{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 قلدرِ من

📖 قلدرِ من
پارت اول | تازه‌وارد
صدای همهمه‌ی کلاس از چند دقیقه قبل بلند بود.
هرکس با دوست خودش حرف می‌زد و معلم هنوز نیومده بود.
ته کلاس، سه صندلی کنار هم قرار داشت.
لیا و میرا از قبل سر جاشون نشسته بودن و مدام به در نگاه می‌کردن.
لیا با بی‌حوصلگی گفت:
— این دختره باز دیر کرد.
میرا خندید.
— ایزابلا اگه زود بیاد، باید نگران بشیم.
لیا گوشی‌اش رو روی میز گذاشت.
— شرط می‌بندم وقتی بیاد، حتی سلام هم نمی‌کنه.
میرا:
— شرط می‌بندم میاد، می‌شینه و می‌خوابه.
هنوز حرفش تموم نشده بود که در کلاس باز شد.
دختری وارد شد.
تمام نگاه‌ها ناخودآگاه سمتش رفت.
موهای بلند و تیره، چهره‌ی سرد و بدون لبخند، و قدم‌هایی که انگار هیچ عجله‌ای برای رسیدن به جایی نداشت.
ایزابلا.
همین که لیا دیدش، لبخند زد.
— بالاخره!
ایزابلا فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت.
— سلام.
میرا خندید.
— وای، امروز خیلی خوش‌اخلاقی.
ایزابلا کیفش رو روی صندلی گذاشت.
— خوابم میاد.
لیا:
— هنوز صبحه!
— می‌دونم.
نشست.
سرش رو روی دستش گذاشت و چشم‌هاش رو بست.
لیا و میرا به هم نگاه کردن و خندیدن.
چند دقیقه بعد، معلم وارد کلاس شد.
— خب بچه‌ها، ساکت.
همه سر جاشون نشستن.
معلم دفترش رو باز کرد.
— امروز سه دانش‌آموز جدید داریم. بهتره خودشون رو معرفی کنن.
به لیا اشاره کرد.
لیا بلند شد و با لبخند گفت:
— سلام، من لیا هستم. امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم.
چند نفر براش دست زدن.
بعد نوبت میرا شد.
— من میرا هستم. خوشحالم که اینجا هستم.
میرا نشست.
معلم نگاهش رو به ایزابلا دوخت.
— و شما؟
ایزابلا که هنوز سرش روی دستش بود، چشم‌هاش رو باز کرد.
— ایزابلا.
معلم منتظر موند.
— همین؟
ایزابلا چند لحظه بهش نگاه کرد.
— بله.
چند نفر خندیدن.
معلم لبخند زد.
— خب، مثلاً درباره‌ی خودت بگو. سرگرمی، علایق...
ایزابلا آهی کشید.
— خواب.
کلاس منفجر شد از خنده.
حتی میرا هم نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره.
معلم سرش رو تکون داد.
— بسیار خب. بشین.
ایزابلا نشست و دوباره سرش رو روی دستش گذاشت.
اما چند ردیف عقب‌تر، چهار پسر بدون اینکه با کسی حرف بزنن، شاهد ماجرا بودن.
یکی از اون‌ها آرام گفت:
— این جدیده عجیبه.
دیگری خندید.
— عجیبه؟ خیلی پرروئه.
جونگ‌کوک که تا آن لحظه بی‌حوصله به پنجره نگاه می‌کرد، بالاخره نگاهش رو به ایزابلا انداخت.
فقط چند ثانیه.
بعد دوباره نگاهش رو برگردوند
.
---
زنگ تفریح خورد.
همه از کلاس بیرون ریختن.
جونگ‌کوک و دوستاش هم از جاشون بلند شدن.
یکی از پسرها قبل از خروج، دستش رو روی شونه‌ی پسری که سر راهشون بود گذاشت.
— کنار برو.
پسر سریع کنار کشید.
جونگ‌کوک بدون اینکه حتی نگاهش کنه، از کنارش رد شد.
چند قدم جلوتر، یکی از دانش‌آموزها ناخواسته با شونه بهش خورد.
پسر فوراً ایستاد.
— ببخشید.
جونگ‌کوک برگشت.
— ببخشید؟
پسر رنگش پرید.
— عمدی نبود.
جونگ‌کوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد کیف پسر رو از روی دوشش کشید.
انداخت روی زمین.
— پس دفعه‌ی بعد حواست باشه.
و رد شد.
دوستش با خنده گفت:
— زیادی سخت گرفتی.
جونگ‌کوک شونه بالا انداخت.
— خودش باید حواسش رو جمع می‌کرد.
---
داخل کلاس، ایزابلا هنوز سر جاش نشسته بود.
لیا و میرا برای خرید چیزی از بوفه بیرون رفته بودن.
ایزابلا گوشی‌اش رو درآورده بود و بی‌حوصله صفحه‌اش رو بالا و پایین می‌کرد.
سه دختر جلوی میزش ایستادن.
یکی از اون‌ها گفت:
— هی.
ایزابلا سرش رو بلند نکرد.
— هی.
دختر اخم کرد.
— با توام.
— شنیدم.
— پس چرا جواب نمی‌دی؟
ایزابلا بالاخره نگاهش کرد.
— چون حرفی نزدی.
دو دختر پشت سرش خندیدن.
دختر اول با تمسخر گفت:
— تو همون تازه‌وارد مغروری هستی؟
ایزابلا:
— ظاهراً.
— فکر کردی چون قیافت خوبه، می‌تونی اینجا هر کاری بخوای بکنی؟
ایزابلا گوشی رو روی میز گذاشت.
— نه.
دختر لبخند پیروزمندانه‌ای زد.
— خوبه که فهمیدی.
ایزابلا ادامه داد:
— فکر کردم چون حوصله‌تون سر رفته اومدین مزاحمم بشین.
لبخند دختر محو شد.
— چی گفتی؟
— چیزی که شنیدی.
دختر دستش رو روی میز کوبید.
— خیلی پررویی.
ایزابلا به دستش نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— میز مال مدرسه‌ست. لازم نیست بشکنیش.
یکی از دخترها خندید.
— واقعاً فکر می‌کنی خیلی خاصی؟
ایزابلا جواب نداد.
دختر دستش رو جلو برد و گوشی ایزابلا رو از روی میز برداشت.
— حالا ببینیم وقتی وسایلت دست ماست، هنوزم این‌قدر مغروری؟
ایزابلا چند ثانیه به گوشی نگاه کرد.
بعد بلند شد.
آرام.
بدون عصبانیت.
دختر گوشی رو پشت سرش گرفت.
— می‌خوایش؟
ایزابلا نزدیکش شد.
— نه.
دختر متعجب شد.
— چی؟
ایزابلا کیفش رو برداشت و از کنار دختر رد شد.

ادامه کامنت
دیدگاه ها (۲)

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁵ا/ت با نگرانی گوشی رو روی میز گذاشت.ا/ت...

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۱۹۶

چندپارتی جونگ کوک

💜 تک‌پارتی: به بی‌تی‌اس توهین نکن!ژانر: مافیا، کمدی، اکشن | ...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط