Real peace [part two]
ورق قرص رو از دست پسر کشید، یکیش رو درآورد و توی دست خودش قرار داد. اما قبل از اینکه بتونه اون روی توی دهنش قرار بده دستش توسط همسرش گرفته شد.
چان شوکه از این کار دختر بود و نمیفهمید خودش داره چیکار میکنه؛ فقط نمیخواست عشقش به خاطر دردی که از طرف اون بهش وارد میشه مجبور به خوردن دارو های آرامش بخش باشه. چان میخواست خودش دلیل آرامش اون دختر باشه، نه دلیلی برای لرزیدن دستای کوچیکش و شکسته شدن قلب مهربونش. و این، قولی بود که از همون ابتدایی که عهد عشق باهم بستن به خودش و به فرشته زندگیش داده بود؛ اینکه همیشه یک حامی برای اون دختر باشه. شخصی که با خیالی آسوده بتونه بهش تکیه کنه و با دیدنش و کنارش بودن احساسی جز عشق و آرامش درونش جریان پیدا نکنه. اما حالا... انگار داشت خلافش پیش میرفت.
دختر با چشم هایی درشت و مشکی، که حاله ای از اشک روشون رو پوشونده بود به پسر خیره شد، و با صدای گرفتش دلیل تعجب خودش رو پرسید.
× چیکار داری میکنی؟
÷[به دستاشون نگاه میکرد]لازم نیست اونو بخوری...[نگاهشو به چهره دخترک داد] نه تا وقتی که من اینجام [لبخند ملیحش همراه با قطره ای اشک که از چشمش با پایین میریخت نمایان شد]
دختر شوکه از چهره شکسته ای که از همسرش میدید، سکوت رو انتخاب کرده بود.
چان جسم ظریف دختر رو در آغوش خودش گرفت، اون رو اسیر تن خودش کرد و همونطور که عطر تنش رو به ریه هاش وارد میکرد، به گونه هاش اجازه خیش شدن داد.
حرفی بینشون رد و بدل نشد، درست مثل نیم ساعت پیش که خونه غرق در سکوت بود الان هم همین بود...
اما ایندفعه توی این سکوت حرف های زیادی نهفته شده بود؛ حرف هایی که شاید با اشک و لب هایی بسته گفته میشدن، اما هر دو متوجه اون حرف ها بودن.
•end•
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
چان شوکه از این کار دختر بود و نمیفهمید خودش داره چیکار میکنه؛ فقط نمیخواست عشقش به خاطر دردی که از طرف اون بهش وارد میشه مجبور به خوردن دارو های آرامش بخش باشه. چان میخواست خودش دلیل آرامش اون دختر باشه، نه دلیلی برای لرزیدن دستای کوچیکش و شکسته شدن قلب مهربونش. و این، قولی بود که از همون ابتدایی که عهد عشق باهم بستن به خودش و به فرشته زندگیش داده بود؛ اینکه همیشه یک حامی برای اون دختر باشه. شخصی که با خیالی آسوده بتونه بهش تکیه کنه و با دیدنش و کنارش بودن احساسی جز عشق و آرامش درونش جریان پیدا نکنه. اما حالا... انگار داشت خلافش پیش میرفت.
دختر با چشم هایی درشت و مشکی، که حاله ای از اشک روشون رو پوشونده بود به پسر خیره شد، و با صدای گرفتش دلیل تعجب خودش رو پرسید.
× چیکار داری میکنی؟
÷[به دستاشون نگاه میکرد]لازم نیست اونو بخوری...[نگاهشو به چهره دخترک داد] نه تا وقتی که من اینجام [لبخند ملیحش همراه با قطره ای اشک که از چشمش با پایین میریخت نمایان شد]
دختر شوکه از چهره شکسته ای که از همسرش میدید، سکوت رو انتخاب کرده بود.
چان جسم ظریف دختر رو در آغوش خودش گرفت، اون رو اسیر تن خودش کرد و همونطور که عطر تنش رو به ریه هاش وارد میکرد، به گونه هاش اجازه خیش شدن داد.
حرفی بینشون رد و بدل نشد، درست مثل نیم ساعت پیش که خونه غرق در سکوت بود الان هم همین بود...
اما ایندفعه توی این سکوت حرف های زیادی نهفته شده بود؛ حرف هایی که شاید با اشک و لب هایی بسته گفته میشدن، اما هر دو متوجه اون حرف ها بودن.
•end•
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۱۶۵.۳k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط