تا به دام غمش آورد خدا، داد مرا

تا به دام غمش آورد خدا، داد مرا
هر چه می‌خواستم از بخت، خدا داد مرا

رفع مخموری از آن چشم سیه دارد چشم
چشم دارم که خرابی کند آباد مرا

نتوانم ز خداداد بگیرم دادم
کاش گیرد ز خداداد خدا داد مرا

گر دلش سخت تر از سنگ بود، نرم شود
بشنود گر شبی او ناله و فریاد مرا

من که تا صبح، دعا گوی تو هستم همه شب
چه شود گر تو به دشنام کنی یاد مرا

غم ندارم که به بند تو گرفتار شدم
غمم آنست که ترسم کنی آزاد مرا


شاطرعباس صبوحی
دیدگاه ها (۲۱)

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت...

تا به دام غمش آورد خدا، داد مراهر چه می‌خواستم از بخت، خدا د...

غم ندارم که به بندِ تو گرفتار شدمغمم آن است که ترسم کنی آزاد...

غم ندارمٖ که به بند تو گرفتار شدم غمم آنست که ترسم، کنی آزاد...

غم ندارم که به بندِ تو گرفتار شدمغمم آنست که ترسم کنی آزاد م...

غم ندارم که به بند تو گرفتار شُدمغمم آنست که ترسم کُنی آزاد ...

من اگر رندم و قلّاشم، اگر درویشمهر چه ام، عاشق رخسار تو کافر...

زیبایی خداوندی

عشقت آتش بدل کس نزند تا دل ماستکی به مسجد سزد آن شمع که بر خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط