Psychic lover71🖤
Psychic lover71🖤
بدون اینکه به چیزی
فکر کنم خوابم گرفت.
ساعت۱:
وقتی بیدار شدم ساعت یک بود.هنوز
هوا همینجوری بود.عاشق این هوام.
ولی باید بلند شم کلی کار دارم.اول باید غذا
درست کنم.خیلی وقت بود مثل آدم غذا
نخورده بودم واسه همین خواست از بیرون
سفارش بدم…مک دونالد!
همینه…پس زنگ یک همبرگر با یک سیب زمینی سفارش میدم و نوشابه.از نوشابه
خیلی خوشم نمیومد اما الان حوس کرده
بودم.خیلی وقت بود فست فود نخورده بودم.
خوب وزنم چقدر شده.خیلی لاغر شدم.
رفتم روی ترازو،واو باورم نمیشه.۴۰کیلو.
من میترسم همینجور وزنم بیاد پایین.
هوف.باید بیشتر غذا بخورم که یکم وزنم
بیشتر بشه.حداقل مریض نشم.
نیم ساعت بعد:
زنگ در رو زدن.غذایی که سفارش دادم
رو گرفتم.و پولش رو حساب کردم.
شروع کردم به خوردن.فیلم هم گذاشتم.
ولی من حتی نتونستم یک همبرگر رو کامل
بخورم.۵/۳ازش رو خوردم سیب زمینی هم
فقط چندتا.مثل اینکه به روزی یک وعده
غذا عادت کردم.اونم مثلا یه بسته نودل.حجم غذاش در اون حد بود.ولی دلم نمیاد که
این رو بریزم خوشمزه بود.ولی
دلم واسه اوپا تنگ شد.من تو گوشیم
کلا ۴تا شماره دارم…اوپا،اونی،دوتا از دوستام.
شمارشون رو روی یک کاغذ نوشتم و سیمکارتم رو شکوندم.تصمیم گرفتم چند روز
هم از خونه بیرون نرم.البته باید برم
مطب.راستی شاید بگید بیمارام چی
چجوری به اون ها پیام میدادم،من به شمارشون پیام میدادم و بعد پاکشون میکردم.
چون لازم نداشتم.تا الان بیماری نداشتم
چون آخرین بیمارم سوجان بود که اونم
متاسفانه…اره اینجوری شد.خوب،من خونه
ی جونگکوک رو از کجا پیدا کنم حالا.
پاشدم و با تلفن خونم شماره ی
شوگا رو گرفتم و بعد چند بوق جواب داد.
سونا:الو….
بدون اینکه به چیزی
فکر کنم خوابم گرفت.
ساعت۱:
وقتی بیدار شدم ساعت یک بود.هنوز
هوا همینجوری بود.عاشق این هوام.
ولی باید بلند شم کلی کار دارم.اول باید غذا
درست کنم.خیلی وقت بود مثل آدم غذا
نخورده بودم واسه همین خواست از بیرون
سفارش بدم…مک دونالد!
همینه…پس زنگ یک همبرگر با یک سیب زمینی سفارش میدم و نوشابه.از نوشابه
خیلی خوشم نمیومد اما الان حوس کرده
بودم.خیلی وقت بود فست فود نخورده بودم.
خوب وزنم چقدر شده.خیلی لاغر شدم.
رفتم روی ترازو،واو باورم نمیشه.۴۰کیلو.
من میترسم همینجور وزنم بیاد پایین.
هوف.باید بیشتر غذا بخورم که یکم وزنم
بیشتر بشه.حداقل مریض نشم.
نیم ساعت بعد:
زنگ در رو زدن.غذایی که سفارش دادم
رو گرفتم.و پولش رو حساب کردم.
شروع کردم به خوردن.فیلم هم گذاشتم.
ولی من حتی نتونستم یک همبرگر رو کامل
بخورم.۵/۳ازش رو خوردم سیب زمینی هم
فقط چندتا.مثل اینکه به روزی یک وعده
غذا عادت کردم.اونم مثلا یه بسته نودل.حجم غذاش در اون حد بود.ولی دلم نمیاد که
این رو بریزم خوشمزه بود.ولی
دلم واسه اوپا تنگ شد.من تو گوشیم
کلا ۴تا شماره دارم…اوپا،اونی،دوتا از دوستام.
شمارشون رو روی یک کاغذ نوشتم و سیمکارتم رو شکوندم.تصمیم گرفتم چند روز
هم از خونه بیرون نرم.البته باید برم
مطب.راستی شاید بگید بیمارام چی
چجوری به اون ها پیام میدادم،من به شمارشون پیام میدادم و بعد پاکشون میکردم.
چون لازم نداشتم.تا الان بیماری نداشتم
چون آخرین بیمارم سوجان بود که اونم
متاسفانه…اره اینجوری شد.خوب،من خونه
ی جونگکوک رو از کجا پیدا کنم حالا.
پاشدم و با تلفن خونم شماره ی
شوگا رو گرفتم و بعد چند بوق جواب داد.
سونا:الو….
- ۱۹.۵k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط