خارج از چارچوب
خارج از چارچوب
Part 2:
آره وایولت تنها کسی که هرگز هدیه ای برای چویا نگرفته بود ، هرگز حتی زمان هایی که در برهه های مالی بود یکبار تقاضای قرض نکرده بود چویا هم میدانست، او میدانست و با وایولت راه می آمد تلاش داشت همیشه وجهه او را حفظ کند ، دوستش داشت..
دوستی که بین آن دو عمیق تر از سنگ ها و قوی تر از کوه ها بود ، وایولت تنها کسی بود که چویا می دانست او را نه چون دختر استاد دانشگاه است و نه چون ثروتمند است دوست دارد ، او را دوست دارد فقط به خاطر چویا بودنش ، فقط به خاطر وجودش ، هر دو بلند پرواز و خلاق بودند،
چویا ضعف های مالی وایولت را می پوشاند ، وایولت ضعف های عاطفی چویا را ،
چویا هرگز توسط کسی درک نشده بود همیشه انتظارات فراتر از حد از او داشتند و وایولت تنها کسی بود که او را از دغدغه هایش بیرون می آورد و به او فرصت لبخند زدن و حس زنده بودن میداد .
خود وایولت نیز به دلیل طبقه اجتماعی پایینش هیچکس تحویلش نمی گرفت ، و این چویا بود که به او بال و پر میداد، و هر دو ی آنها مانند قطعات پازل یکدیگر را تکمیل میکردند و تکیه گاه یکدیگر بودند .
__
(بازگشت به داستان)
آره ، چویا آماده ی دانشگاه میشود ، لباس های گرانبها تل سر های پر زرق و برق و و و و..
همه ی چیز هایی که ازش متنفر بود و باید و باید های زیاد ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- هه، بازم که خیلی مسخره شدی !!
- میدونم ، خیلی تنگ و زشتن !
سوار ماشین چویا میشن و تا دانشگاه باهم میرن ، چویا ماشین را چند کوچه آن ور تر پارک میکند و پیاده میشوند.
- چرا اینجا پارک کردی ؟!
- نمیخوام تو چشم باشه!
- بابا تو ام که!.. همه دوست دارن پولاشونو به رخ بکشن تو هم بگو تو چشم نباشه!!
- میشناسیم که ! هر چند اونا والدینم هستن ولی نمیدانم من به کی رفتم!
به هم لبخند ملیحی از شیطنت میزنند و به سمت دانشگاه راه می افتند...
Part 2:
آره وایولت تنها کسی که هرگز هدیه ای برای چویا نگرفته بود ، هرگز حتی زمان هایی که در برهه های مالی بود یکبار تقاضای قرض نکرده بود چویا هم میدانست، او میدانست و با وایولت راه می آمد تلاش داشت همیشه وجهه او را حفظ کند ، دوستش داشت..
دوستی که بین آن دو عمیق تر از سنگ ها و قوی تر از کوه ها بود ، وایولت تنها کسی بود که چویا می دانست او را نه چون دختر استاد دانشگاه است و نه چون ثروتمند است دوست دارد ، او را دوست دارد فقط به خاطر چویا بودنش ، فقط به خاطر وجودش ، هر دو بلند پرواز و خلاق بودند،
چویا ضعف های مالی وایولت را می پوشاند ، وایولت ضعف های عاطفی چویا را ،
چویا هرگز توسط کسی درک نشده بود همیشه انتظارات فراتر از حد از او داشتند و وایولت تنها کسی بود که او را از دغدغه هایش بیرون می آورد و به او فرصت لبخند زدن و حس زنده بودن میداد .
خود وایولت نیز به دلیل طبقه اجتماعی پایینش هیچکس تحویلش نمی گرفت ، و این چویا بود که به او بال و پر میداد، و هر دو ی آنها مانند قطعات پازل یکدیگر را تکمیل میکردند و تکیه گاه یکدیگر بودند .
__
(بازگشت به داستان)
آره ، چویا آماده ی دانشگاه میشود ، لباس های گرانبها تل سر های پر زرق و برق و و و و..
همه ی چیز هایی که ازش متنفر بود و باید و باید های زیاد ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- هه، بازم که خیلی مسخره شدی !!
- میدونم ، خیلی تنگ و زشتن !
سوار ماشین چویا میشن و تا دانشگاه باهم میرن ، چویا ماشین را چند کوچه آن ور تر پارک میکند و پیاده میشوند.
- چرا اینجا پارک کردی ؟!
- نمیخوام تو چشم باشه!
- بابا تو ام که!.. همه دوست دارن پولاشونو به رخ بکشن تو هم بگو تو چشم نباشه!!
- میشناسیم که ! هر چند اونا والدینم هستن ولی نمیدانم من به کی رفتم!
به هم لبخند ملیحی از شیطنت میزنند و به سمت دانشگاه راه می افتند...
- ۷۱
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط