{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 OBSESSION | وسواس

🖤 OBSESSION | وسواس

پارت پنجم: فقط تا طلوع آفتاب

ساعت ۲:۴۰ بامداد.

جونگ‌کوک در را باز کرد. الارا پشت در ایستاده بود؛ چمدانی کوچک در دست و زخمی باریک کنار گردنش.

نگاهش روی زخم ثابت ماند.

— کی این کار رو کرده؟

الارا از کنارش رد شد.

— سلام به تو هم.

— ازت سؤال پرسیدم.

الارا چمدانش را کنار مبل گذاشت و برگشت.

— و منم مجبور نیستم جواب بدم.

جونگ‌کوک در را بست.

— اینجا هتل نیست که هر وقت دلت خواست بیای و بری.

— نگران نباش. اگه جای بهتری داشتم، حتی یک ثانیه هم اینجا نمی‌موندم.

جونگ‌کوک خندید، اما خنده‌اش هیچ گرمایی نداشت.

— پس چرا اومدی؟

الارا چند لحظه سکوت کرد.

— یکی از آدم‌هات اطلاعات منو فروخته. آدرس خونه‌م لو رفته و امشب تلاش کردن منو بکشن. تا طلوع آفتاب اینجا می‌مونم؛ بعد می‌رم.

جونگ‌کوک نگاهش را از او نگرفت.

— اسم کسی که اطلاعاتت رو فروخته؟

— هنوز نمی‌دونم.

— دروغ می‌گی.

الارا نزدیکش شد.

— اگه می‌دونستم، الان توی این خونه نبودم.

برای لحظه‌ای فاصله‌شان به چند سانتی‌متر رسید. جونگ‌کوک متوجه لرزش خفیف انگشتانش شد؛ تنها نشانه‌ای که از خستگی و ترس در او باقی مانده بود.

دستش را بالا آورد، اما پیش از لمس صورت الارا متوقف شد.

— زخمت باید تمیز بشه.

الارا به دستش نگاه کرد.

— این دستور بود؟

— پیشنهاده.

— از طرف تو، این دوتا خیلی شبیه همن.

جونگ‌کوک دستش را پایین آورد و جعبه‌ی کمک‌های اولیه را روی میز گذاشت.

— خودت انجامش بده.

الارا نشست و زخم را تمیز کرد. جونگ‌کوک روبه‌رویش ایستاده بود و نگاهش می‌کرد؛ چیزی در این دختر آزارش می‌داد. او از تهدید نمی‌ترسید، به پول اهمیتی نمی‌داد و حتی وقتی به کمک نیاز داشت، حاضر نبود آن را درخواست کند.

الارا ناگهان پرسید:

— تا حالا کسی رو دوست داشتی که نتونی بهش اعتماد کنی؟

جونگ‌کوک بی‌درنگ جواب داد:

— نه.

— پس هیچ‌وقت واقعاً عاشق نشدی.

چشم‌های جونگ‌کوک تیره شد.

— مراقب باش درباره‌ی چیزهایی که ازشون خبر نداری، قضاوت نکنی.

الارا لبخند کم‌رنگی زد.

— بالاخره یه چیزی پیدا شد که ناراحتت می‌کنه.

جونگ‌کوک به سمتش خم شد؛ نه آن‌قدر که راه فرارش را ببندد، فقط آن‌قدر که مجبور شود مستقیم در چشم‌هایش نگاه کند.

— اشتباه نکن. اینکه اجازه دادم امشب اینجا بمونی، به این معنی نیست که بهت اعتماد دارم.

الارا آرام گفت:

— خوبه. منم اگه جای تو بودم، به خودم اعتماد نمی‌کردم.

ساعت ۴:۱۷ بامداد، جونگ‌کوک از اتاق امنیت بیرون آمد.

الارا روی مبل خوابش برده بود.

گوشی‌اش کنار دستش روشن شد و پیامی روی صفحه ظاهر شد:

«به جونگ‌کوک نزدیک نشو. اون هنوز نمی‌دونه تو امشب چه چیزی ازش دزدیدی.»

جونگ‌کوک ایستاد.

نگاهش به الارا افتاد؛ بعد به چمدان بسته‌اش.

آرام گوشی را برداشت.

و درست همان لحظه، صفحه روشن شد و پیام دیگری آمد:

«اگه این پیام رو می‌خونی، یعنی جونگ‌کوک... الارا کلید گاوصندوق تو رو داره.»
دیدگاه ها (۰)

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

پارت ۱۲ 🖤جیمین سریع جلوی من ایستاد.— «نه. ات با تو جایی نمیا...

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

White Lotus | Part 34چند ساعت بعد...مراسم تمام شده بود.بیشتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط