**(پارت ۱۱ - شروع طوفانیِ جدید: بازیِ شکنجه و خونسردی)**
**(پارت ۱۱ - شروع طوفانیِ جدید: بازیِ شکنجه و خونسردی)**
با صدای بستهشدن درِ سالن و رفتن یونا، انتظار داشتی جونگکوک دوباره مثل قبل با اون لحنِ حقبهجانب و مالکیتطلبانهاش مچاندازی کنه و بگه «مالِ منی». اما این بار همهچیز فرق کرد.
جونگکوک خیلی خونسرد عقب کشید. دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشت، نگاه سرد و بیتفاوتی بهت انداخت و با لحنی که انگار داشتی دربارهی وضعیت آبوهوا صحبت میکردی، گفت:
- «فکر کردی حسودیت برام مهمه، النا؟ اشتباه کردی. یونا فقط یکی از مهرههای بازیِ منه. خیلی خودت رو جدی گرفتی که فکر کنی برای تصاحبت عجلهای دارم.»
تیرِ خلاص! این جمله دقیقاً مثل آبِ یخ روی سرت ریخت. تمامِ حرص و غضبی که تا چند لحظه پیش توی رگهات میجوشید، تبدیل به یک شوکِ سنگین شد. تو انتظار داشتی اونم دستپاچه بشه یا از حسادتت لذت ببرد، اما اون کاملاً بیتفاوت بود!
جونگکوک بیتوجه به قیافهی ماتومبهوتت، ادامه داد:
- «از فردا قراره بازیِ جدیدی شروع بشه. دیگه خبری از اتاقهای لوکس و حوصلهسربر نیست. تو به عنوانِ خدمه و خدمتکارِ شخصیِ یونا توی این عمارت کار میکنی تا یاد بگیری چطور فضولی نکنی و سرت تو کار خودت باشه. از ساعت ۵ صبح بیدار میشی.»
چشمهات از تعجب چهار تا شد. با خشم فریاد زدی:
- «تو دیوونه شدی؟! من عکاسم، کنیزِ اون زنِ خودخواهِ تو نیستم! محال ممکنه این کار رو بکنم!»
جونگکوک حتی یک قدم هم جلو نیامد. با همون نگاهِ بیرحم و مغرورش نگاهت کرد و گفت:
- «محال؟ اینجا هیچ کلمهای به اسمِ محال وجود نداره، الا النا. یا فردا صبح با لباسِ خدمه توی سالنی، یا خودت رو آماده کن تا دوباره بندازمت توی اون زیرزمینِ تاریک و نمگرفته تا پوستت کنده بشه. انتخاب با خودته...»
برگشت و بدون اینکه حتی منتظر جوابت باشه، سمت پلهها رفت و تو رو وسط اون سالنِ بزرگ، با دنیایی از خشم، غرورِ لکهدارشده و بغضی که راه گلوت رو بسته بود، تنها گذاشت. جونگکوک اصلاً آدمِ قابلپیشبینیای نبود؛ اون اصلاً عاشقِ تو نشده بود، بلکه از تحقیر کردنت لذت میبرد!
---
با صدای بستهشدن درِ سالن و رفتن یونا، انتظار داشتی جونگکوک دوباره مثل قبل با اون لحنِ حقبهجانب و مالکیتطلبانهاش مچاندازی کنه و بگه «مالِ منی». اما این بار همهچیز فرق کرد.
جونگکوک خیلی خونسرد عقب کشید. دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشت، نگاه سرد و بیتفاوتی بهت انداخت و با لحنی که انگار داشتی دربارهی وضعیت آبوهوا صحبت میکردی، گفت:
- «فکر کردی حسودیت برام مهمه، النا؟ اشتباه کردی. یونا فقط یکی از مهرههای بازیِ منه. خیلی خودت رو جدی گرفتی که فکر کنی برای تصاحبت عجلهای دارم.»
تیرِ خلاص! این جمله دقیقاً مثل آبِ یخ روی سرت ریخت. تمامِ حرص و غضبی که تا چند لحظه پیش توی رگهات میجوشید، تبدیل به یک شوکِ سنگین شد. تو انتظار داشتی اونم دستپاچه بشه یا از حسادتت لذت ببرد، اما اون کاملاً بیتفاوت بود!
جونگکوک بیتوجه به قیافهی ماتومبهوتت، ادامه داد:
- «از فردا قراره بازیِ جدیدی شروع بشه. دیگه خبری از اتاقهای لوکس و حوصلهسربر نیست. تو به عنوانِ خدمه و خدمتکارِ شخصیِ یونا توی این عمارت کار میکنی تا یاد بگیری چطور فضولی نکنی و سرت تو کار خودت باشه. از ساعت ۵ صبح بیدار میشی.»
چشمهات از تعجب چهار تا شد. با خشم فریاد زدی:
- «تو دیوونه شدی؟! من عکاسم، کنیزِ اون زنِ خودخواهِ تو نیستم! محال ممکنه این کار رو بکنم!»
جونگکوک حتی یک قدم هم جلو نیامد. با همون نگاهِ بیرحم و مغرورش نگاهت کرد و گفت:
- «محال؟ اینجا هیچ کلمهای به اسمِ محال وجود نداره، الا النا. یا فردا صبح با لباسِ خدمه توی سالنی، یا خودت رو آماده کن تا دوباره بندازمت توی اون زیرزمینِ تاریک و نمگرفته تا پوستت کنده بشه. انتخاب با خودته...»
برگشت و بدون اینکه حتی منتظر جوابت باشه، سمت پلهها رفت و تو رو وسط اون سالنِ بزرگ، با دنیایی از خشم، غرورِ لکهدارشده و بغضی که راه گلوت رو بسته بود، تنها گذاشت. جونگکوک اصلاً آدمِ قابلپیشبینیای نبود؛ اون اصلاً عاشقِ تو نشده بود، بلکه از تحقیر کردنت لذت میبرد!
---
- ۵۳۰
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط