با من کل کل نکن پارت اول
(اصلا ربطی نداره اما این عکس رمان)
با من کل کل نکن پارت اول
ساعت هشت صبح بود و رها با یک لیوان قهوه و اعصابی که از شب قبل به هم ریخته بود، وارد دانشگاه شد.
همهچیز خوب پیش میرفت.
تا وقتی که به در کلاس رسید و دید یک پسر غریبه روی صندلی موردعلاقهاش نشسته.
پسر سرش پایین بود و با گوشی کار میکرد. موهای مشکی نامرتب، ساعت نقرهای و لبخندی که حتی قبل از حرفزدن هم اعصابخردکن به نظر میرسید.
رها کیفش رو روی میز گذاشت.
— ببخشید، اینجا جای منه.
پسر حتی سرش رو بلند نکرد.
— اسم تو روش نوشته؟
— آره. با خط نامرئی. مخصوص آدمهای باهوش.
پسر خندید و بالاخره نگاهش کرد.
— پس چرا من نمیبینمش؟
— چون ظاهراً به اندازهای که فکر میکنی باهوش نیستی.
آراد گوشی رو کنار گذاشت.
— اوه. زبون هم داری؟
رها دستبهسینه شد.
— نه، این صدای وجدانمه که داره بهت هشدار میده از جام بلند شی.
آراد با خونسردی از جاش بلند شد و صندلی رو براش عقب کشید.
— بفرما، خانم رئیس.
رها نشست.
— ممنون.
— خواهش میکنم. راستی...
— چی؟
آراد کمی خم شد تا صدایش فقط به گوش او برسد، اما فاصله را محترمانه حفظ کرد.
— وقتی عصبانی میشی، خیلی بامزه حرف میزنی.
رها چنان برگشت که نزدیک بود دفترش از روی میز بیفته.
— تو همیشه اینقدر پررویی؟
آراد لبخند زد.
— نه.
— چه خوب.
— فقط وقتی یکی انقدر تلاش میکنه
با من کل کل نکن پارت اول
ساعت هشت صبح بود و رها با یک لیوان قهوه و اعصابی که از شب قبل به هم ریخته بود، وارد دانشگاه شد.
همهچیز خوب پیش میرفت.
تا وقتی که به در کلاس رسید و دید یک پسر غریبه روی صندلی موردعلاقهاش نشسته.
پسر سرش پایین بود و با گوشی کار میکرد. موهای مشکی نامرتب، ساعت نقرهای و لبخندی که حتی قبل از حرفزدن هم اعصابخردکن به نظر میرسید.
رها کیفش رو روی میز گذاشت.
— ببخشید، اینجا جای منه.
پسر حتی سرش رو بلند نکرد.
— اسم تو روش نوشته؟
— آره. با خط نامرئی. مخصوص آدمهای باهوش.
پسر خندید و بالاخره نگاهش کرد.
— پس چرا من نمیبینمش؟
— چون ظاهراً به اندازهای که فکر میکنی باهوش نیستی.
آراد گوشی رو کنار گذاشت.
— اوه. زبون هم داری؟
رها دستبهسینه شد.
— نه، این صدای وجدانمه که داره بهت هشدار میده از جام بلند شی.
آراد با خونسردی از جاش بلند شد و صندلی رو براش عقب کشید.
— بفرما، خانم رئیس.
رها نشست.
— ممنون.
— خواهش میکنم. راستی...
— چی؟
آراد کمی خم شد تا صدایش فقط به گوش او برسد، اما فاصله را محترمانه حفظ کرد.
— وقتی عصبانی میشی، خیلی بامزه حرف میزنی.
رها چنان برگشت که نزدیک بود دفترش از روی میز بیفته.
— تو همیشه اینقدر پررویی؟
آراد لبخند زد.
— نه.
— چه خوب.
— فقط وقتی یکی انقدر تلاش میکنه
- ۲.۰k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط