SWEET SINپارت اول
راه میرفت و فکر میکرد ، و با سنگ هایی که سر راش قرار میگرفتن بازی میکرد هنوز نمیفهمید مشکل کجاست ، چرا زندگی بهش سخت میگرفت چرا کسی نبود بگه من هستم زحمت نکش چرا کسی نبود نگرانش بشه .
همه این موضوع ها باهم ترکیب میشدن توی ذهنش و تبدیل به وسواس عجیبی میشدن ؛
و این وسواس طوری بود که اگه کسی حتی به شوخی میگفت چرا دهنت تا ته بازه دیگه نمیخندید .
مگه تقصیر اون بود که نمیتونست حرف بزنه ، وقتی میرفت کافه برای پشت صندوق یا گارسون میگفتن باید بتونه پذیرایی کنه
وقتی میرفت هتل میگفتن باید به زبان ها مختلف حرف زد تهیونگ که لال بود کلا توی این گزینه کنسل بود .
چشماش کم کم خیس شدن و قطره های اشک مثل آبی که کم کم چکه میکرد میریختن ؛ خیلی بدبخت بود نمیدونست بدهی هاش رو چجوری پرداخت کنه لباس درست و حسابی نداشت و مجبور بود دوباره گشنه بمونه .
وقتی میدید خانواده ها باهم میرن خرید یا موقع تعطیلات دانشجو ها میرفتن دیدن خانواده هاشون ، ولی اون ؟ هیچکس رو نداشت و کل صورتش بخاطر این موضوع پر از اشک شده بود و اشکاش چکه چکه میکردن و دستاش و گردنش رو خیس میکردن و درحالی که بند های کیفش رو سفت گرفته بود اشک هاش رو پاک کرد و به سمت خوابگاه رفت و وارد شد .
« اونجا رو ببینین ، پاپی کوچولو گریه کرده؟»
نفسش گرفت ؟ بله به معنای واقعی تهیونگ احساس کرد دوباره توی بد مخمصه ای افتاده .
سوهو و دوستاش دوباره گیرش انداخته بودن ، دفعه پیش لباسش رو پ.ا.ر.ه کرده بودن و ب.د.ن.ش رو ل.م.س کرده بودن.
همه این موضوع ها باهم ترکیب میشدن توی ذهنش و تبدیل به وسواس عجیبی میشدن ؛
و این وسواس طوری بود که اگه کسی حتی به شوخی میگفت چرا دهنت تا ته بازه دیگه نمیخندید .
مگه تقصیر اون بود که نمیتونست حرف بزنه ، وقتی میرفت کافه برای پشت صندوق یا گارسون میگفتن باید بتونه پذیرایی کنه
وقتی میرفت هتل میگفتن باید به زبان ها مختلف حرف زد تهیونگ که لال بود کلا توی این گزینه کنسل بود .
چشماش کم کم خیس شدن و قطره های اشک مثل آبی که کم کم چکه میکرد میریختن ؛ خیلی بدبخت بود نمیدونست بدهی هاش رو چجوری پرداخت کنه لباس درست و حسابی نداشت و مجبور بود دوباره گشنه بمونه .
وقتی میدید خانواده ها باهم میرن خرید یا موقع تعطیلات دانشجو ها میرفتن دیدن خانواده هاشون ، ولی اون ؟ هیچکس رو نداشت و کل صورتش بخاطر این موضوع پر از اشک شده بود و اشکاش چکه چکه میکردن و دستاش و گردنش رو خیس میکردن و درحالی که بند های کیفش رو سفت گرفته بود اشک هاش رو پاک کرد و به سمت خوابگاه رفت و وارد شد .
« اونجا رو ببینین ، پاپی کوچولو گریه کرده؟»
نفسش گرفت ؟ بله به معنای واقعی تهیونگ احساس کرد دوباره توی بد مخمصه ای افتاده .
سوهو و دوستاش دوباره گیرش انداخته بودن ، دفعه پیش لباسش رو پ.ا.ر.ه کرده بودن و ب.د.ن.ش رو ل.م.س کرده بودن.
- ۳۶۴
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط