پایان: خانوادهای که خودت انتخاب کردی
پایان: خانوادهای که خودت انتخاب کردی
شب، همگی توی سالن جمع شده بودین. فیلم تماشا میکردین و ظرف بزرگی از پاپکورن وسطتون بود.
سرت روی شونهی جیمین افتاده بود و تهیونگ پتو رو روی پاهات کشیده بود. جونگکوک یواشکی پاپکورنهای تو رو میخورد و جین همچنان اصرار داشت که املت صبحش شاهکار بوده.
تو: «بچهها؟»
هر هفت نفر: «هوم؟»
تو: «میدونین که با وجود همهی دیوونهبازیهاتون، خیلی دوستون دارم؟»
برای یه لحظه همه ساکت شدن.
بعد سوگا از اون طرف سالن گفت:
- سوگا: «ما هم دوستت داریم. حالا لطفاً یکی کنترل رو بده، این فیلم افتضاحه.»
همه خندیدن.
جونگکوک دستش رو دور شونهات انداخت و گفت:
جونگکوک: «فردا هم میای؟»
تو: «فردا؟ بعد از بلایی که امروز سرم آوردین؟ عمراً!»
جین: «پس برای صبحانه چی درست کنم؟»
تو: «سم!»
نامجون: «من میتونم کمک کنم!»
همه: «نههههههههه!»
و دوباره صدای خنده، جیغ و دعوا کل خوابگاه رو برداشت.
شاید این هفت نفر دیوونهترین آدمهایی بودن که توی زندگیت دیده بودی، اما کنار اونها لازم نبود نقش آدم قوی و بینقصی رو بازی کنی.
میتونستی خودت باشی؛ بخندی، شیطنت کنی و حتی گاهی بیدلیل ناراحت باشی.
چون برای تو، BTS فقط هفت تا آیدل مشهور نبودن.
اونا هفت تا از صمیمیترین دوستات بودن؛ هفت تا دردسر دوستداشتنی که زندگی رو برات قشنگتر میکردن. 💜
پایان... یا شاید فقط شروع بدبختیهای فردا!
شب، همگی توی سالن جمع شده بودین. فیلم تماشا میکردین و ظرف بزرگی از پاپکورن وسطتون بود.
سرت روی شونهی جیمین افتاده بود و تهیونگ پتو رو روی پاهات کشیده بود. جونگکوک یواشکی پاپکورنهای تو رو میخورد و جین همچنان اصرار داشت که املت صبحش شاهکار بوده.
تو: «بچهها؟»
هر هفت نفر: «هوم؟»
تو: «میدونین که با وجود همهی دیوونهبازیهاتون، خیلی دوستون دارم؟»
برای یه لحظه همه ساکت شدن.
بعد سوگا از اون طرف سالن گفت:
- سوگا: «ما هم دوستت داریم. حالا لطفاً یکی کنترل رو بده، این فیلم افتضاحه.»
همه خندیدن.
جونگکوک دستش رو دور شونهات انداخت و گفت:
جونگکوک: «فردا هم میای؟»
تو: «فردا؟ بعد از بلایی که امروز سرم آوردین؟ عمراً!»
جین: «پس برای صبحانه چی درست کنم؟»
تو: «سم!»
نامجون: «من میتونم کمک کنم!»
همه: «نههههههههه!»
و دوباره صدای خنده، جیغ و دعوا کل خوابگاه رو برداشت.
شاید این هفت نفر دیوونهترین آدمهایی بودن که توی زندگیت دیده بودی، اما کنار اونها لازم نبود نقش آدم قوی و بینقصی رو بازی کنی.
میتونستی خودت باشی؛ بخندی، شیطنت کنی و حتی گاهی بیدلیل ناراحت باشی.
چون برای تو، BTS فقط هفت تا آیدل مشهور نبودن.
اونا هفت تا از صمیمیترین دوستات بودن؛ هفت تا دردسر دوستداشتنی که زندگی رو برات قشنگتر میکردن. 💜
پایان... یا شاید فقط شروع بدبختیهای فردا!
- ۱۲۰
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط