{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۸ — آخرین روز دانشگاه 🎓🌸

پارت ۱۸ — آخرین روز دانشگاه 🎓🌸

روز فارغ‌التحصیلی بالاخره از راه رسیده بود.

محوطه‌ی دانشگاه پر از دانشجوهایی بود که لباس‌های فارغ‌التحصیلی پوشیده بودند و با خانواده و دوستانشان عکس می‌گرفتند. همه خوشحال بودند، اما در میان این شادی، حس عجیبی هم وجود داشت؛ حس خداحافظی با روزهایی که سال‌ها بخشی از زندگی‌شان بودند.

نیلسو کنار یونا ایستاده بود و به ساختمان دانشگاه نگاه می‌کرد.

یونا: باورم نمی‌شه دیگه تموم شد.

نیلسو لبخند زد.

نیلسو: منم همین‌طور... انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وارد این دانشگاه شدیم.

در همان لحظه جونگکوک از دور به سمتشان آمد.

کوک: بالاخره پیدات کردم.

نیلسو: مگه دنبالم می‌گشتی؟

کوک: معلومه. امروز نمی‌خواستم حتی یه لحظه رو از دست بدم.

نیلسو با لبخند نگاهش کرد.

نیلسو: تو از همیشه بیشتر حواست به منه.

کوک: امروز یه روز خاصه. حق دارم.

بعد با لبخند به لباس فارغ‌التحصیلی نیلسو نگاه کرد.

کوک: خیلی بهت میاد.

نیلسو: جدی؟

کوک: آره. خیلی قشنگ شدی... یعنی، منظورم اینه که امروز خیلی خوشحال به نظر میای.

نیلسو خندید.

نیلسو: خوب شد خودت رو اصلاح کردی.

کوک: داشتم راستش رو می‌گفتم!

هر دو خندیدند.

کمی بعد، مراسم تمام شد و دوستانشان برای گرفتن عکس دور هم جمع شدند.

بعد از چند عکس، نیلسو و جونگکوک کمی از جمع فاصله گرفتند و روی نیمکتی نشستند که بارها در دوران دانشگاه آنجا نشسته بودند.

نیلسو آرام گفت:

نیلسو: یادت میاد اولین بار اینجا نشستیم؟

کوک: چطور یادم نباشه؟

نیلسو: اون موقع اصلاً فکر نمی‌کردم یه روز اینجا بشینیم و درباره‌ی فارغ‌التحصیلیمون حرف بزنیم.

کوک: منم فکر نمی‌کردم این‌همه خاطره با تو داشته باشم.

نیلسو لبخند زد.

نیلسو: کدوم خاطره رو بیشتر از همه دوست داری؟

جونگکوک کمی فکر کرد.

کوک: فکر کنم روزی که برای اولین بار فهمیدم وقتی ناراحتی، ساکت می‌شی.

نیلسو: جدی؟ من فکر می‌کردم اولین خاطره‌ای که یادت میاد، یه چیز خنده‌دار باشه.

کوک: اونم هست.

نیلسو: کدوم؟

کوک خندید.

کوک: روزی که وسیله‌ات افتاد و من سریع رفتم برات بردارم.

نیلسو: همون موقع هم زیادی مراقبم بودی.

کوک: آره... فکر کنم از همون موقع فهمیدم دوست دارم مراقب تو باشم.

نیلسو چند لحظه سکوت کرد و بعد با لبخند گفت:

نیلسو: منم یه خاطره دارم.

کوک: چی؟

نیلسو: اولین باری که فهمیدم حضور تو باعث می‌شه حالم بهتر بشه.

جونگکوک با شنیدن این حرف لبخند آرامی زد.

کوک: هنوز هم همین‌طوره؟

نیلسو: حتی بیشتر از قبل.

جونگکوک کمی نزدیک‌تر نشست.

کوک: می‌دونی چیه؟

نیلسو: چی؟

کوک: من از بین همه‌ی چیزهایی که توی دانشگاه یاد گرفتم، آشنایی با تو رو بیشتر از همه دوست داشتم.

نیلسو با خنده‌ی کوچکی گفت:

نیلسو: این دیگه جواب درسی نیست!

کوک: ولی مهم‌ترین چیزیه که یاد گرفتم.

نیلسو نگاهش کرد.

نیلسو: منم خوشحالم که تو رو شناختم.

چند لحظه هر دو ساکت ماندند و به محوطه‌ی دانشگاه نگاه کردند.

نیلسو: دلم برای اینجا تنگ می‌شه.

کوک: برای دانشگاه؟

نیلسو: برای همه‌چیزش... کلاس‌ها، دوستامون، خنده‌هامون، حتی روزهایی که خسته بودیم.

کوک: من فکر می‌کنم بعضی خاطره‌ها با تموم شدن دانشگاه تموم نمی‌شن.

نیلسو: مثلاً؟

کوک: خاطره‌هایی که با آدم‌های مهم زندگی‌مون ساختیم.

نیلسو لبخند زد.

نیلسو: پس امیدوارم بعد از دانشگاه هم کلی خاطره‌ی جدید بسازیم.

کوک بدون مکث گفت:

کوک: حتماً.

نیلسو: قول؟

کوک: قول.

بعد هر دو بلند شدند و به سمت دوستانشان رفتند.

جونگکوک قبل از رسیدن به جمع، آرام گفت:

کوک: نیلسو؟

نیلسو: جانم؟

کوک: ممنون که این سال‌ها کنارم بودی.

نیلسو لبخند زد.

نیلسو: تو هم ممنون که همیشه حواست به من بود.

کوک: از این به بعد هم هست.

نیلسو: می‌دونم.

هر دو با لبخند به دوستانشان پیوستند؛ در حالی که می‌دانستند امروز پایان دوران دانشگاه است، اما خاطره‌هایی که کنار هم ساخته بودند، برایشان تازه شروع یک فصل جدید بود.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط