{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مسئول ثبت نام به قد و بالایش نگاه کرد و گفت: دانش‌آموزی؟

مسئول ثبت نام به قد و بالایش نگاه کرد و گفت: دانش‌آموزی؟
- بله
- می‌خواهی از درس خوندن فرار کنی؟
ناراحت شد. ساکش را گذاشت روی میز و باز کرد.
کتاب‌هایش را ریخت روی میز و گفت: « نخیر! اونجا درسم رو می‌خونم ».
بعد هم کارنامه‌اش را نشان داد. پر بود از نمرات خوب.
هم مداح بود هم شاعر اهل بیت.
می گفت: « شرمنده ام که با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود؟»
بعد شهادت وصیت نامه اش رو آوردند. نوشته بود قبرم رو توی کتابخونه مسجد المهدی کندم.
سراغ قبر که رفتند دیدند که برای هیکلش کوچیکه.
وقتی جنازه ش اومد قبر اندازه اندازه بود، اندازه تن بی سرش!
دیدگاه ها (۱۰)

شهید محمد جهان آرا

معلم برای سفید بودن برگ نقاشی ام تنبیهم کرد و همه بمن خندید...

شهید همت

شهید منتظر مرگ نمی‌ماند، این اوست که مرگ را برمی‌گزیند. شهی...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟑سه روز از رفتن مانیا گذشته بود.جیمین سع...

پارت ۲۹

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

لبخند قاتلپارت³⁴ویو سلینگوشیم هنوز توی دستم بود.چند بار پیام...

پارت ۱: نفوذ به جهنمبارونِ شدیدی به شیشه‌هایِ بخارگرفته‌یِ ا...

پارت ۹........خیانت

لبخند قاتلپارت²⁵ویو جونگ‌کوکصبح زود...هنوز آفتاب کامل طلوع ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط