پارت 26

*روی تخت دراز کشیده بودم و گریه میکردم ، گوشیم رو برداشتم و با مایکل تماس گرفتم ، وقتی جواب داد صداش خواب آلود بود *

مایکل : بله

*با صدایی که از گریه میلرزید گفتم *

امیلی : مایکل ...

*[از دید مایکل]*
*وقتی صدای گریونش رو شنیدم خواب از سرم پرید و نگران شدم *

مایکل : امیلی چیشده ؟

امیلی : بهم گفت هیچ جایی تو قلبش ندارم ...

* زد زیر گریه ، فهمیدم داره راجب عزی حرف میزنه ، گرچه دلم نمیخواست با عزی باشه اما طاقت دیدن گریه هاش رو نداشتم *

مایکل : امیلی آروم باش باشه ؟ .. من سریع خودم رو میرسونم

امیلی : ب...باشه ..

*بعد از اینکه قطع کردم سریع بلند شدم تا برم پیش امیلی ، وقتی خواستم از قصر خارج بشم آلبرت جلوم ظاهر شد *

آلبرت : اعلیحضرت این موقعه ی شب کجا میخواید برید ؟

مایکل : یه کاری برام پیش اومده زود برمیگردم

*میخواست چیزی بگه که بدون توجه از کنارش گذشتم و از قصر خارج شدم ، وقتی رسیدم در زدم و امیلی در رو باز کرد و یهو بغلم کرد ، صورتش رو به قفسه سینم فشرد و گریه میکرد ، اولش شوکه شدم اما بعد آروم دستم رو پشتش گذاشتم و نوازشش کردم *

مایکل : نمیدونم چه اتفاقی افتاده اما موضوع هرچی که هست ارزش نداره انقدر بخاطرش اشک هات رو هدر بدی ..

*آروم ازم فاصله گرفت و درحالی که حق حق میکرد عقب رفت تا داخل برم ، بعد از اینکه رفتیم تو اتاق روی تخت نشست و منم کنارش نشستم *

مایکل: میخوای راجبش حرف بزنیم ؟

*اشک هاش رو پاک کرد و سرش رو پایین انداخت *

امیلی : من عاشق عزرائیلم

*درسته اینو میدونستم چون از رفتارش مشخص بود اما وقتی اینو گفت سوزش خفیفی توی قفسه سینم حس کردم ، من نباید عاشق یه انسان میشدم ... اصلا نباید عاشق میشدم چون من یه فرشته م و فرشته ها احساسات فانی ها رو ندارن ، اما یه چیزی در مورد امیلی فرق داشت ....*
*دستاش رو گرفتم و با لحن ملایمی گفتم *

مایکل : امیلی میدونی که این اشتباهه ... میدونی اگه پدرم بفهمه ممکنه مجازاتت کنن

امیلی : میدونم عشق بین انسان و فرشته ممنوعه اما نمیتونم جلوی احساساتم رو بگیرم ...

*صداش از بغض میلرزید *

امیلی : بهم گفت هیچ جایی تو قلبش ندارم ... اون ازم متنفره ... هیچ کس منو نمیخواد آخه چرا ! .. مگه من چقدر بدم که همه ازم متنفرن

مایکل : امی اینو نگو من ازت متنفر نیستم

امیلی : اما بعضی وقتا میرم رو عصابت چون موجود اضافی هستم که فقط بلدم پر حرفی کنم !

مایکل : اینطور نیست امی ... من هیچ وقت از گوش دادن بهت خسته نشدم ... درسته بعضی وقتا میری رو عصابم چون بخاطر چرت ترین موضوعات به خودت آسیب میزنی یا خودت رو سرزنش میکنی ...

*دستم رو سمت صورتش بردم و با انگشت شستم قطره اشکی که از چشمش ریخت رو پاک کردم *

مایکل : تو برای من مهمی امی و این کافیه که ینفر به اندازه ی کل دنیا دوستت داشته باشه ... اینکه هرکی تو رو دوست نداشته باشه دلیل نمیشه مشکل از تو باشه ... اون بوده که لیاقت تو رو نداشته

*بهم خیره شدم و لبخند غمگینی زد ، دستام رو باز کردم و محکم بغلم کرد گریه کرد منم آروم موهاش رو نوازش میکردم *

*بعد از یک ساعت کم کم آروم شد و خوابش برد ، سرش رو روی پام گذاشتم و موهاش رو نوازش میکردم ، وقتی به این فکر میکردم که بخاطر عزی به همچین روزی افتاده کلافه میشدم اما میدونستم اگه دخالت کنم قفط همه چیز بدتر میشه ، همینطور که غرق نگاه کردم به امی بودم گوشیش زنگ خورد عزی بود ، جواب دادم*

مایکل : الو ...

عزرائیل: مایکل ؟ ... امیلی پیش توئه

مایکل : الان خوابه ... چیکارش داشتی ؟

عزرائیل : هیچی ... ولی خیلی دوست دارم بدونم ساعت سه ی شب پیش امیلی چیکار میکنی ؟

مایکل : منم خیلی کنجکاوم بدونم چرا تو این ساعت به امیلی زنگ زدی ؟ ... فکر نکنم الان ساعت کار باشه

*خندید *

عزرائیل: درسته کارم باهاش شخصی بود و ربطی به شغلش نداشت

*دندون هام رو بهم فشار دادم و اخم کردم *

مایکل : عزی تو ....

*باید خودم رو کنترل میکردم ، نباید موضوع بدتر از این میشد *

عزرائیل: من چی ؟

مایکل : هیچی ... شب خوش

عزرائیل: همچنین

*قطع کردم ، باید حدس میزدم امی یه چیزی رو ازم مخفی میکنه و اون رابطه ش با عزی بوده ، از اولش هم برام عجیب بود که امی توی آزمون قبول شد ، اما تا جایی که من برادرم رو میشناسم تا سودی برای خودش نداشته باشه به کسی کمک نمیکنه .... اما اگه چیزی بود امی بهم میگفت ولی ظاهراً ایندفعه اشتباه کردم ، امی واقعا داره یچیزی رو ازم مخفی میکنه که باید بفهمم *
دیدگاه ها (۴۸)

پارت 186

پارت 3داخل اتاق خوابشون بودن که صدای زنگ گوشی امیلی امدامیلی...

Pat:9اسم: عاشق چشماش شدما.ت . جونگکوک گفت که بیا امشب با هم ...

سناریو بلولاک/سائه

چند پارتی (درخواستی)

وقتی دیر میای خونه(part 1)ساعت یک بامداد بود در کلاب رو پشت...

خواستم بگم ۵ روز دیگه سالگرد سولیه

کپشننن فرشته هایی نازنینم🙃💘عروسک من😈🔞پارت شصت و نُهبه ارومی ...

سناریو بی تی اسوقتی برات قلدری میکنن بعد می‌فهمن افسردگی گرف...

پارت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط