بانوی من...

بانوی من...
اگر دست من بود...
سالی برای تو می‌ساختم...
که روزهایش را...
هرطور دلت خواست کنار هم بچینی...
به هفته‌هایش تکیه بدهی...
و آفتاب بگیری...!
و هرطور دلت خواست...
بر ساحل ماه‌های آن بدوی...
بانوی من...
اگر دست من بود...
برایت پایتختی...
در گوشه‌ی زمان می‌ساختم...
که ساعت‌های شنی و خورشیدی
در آن کار نکنند...
مگر آنگاه که...
دست های کوچک تو...
در دستان من آرمیده‌اند...
دیدگاه ها (۸)

بیدی از بلور، سپیداری از آب،فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می...

سناریو: ماه سرخ

داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایه‌های خاکستری» به نویس...

سناریو دارک از ران هایتانی زمان بانتنکن نیچیوا !!! 💜🖤اومدم ب...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

Part:1🥀با افتادن هر کارت بر روی میز جان،خانواده،اموال،آن فر...

### **پارت چهارم: اعتراف زیر باران**نگاهت میان چشم‌های خیره ...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و... p29 ویو ا.تنور آفتاب ا...

## **پارتی اول: غروب، کافهٔ خلوت و یک اعترافِ پشتِ فرمان**هو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط