به خودش لعنت فرستاد. آخه چطور گیر این مرد افتاد؟! کاش بیشتر حواسش رو جمع میکرد. کاش ناله و نفرین و اخم و بدخلقی پدرش رو به جون میخرید تا حالا به این درجه از بیچارگی نمیرسوند.
دلش میخواست جایی بره که توش صحبت از عشق باشه. بحث هنر باشه. نه درمورد تخت و زیر شکم.
حالش از خودش و این جلد انسانی لعنتی بهن میخورد.
یوشیرو اخم کرد به چهره ی پریشون کامیل نگاه کرد. کامیل هیچی درباره قرارش با کاکوچو نمیدونست و حالا دوستش داشت احمقانه ترین حالت ممکن آینده تباه اونو جلوش لو میداد. چشماشو روی فشار داد و با صدای بلند غر زد.
یوشیرو : ایتسوکی!
یعنی تمومش کن. کامیل هم همینطوری صدا میزد وقتی میخواست دهنشو ببنده.
مشخصا یوشیرو با اون بخشش که میگفت کامیل قراره هرشب برای یه مرد تنش تاراج بشه مشکلی نداشت از اینکه گفت اعضای بدن خودش ممکن بود به فروش بره عصبانی شد.
ایتسوکی با صدای بلند تر از صدای یوشیرو عربده کشید :
( ایتسوکی و زهرمار! نمیفهمی این آدما چقد خطرناکن؟! اینا کوچیکترین خلافشون خوردن تو برای صبحونه ست. اونقوت نشستی با کله گندشون پای میز قماری که خودتم میدونی چقد توش تقلبه! )
ایتسوکی آتیش گرفته بود. پل تو دعوایی گذاشته بودن که هرکی صداش بلند تر باشه برندس.
یوشیرو : مگه خودت نگفتی بیایم اینجا برای قمار حالا خودت میگی نباید میشستم؟! این پنج هزارتا رو نمیبینی؟!
ایتسوکی : این پنج هزارتا بخوره تو سر من! برای چی خودتو اینطوری کردی تو چشم ریندو؟
کامیل از دعوای بین اونا حس خوبی نمیگرفت. برای خودشون دعوا میکردن. برای چون و مال خودشون و کامیل اصلا براشون اهمیتی نداشت. همین دیشب که این آدما و مواد هارو و تتوهای مشترک رو دید حدس میزد که خطرناک باشن اما نه در این حد.
مرد : بهت گفتم که اگه هرکدوم از اعضای اصلی پشت میز نشستن سریع خودتو بکش کمال اونوقت تو رفتی ریندو هایتانی مشتی پای میز قمار؟! دیوونه شدی؟!
نگاه گیج و دودو زن بین اونها جابه جا میشد. یوشیرو همدست داشت؟! این مرد اصلا کی بود؟!بعدشم اعضای اصلی؟! ریندو هایتانی؟! یعنی ریندو از بقیه هم بالاتر بود؟
هزار تا چیز بود که نمیدونست. دریایی از داستان ها بود که ازشون دور مونده بود. با قایق کوچیکش این طرف و اونطرف میرفت. خبر نداشت که صاعقه قایقش رو به زودی میکنه و اون به آغوش بی انتهای اقیانوس افتاده میشه.
یوشیرو : قرار نبود که اول هایتانی بشینه... اصن قرار نبود که از اعضای اصلی کسی بشینه باز باید خدامون رو شکر کنیم هاروچیو نیومد بشینه وگرنه که باید با خودم خدافظی میکردم
مرد : توهم که اصلا ناراحت نشدی که هاروچیو ننشت داخه بدبخت اگه سانزو میشست که تو الان زنده نبودی. ریندو هم دیشب صرفا بخاطر زنت بهت امون داد..
کامیل روی مبل نشسته بود. دیگه تاب و تحمل شنیدن داد و فریاد های یوشیرو و دوستش رو نداشت. از چرت و پرت هایی که میگفتن که تو دنیای کامیل نبود. دختر ترجیح میداد چین های دامن جدیدش رو بشمره تا بخواد به بحث اونا توجه کنه.
اما نتونست. بحثشون تازه داشت درباره اون مرد داغ میگرفت. کامیل میخواست بیشتر درموردش بدونه.
یوشیرو انقد با صدای پایین و لرزیده ای حرف میزد که کامیل برای لحظه ای شک کرد. این همون مرده؟! همونی که مدام عربده میکشید؟!
از اول هم همین بود تو سری خور و ضعیف. فقط کامیل عادت داشت اونو بزرگ ببینه. اشتباه کرده بود! انقدر هندونه زیر بغل این مرد گذاشته بود مه آخرش همه ی هندونه هارو روی سر خودش هم خورد کرد.
مرد : حالا با کدومشون نشستی؟! هایتانی ها نه؟! بزرگه یا کوچیکه؟!
لحن مرد قابل تشخیص نبود. گرفتگی خاصی داشت. پشت این سؤالش چیزی بیشتر از اطلاعات بود. کرد هیز هنوزم نگاهش روی کامیل سر میخورد. تقصیر یوشیروعه که اجازه داده بقیه انقد کثیف نگاهش کنن.
یوشیرو سری تکون داد و با بی حوصلگی گفت
یوشیرو : کوچیکه.
درسته دقیقا! طرف حساب کامیل همین آدم بود. کوچیکه؟! پس برادر کوچیکتر بود. خدایا! اگه این برادر کوچیکست پس برادر بزرگه دیگه کیه؟!
ولی ظاهرا همونقدر که اسم این مرد برای کامیل مهم بود برای مرد هم مهم بود که یهو آتیش گرفت.
مرد : خب احمق اگه بزرگه بود که الان اعضای بدن تورو درآورده بودن. اینم هر ساعت باید زیر یه نفر می خوابید که!
و منطگرش از "این" کامیل بود. با فهمیدن این حقیقت تموم بدنش رو رعشه برداشت. همون ریندو بس نبود؟! باید بقیه هم بیچاره ش میکردن؟! از بدنش حرف میزدن. سرش داشت میترکد انقد این چندوقته درباره بدنش شنید.
زندگی چیزی جز بدن و اعضای بدن نبود؟ به خودش لعنت فرستاد. آخه چطور گیر این مرد افتاد؟! کاش بیشتر حواسش رو جمع میکرد. کاش ناله و نفرین و اخم و بدخلقی پدرش رو به جون میخرید تا حالا به این درجه از بیچارگی نمیرسوند.
دلش میخواست جایی بره که توش صحبت از عشق باشه. بحث هنر باشه. نه درمورد تخت و زیر شکم.
حالش از خودش و این جلد انسانی لعنتی بهن میخورد.
یوشیرو اخم کرد به چهره ی پریشون کامیل نگاه کرد. کامیل هیچی درباره قرارش با کاکوچو نمیدونست و حالا دوستش داشت احمقانه ترین حالت ممکن آینده تباه اونو جلوش لو میداد. چشماشو روی فشار داد و با صدای بلند غر زد.
یوشیرو : ایتسوکی!
یعنی تمومش کن. کامیل هم همینطوری صدا میزد وقتی میخواست دهنشو ببنده.
مشخصا یوشیرو با اون بخشش که میگفت کامیل قراره هرشب برای یه مرد تنش تاراج بشه مشکلی نداشت از اینکه گفت اعضای بدن خودش ممکن بود به فروش بره عصبانی شد.
ایتسوکی با صدای بلند تر از صدای یوشیرو عربده کشید :
( ایتسوکی و زهرمار! نمیفهمی این آدما چقد خطرناکن؟! اینا کوچیکترین خلافشون خوردن تو برای صبحونه ست. اونقوت نشستی با کله گندشون پای میز قماری که خودتم میدونی چقد توش تقلبه! )
ایتسوکی آتیش گرفته بود. پل تو دعوایی گذاشته بودن که هرکی صداش بلند تر باشه برندس.
یوشیرو : مگه خودت نگفتی بیایم اینجا برای قمار حالا خودت میگی نباید میشستم؟! این پنج هزارتا رو نمیبینی؟!
ایتسوکی : این پنج هزارتا بخوره تو سر من! برای چی خودتو اینطوری کردی تو چشم ریندو؟
کامیل از دعوای بین اونا حس خوبی نمیگرفت. برای خودشون دعوا میکردن. برای چون و مال خودشون و کامیل اصلا براشون اهمیتی نداشت. همین دیشب که این آدما و مواد هارو و تتوهای مشترک رو دید حدس میزد که خطرناک باشن اما نه در این حد.
- ۹۲
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط