𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۲
جونگکوک که از سر شب نخوابیده بود و به صدای گریه خفه و آروم لیویا که هرزگاهی به گوشش میخورد گوش میداد ، با شنیدن صدای کشیده شدن پایه مبل روی سرامیک اخمی کرد و نیم خیز شد. کنجکاو و ترسیده ملحفه رو کنار زد و از اتاق خارج شد به محض خارج شدن لیویا رو دید که روی زمین چهار زانو نشسته و با دستهاش مبل رو نگه داشته و پیشونیش رو به اون چسبونده
ترسید. بدو سمتش رفت و کنارش نشست شونهاش رو گرفت : +لیویا ؟
لیویا جونی برای جواب دادن نداشت پس حرکتی نکرد که جونگکوک موهاش رو کنار زد و صورتش رو در دست گرفت با دیدن ورم وحشتناک پلکها و سرخیه اطرافش با لحن مظطربی گفت : چیکار کردی با خودت
لیویا همچنان جوابی نداد و چشمهاش رو بسته نگه داشت چون میدونست با هر حرکتی که کنه چشمهاش سیاهی میره با صدای بیجونی گفت:
_خوبم برو بخواب
چجوری برم بخوابم وقتی حالت بده؟ +
_راحت با فکر کردن به عشق قدیمیت
+مضخرف نگو
نمیگم -
برای اینکه جونگکوک رو راضی کنه با احتیاط روی پاهاش بلند شد و سرپا موند که جونگکوک هم همراهش بلند شد اما طولی نکشید که چشمهاش بازم دیدش رو تاریک کردن ، بیخیالی طی کرد و چیزی نگفت اما با داغ شدن سرش فهمید که خون به مغزش نرسیده پس ناخواسته روی زمین دراز کشید
و چشمهاش رو بست تا حالتش رفع شه
جونگکوک با افتادن لیویا با صدای بلند و مظطربی اسمس رو صدا کرد لیویا؟؟
فکر میکرد بیهوش شده. اما لیویا لبهاش نای تکون خوردت نداشتند تا از نگرانی درش بیاره
لیویا عقی زد که جونگکوک بیشتر از قبل ترسید. معدش خالی بود و چیزی برای پس دادن نداشت پس عقهای خالی میزد. جونگکوک نمیدونست باید چیکار کنه یا حتی چی بگه فقط با اظطراب و ترس
به حال بد دختر نگاه میکرد و چشمهاش غمگین میشد
+لیویا داری میترسونیم پاشو ببرمت دکتر
لیویا نیم خیز شد که جونگکوک دستش رو گرفت و سرش رو توی بغلش گرفت ، لیویا به پیرهنش چنگ زد
جونگکوک بوسه ای روی موهاش گذاشت
وایسا سوئیچمو بیارم بریم دکتر +
لیویا بیجون گفت : چیزی نیست بخاطر فشار عصبيه .. قبلنم اینجوری شدم
جونگکوک با چشمهاش تمام صورتش رو از نظر گذروند
_میشه برام یه آب بیاری؟ .
جونگکوک سری تکون داد و لیوان آبی برداشت و پرش کرد ...
کنارش روی زمین نشست و یک لیوان آب رو با یک شکلات دستش داد
لیویا قلبی بهش زد که جونگکوک :گفت شكلاتو بخور ضعفتو بگیره. بعد از چند دقیقه که نگاه خیره جونگکوک رو روی خودش حس کرد پرسید
_چیزی شده؟
جونگکوک با لحن آروم و مهربونی گفت :
+ نصفه جونم
کردی.. میدونی چقدر ترسیدم؟
_گفتم که چیزی نیست.سرم گیج رفت همین.. فقط چون چیزی نخورده بودم و بدنم ضعیف بود نمیتونستم حرف بزنم
جونگکوک جلو رفت و صورتش رو قاب کرد و لبهاش رو روی. پیشونیش فشرد
چند ثانیه همونطور موند که لیویا چشمهاش رو بست تا آرامش تزریق شده به وجودش رو حل کنه
بلخره رضایت داد و لبهاش رو از پیشونی دختر فاصله داد ،
پیشونیش رو روی پیشونی اون گذاشت و توی چشمهاش نگاه کرد
+حتى يکدرصدم نمیخوام ببینم که حالت بده اگه واقعا دوسم داری این عذابو بهم نده
لیویا همونطور که صورتش بین دستهای جونگکوک بود با صدای ارومش گفت : یادت رفته به زاپاسم؟
نیستی +
_خودت بهم گفتی
فقط نمیخوام آسیب ببینی همین +
_من اگه تو کنارم نباشی آسیب میبینم .
....
۹ پارت شد ولی قبول کنید
شرط پارت بعد ۱۶۰ لایک
با ۷۲۰ فالوور درخواست زیادی نیست
همتون یک نقطه توی پیوی بفرستید
تا من اوکیش کنم
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۲
جونگکوک که از سر شب نخوابیده بود و به صدای گریه خفه و آروم لیویا که هرزگاهی به گوشش میخورد گوش میداد ، با شنیدن صدای کشیده شدن پایه مبل روی سرامیک اخمی کرد و نیم خیز شد. کنجکاو و ترسیده ملحفه رو کنار زد و از اتاق خارج شد به محض خارج شدن لیویا رو دید که روی زمین چهار زانو نشسته و با دستهاش مبل رو نگه داشته و پیشونیش رو به اون چسبونده
ترسید. بدو سمتش رفت و کنارش نشست شونهاش رو گرفت : +لیویا ؟
لیویا جونی برای جواب دادن نداشت پس حرکتی نکرد که جونگکوک موهاش رو کنار زد و صورتش رو در دست گرفت با دیدن ورم وحشتناک پلکها و سرخیه اطرافش با لحن مظطربی گفت : چیکار کردی با خودت
لیویا همچنان جوابی نداد و چشمهاش رو بسته نگه داشت چون میدونست با هر حرکتی که کنه چشمهاش سیاهی میره با صدای بیجونی گفت:
_خوبم برو بخواب
چجوری برم بخوابم وقتی حالت بده؟ +
_راحت با فکر کردن به عشق قدیمیت
+مضخرف نگو
نمیگم -
برای اینکه جونگکوک رو راضی کنه با احتیاط روی پاهاش بلند شد و سرپا موند که جونگکوک هم همراهش بلند شد اما طولی نکشید که چشمهاش بازم دیدش رو تاریک کردن ، بیخیالی طی کرد و چیزی نگفت اما با داغ شدن سرش فهمید که خون به مغزش نرسیده پس ناخواسته روی زمین دراز کشید
و چشمهاش رو بست تا حالتش رفع شه
جونگکوک با افتادن لیویا با صدای بلند و مظطربی اسمس رو صدا کرد لیویا؟؟
فکر میکرد بیهوش شده. اما لیویا لبهاش نای تکون خوردت نداشتند تا از نگرانی درش بیاره
لیویا عقی زد که جونگکوک بیشتر از قبل ترسید. معدش خالی بود و چیزی برای پس دادن نداشت پس عقهای خالی میزد. جونگکوک نمیدونست باید چیکار کنه یا حتی چی بگه فقط با اظطراب و ترس
به حال بد دختر نگاه میکرد و چشمهاش غمگین میشد
+لیویا داری میترسونیم پاشو ببرمت دکتر
لیویا نیم خیز شد که جونگکوک دستش رو گرفت و سرش رو توی بغلش گرفت ، لیویا به پیرهنش چنگ زد
جونگکوک بوسه ای روی موهاش گذاشت
وایسا سوئیچمو بیارم بریم دکتر +
لیویا بیجون گفت : چیزی نیست بخاطر فشار عصبيه .. قبلنم اینجوری شدم
جونگکوک با چشمهاش تمام صورتش رو از نظر گذروند
_میشه برام یه آب بیاری؟ .
جونگکوک سری تکون داد و لیوان آبی برداشت و پرش کرد ...
کنارش روی زمین نشست و یک لیوان آب رو با یک شکلات دستش داد
لیویا قلبی بهش زد که جونگکوک :گفت شكلاتو بخور ضعفتو بگیره. بعد از چند دقیقه که نگاه خیره جونگکوک رو روی خودش حس کرد پرسید
_چیزی شده؟
جونگکوک با لحن آروم و مهربونی گفت :
+ نصفه جونم
کردی.. میدونی چقدر ترسیدم؟
_گفتم که چیزی نیست.سرم گیج رفت همین.. فقط چون چیزی نخورده بودم و بدنم ضعیف بود نمیتونستم حرف بزنم
جونگکوک جلو رفت و صورتش رو قاب کرد و لبهاش رو روی. پیشونیش فشرد
چند ثانیه همونطور موند که لیویا چشمهاش رو بست تا آرامش تزریق شده به وجودش رو حل کنه
بلخره رضایت داد و لبهاش رو از پیشونی دختر فاصله داد ،
پیشونیش رو روی پیشونی اون گذاشت و توی چشمهاش نگاه کرد
+حتى يکدرصدم نمیخوام ببینم که حالت بده اگه واقعا دوسم داری این عذابو بهم نده
لیویا همونطور که صورتش بین دستهای جونگکوک بود با صدای ارومش گفت : یادت رفته به زاپاسم؟
نیستی +
_خودت بهم گفتی
فقط نمیخوام آسیب ببینی همین +
_من اگه تو کنارم نباشی آسیب میبینم .
....
۹ پارت شد ولی قبول کنید
شرط پارت بعد ۱۶۰ لایک
با ۷۲۰ فالوور درخواست زیادی نیست
همتون یک نقطه توی پیوی بفرستید
تا من اوکیش کنم
- ۸۶۷
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط