وقتی به خودش اومد یه سامسونت پر از پول جلوش بود. اب دهنشو
وقتی به خودش اومد یه سامسونت پر از پول جلوش بود. اب دهنشو قورت داد. دستهاشو روی صورت پر از اشکش کشید. بلند شد کیف رو برداشت یه نگاه به سر تا پای کای انداخت کفش های پوست ماری قهوه ای شلوار جین مشکی که به کمربندش زنجیرخای زرد رنگ اویزون بود پیراهن مردانه قهوه ای که بیشتر دکمه هاش باز بود صورت جدی تر از همیشه و موهایی که به سمت بالا حالت داده شده بودند.
دو قدم عقب رفت . وقت برای انالیز کردن هیچ چیز نداشت . برگشت و شروع به دویدن به سمت در خروجی کرد. پشت سرش صدای کای رو شنید که داد کشید یادت نره اون کیف رو به چه قیمتی گرفتی"
تاعو بدون وقفه راهشو به بیرون ادامه داد.
کای رد رفتن تاعو رو زد و بعد رو به لوهان گفت: تعقیبش کن. سعی کن بفهمی چه خبره.
لوهان سری تکان داد و از در پشتی خارج شد.
.................................
تاعو توی راهرو روی صندلی نشسته بود سامسونت رو روی پاش گذاشته بود و سرش رو به اون تکیه داده بود. اشکهای بی اختیار هنوز از چشمهاش جاری بودند و هر چه سعی میکرد نمیتونست اتفاقای اطرافش رو دقیقتر انالیز کنه. فقط منتظر بود که یه خبر بهش برسه.
بعد از ساعتها در اتاق باز شد. تاعو با صدای در از جا پرید. جلو رفت و با صدایی که به زور شنیده میشد پرسید: حالش چطوره اقای دکتر؟
دکتر به چهره پریشان موهای به هم ریخته قهوه ای تاعو چشمهای قرمز و پف کرده تیشرت مشکی خاکی و شلوار جین او نگاه کرد و با صورت نگرانی جواب داد: فکر کنم خودتم دکتر لازم داری.
تاعو سری تکان داد: خواهش میکنم بگید چطوره؟
دکتر لبهاشو به هم فشرد و گفت : اولین عمل موفقیت امیز بوددر. این عمل فقط روی استخونهای شکسته پاهاش تمرکز داشتیم. عمل موفقیت امیز بود ولی هنوز بیشتر از ده تا عمل جراحی باید انجام بده واسه دنده های شکسته اعضای اسیب دیده و البته صورتش که حداقل چهار تا عمل جراحی لازم داره تا بتونه مدا قبل بشه.
تاعو ناخواسته عقب عقب رفت. پاهاش وزنشو تحمل نمیکردند. به دیوار پشت سرش تکیه زد و با التماس به دکتر نگاه کرد ولی هیچ حرفی از دهنش بیرون نیومد.
دکتر اخی کشید و گفت: حسابی داغون شده. مثل یه معجزست اگه بتونه دوباره مثل قبل بشه. ولی اگه بخوایم نجاتش بدیم باید سریع عمل جراحی بعدی رو شروع کنیم. لطفا هزینه عمل رو واریز کنید و ....دعا کنید!
تاعو سری تکان داد و اشکهاشو با پشت دست پاک کرد. رد رفتن دکتر رو زد نفس عمیقی کشید و به سمت صندوق حرکت کرد.
تاعو همه ی کارای پذیرش و عمل و پرداخت هزینه ها رو انجام داده بود. نذاشته بودند که گریس رو ببینه برای همین بیرون ساختمای روی یه نیمکت نشسته بود. چشمهای خسته اش رو بست ولی به جای خواب کاری که کرده بود همش از جلوی چشمهاش رد میشد.
ذهنش کم کم داشت همه چیز رو انالیز میکرد.
فلش بک
در حال دویدن و ورزش صبحگاهی توی فضای بازی پارک بود که گوشیش زنگ خورد.
-الو؟!
صدای نا اشنای خانمی توی گوشی پیچید : سلام. شما صاحب این گوشی رو میشناسید؟
به یکباره دلش اشوب شد . سعی کرد به خودش دلداری بده. جواب داد:
- دوست پسرشم. گوشیش رو.جایی گم کرده؟
- متاسفانه باید خبر بد بدم. لطفا به خانوادش اطلاع بدید که توی یه صانحه کوه نوردی زخمی شده. بیمارستان هوانگ بخش اورژانس.
ناعو بقیه حرفهای اون خانم رو نشنید. ضربان قلبش اونقدر بالا رفته بود که صدای نبضش توی سرش میپیچید. نفهمید کی و چطور خودش رو.به بیمارستان رسوند ولی وقتی که رسید با یک بدن پر از خون و صورتی که هیچ شباهتی به کریس نداشت روبرو شد.
هنوز گیج و منگ بود و.باور این موضوع که بدن بی جون روی تخت متعلق به کریسه توی مخیلاتش نمیگنجید که دستی به شونه اش برخورد کرد.برگشت و پسر جوونی رو دید که روپوش سقید تنش بود .
- سلا م من ییژینگ هستم دکتر مریضتون. شما برادرشید؟
تاعو با گیجی سری به نشانه منفی تکان داد و به سختی جواب داد: دوستشم.
- اهان. پس لطفا به خانوادش خبر بدید چون اون باید هر چه سریعتر عمل بشه.
- خانوادش منم. چکار باید بکنم؟
- اینجور مواقع ممکنه برات دردسر ساز بشه لطفا فقط خانوادشو خبر کن.
تاعو عصبی و با اضطراب گفت: اگه خانواده داشت خبر میکردم. ما عر دو توی پرورشگاه کودکان بی سرپرست بزرگ شدیم.
دکتر ییژینگ کمی جابجا شد و گفت: هزینه ی عملش بیشتر از ده هزار دلار میشه. چون اینجور عملها رو فقط بیمارستانهای تخصصی و گرون قیمت میتونن انجام بدن. قبل از انتقتلش به یه بیمارستان دیگه باید چند تا عمل انجام بشه که مطمعن بشیم میتونه جابجایی رو تاب بیاره. ما هر کاری از دستمون بر بیاد انجام میدیم ولی در نهایت اگه زنده نموند...
تاعو پذخاشگرانه وسط حرف دکتر پرید: نگو که نمیشه. هر چقدر پول بخوای میارم. فقط عمل رو.
دو قدم عقب رفت . وقت برای انالیز کردن هیچ چیز نداشت . برگشت و شروع به دویدن به سمت در خروجی کرد. پشت سرش صدای کای رو شنید که داد کشید یادت نره اون کیف رو به چه قیمتی گرفتی"
تاعو بدون وقفه راهشو به بیرون ادامه داد.
کای رد رفتن تاعو رو زد و بعد رو به لوهان گفت: تعقیبش کن. سعی کن بفهمی چه خبره.
لوهان سری تکان داد و از در پشتی خارج شد.
.................................
تاعو توی راهرو روی صندلی نشسته بود سامسونت رو روی پاش گذاشته بود و سرش رو به اون تکیه داده بود. اشکهای بی اختیار هنوز از چشمهاش جاری بودند و هر چه سعی میکرد نمیتونست اتفاقای اطرافش رو دقیقتر انالیز کنه. فقط منتظر بود که یه خبر بهش برسه.
بعد از ساعتها در اتاق باز شد. تاعو با صدای در از جا پرید. جلو رفت و با صدایی که به زور شنیده میشد پرسید: حالش چطوره اقای دکتر؟
دکتر به چهره پریشان موهای به هم ریخته قهوه ای تاعو چشمهای قرمز و پف کرده تیشرت مشکی خاکی و شلوار جین او نگاه کرد و با صورت نگرانی جواب داد: فکر کنم خودتم دکتر لازم داری.
تاعو سری تکان داد: خواهش میکنم بگید چطوره؟
دکتر لبهاشو به هم فشرد و گفت : اولین عمل موفقیت امیز بوددر. این عمل فقط روی استخونهای شکسته پاهاش تمرکز داشتیم. عمل موفقیت امیز بود ولی هنوز بیشتر از ده تا عمل جراحی باید انجام بده واسه دنده های شکسته اعضای اسیب دیده و البته صورتش که حداقل چهار تا عمل جراحی لازم داره تا بتونه مدا قبل بشه.
تاعو ناخواسته عقب عقب رفت. پاهاش وزنشو تحمل نمیکردند. به دیوار پشت سرش تکیه زد و با التماس به دکتر نگاه کرد ولی هیچ حرفی از دهنش بیرون نیومد.
دکتر اخی کشید و گفت: حسابی داغون شده. مثل یه معجزست اگه بتونه دوباره مثل قبل بشه. ولی اگه بخوایم نجاتش بدیم باید سریع عمل جراحی بعدی رو شروع کنیم. لطفا هزینه عمل رو واریز کنید و ....دعا کنید!
تاعو سری تکان داد و اشکهاشو با پشت دست پاک کرد. رد رفتن دکتر رو زد نفس عمیقی کشید و به سمت صندوق حرکت کرد.
تاعو همه ی کارای پذیرش و عمل و پرداخت هزینه ها رو انجام داده بود. نذاشته بودند که گریس رو ببینه برای همین بیرون ساختمای روی یه نیمکت نشسته بود. چشمهای خسته اش رو بست ولی به جای خواب کاری که کرده بود همش از جلوی چشمهاش رد میشد.
ذهنش کم کم داشت همه چیز رو انالیز میکرد.
فلش بک
در حال دویدن و ورزش صبحگاهی توی فضای بازی پارک بود که گوشیش زنگ خورد.
-الو؟!
صدای نا اشنای خانمی توی گوشی پیچید : سلام. شما صاحب این گوشی رو میشناسید؟
به یکباره دلش اشوب شد . سعی کرد به خودش دلداری بده. جواب داد:
- دوست پسرشم. گوشیش رو.جایی گم کرده؟
- متاسفانه باید خبر بد بدم. لطفا به خانوادش اطلاع بدید که توی یه صانحه کوه نوردی زخمی شده. بیمارستان هوانگ بخش اورژانس.
ناعو بقیه حرفهای اون خانم رو نشنید. ضربان قلبش اونقدر بالا رفته بود که صدای نبضش توی سرش میپیچید. نفهمید کی و چطور خودش رو.به بیمارستان رسوند ولی وقتی که رسید با یک بدن پر از خون و صورتی که هیچ شباهتی به کریس نداشت روبرو شد.
هنوز گیج و منگ بود و.باور این موضوع که بدن بی جون روی تخت متعلق به کریسه توی مخیلاتش نمیگنجید که دستی به شونه اش برخورد کرد.برگشت و پسر جوونی رو دید که روپوش سقید تنش بود .
- سلا م من ییژینگ هستم دکتر مریضتون. شما برادرشید؟
تاعو با گیجی سری به نشانه منفی تکان داد و به سختی جواب داد: دوستشم.
- اهان. پس لطفا به خانوادش خبر بدید چون اون باید هر چه سریعتر عمل بشه.
- خانوادش منم. چکار باید بکنم؟
- اینجور مواقع ممکنه برات دردسر ساز بشه لطفا فقط خانوادشو خبر کن.
تاعو عصبی و با اضطراب گفت: اگه خانواده داشت خبر میکردم. ما عر دو توی پرورشگاه کودکان بی سرپرست بزرگ شدیم.
دکتر ییژینگ کمی جابجا شد و گفت: هزینه ی عملش بیشتر از ده هزار دلار میشه. چون اینجور عملها رو فقط بیمارستانهای تخصصی و گرون قیمت میتونن انجام بدن. قبل از انتقتلش به یه بیمارستان دیگه باید چند تا عمل انجام بشه که مطمعن بشیم میتونه جابجایی رو تاب بیاره. ما هر کاری از دستمون بر بیاد انجام میدیم ولی در نهایت اگه زنده نموند...
تاعو پذخاشگرانه وسط حرف دکتر پرید: نگو که نمیشه. هر چقدر پول بخوای میارم. فقط عمل رو.
- ۲۲.۳k
- ۲۸ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط