پارت 8
((صبح) ویو یونجون)
داشتیم میرفتیم سر تمرین رفتار بومگیو تهیون امروز خیلی عجیب شده بود. انگار یه اتفاقی بینشون افتاده بود
وقتی داشتیم میرفتیم سمت اتاق دست بومگیو رو گرفتم و بردمش یه گوشه
یونجون:چی شد؟ به تهیون گفتی؟
بومگیو:آره
یونجون:چی گفت؟ چرا اینقدر رفتارتون عجیب شده شما دوتا؟
بومگیو:چیزی نیست
یونجون:نه هست من میدونم
بومگیو:خب... تهیون دیشب بهم یه چیزی گفت
یونجون:چی گفت؟
بومگیو:گفت دوستم داره
یونجون:چی؟ واقعا؟ (با داد)
سوبین:ای بومگیو خدا بگم چیکارت کنه دیونگیت رو به هیونگ هم انتقال دادی
یونجون:نه چیزی نیست
بومگیو:آره واقعا
یونجون:بعد تو چیکار کردی؟ بهش گفتی که دوستش داری؟
بومگیو:نه نگفتم
یونجون:پس چیکار کردی؟
بومگیو:بوسیدمش
یونجون:چقدر سریع پیش رفتین(خنده)
بومگیو یه مشت توی بازوی یونجون میزنه و میگه:باشه خیلی ذهنت کثیفه هیونگ
یونجون:حالا مال تو تمیزه؟
بومگیو:خب... نه
یونجون:دیدی بهت گفتم مطمئنم که اون تورو دوست داره
بومگیو:آره..... هیونگ یه چیزی بهت بگم
یونجون:چی؟
بومگیو:ببین تو هم مثل تهیون برو و به سوبین هیونگ اعتراف کن شاید اون هم دوستت داشت
یونجون:نه... من نمیتونم مثل اون شجاع باشم
بومگیو:چرا میتونی
یونجون:باشه باشه حالا برو نصف تمرین رفت
بومگیو:نوموخوام
یونجون یه پسکله ای محکم به بومگیو میزنه
تهیون:عه هیونگ چیکارش داری گناه داره
یونجون یه نگاه به بومگیو میندازه که نگاهش میگه(میکشم بومگیو)
یونجون:از کی تاحالا این گناه داره؟
تهیون:هیونگ اولا که این به درخت میگن دوما از دیشب
یونجون:عه از دیشب(و یه نگاه منحرفان به بومگیو کرد)
بومگیو:دِ چته؟
یونجون:هیچی. و راهشو گرفت و رفت کنار کای
تهیون جلو اومد پیش بومگیو
تهیون:حالت خوبه؟ دردت که نگرفت؟
بومگیو:نه خوبم بابا هزار تا از این پس کله ای ها خوردم
تهیون:ولی اونموقع من مراقبت نبودم که
بومگیو:آره.. میگم تهیون
تهیون:جونم گیو؟
بومگیو:گیو؟ با منی الا؟
تهیون:آره
بومگیو:میگم تو سمت خودت رو توی نقشه اجرا کردی؟
تهیون:نه قراره قبل از ناهار با سوبین هیونگ حرف بزنم... توچی؟
بومگیو:آره اجرا کردم بهش گفتم تو بهم اعتراف کردی و اونم گفت دیدی گفتم دوستت داره و بعد بهش گفتم توهم شجاع باش و به سوبین هیونگ بگو
تهیون:چی؟ مگه اون میدونست منو دوست داری؟
بومگیو:آره.... یه شب داشتم توی اتاقم گریه میکردم که چرا شجاع نیستم تا بهت اعتراف کنم بعد هیونگ اومد داخل اتاق و دید دارم گریه میکنم و بعد از سوال های مکرر فهمید
تهیون:اوه
سوبین:ميگما نظرتونه بیاید تمرین تموم شد
تهگیو:اومدیم
داشتیم میرفتیم سر تمرین رفتار بومگیو تهیون امروز خیلی عجیب شده بود. انگار یه اتفاقی بینشون افتاده بود
وقتی داشتیم میرفتیم سمت اتاق دست بومگیو رو گرفتم و بردمش یه گوشه
یونجون:چی شد؟ به تهیون گفتی؟
بومگیو:آره
یونجون:چی گفت؟ چرا اینقدر رفتارتون عجیب شده شما دوتا؟
بومگیو:چیزی نیست
یونجون:نه هست من میدونم
بومگیو:خب... تهیون دیشب بهم یه چیزی گفت
یونجون:چی گفت؟
بومگیو:گفت دوستم داره
یونجون:چی؟ واقعا؟ (با داد)
سوبین:ای بومگیو خدا بگم چیکارت کنه دیونگیت رو به هیونگ هم انتقال دادی
یونجون:نه چیزی نیست
بومگیو:آره واقعا
یونجون:بعد تو چیکار کردی؟ بهش گفتی که دوستش داری؟
بومگیو:نه نگفتم
یونجون:پس چیکار کردی؟
بومگیو:بوسیدمش
یونجون:چقدر سریع پیش رفتین(خنده)
بومگیو یه مشت توی بازوی یونجون میزنه و میگه:باشه خیلی ذهنت کثیفه هیونگ
یونجون:حالا مال تو تمیزه؟
بومگیو:خب... نه
یونجون:دیدی بهت گفتم مطمئنم که اون تورو دوست داره
بومگیو:آره..... هیونگ یه چیزی بهت بگم
یونجون:چی؟
بومگیو:ببین تو هم مثل تهیون برو و به سوبین هیونگ اعتراف کن شاید اون هم دوستت داشت
یونجون:نه... من نمیتونم مثل اون شجاع باشم
بومگیو:چرا میتونی
یونجون:باشه باشه حالا برو نصف تمرین رفت
بومگیو:نوموخوام
یونجون یه پسکله ای محکم به بومگیو میزنه
تهیون:عه هیونگ چیکارش داری گناه داره
یونجون یه نگاه به بومگیو میندازه که نگاهش میگه(میکشم بومگیو)
یونجون:از کی تاحالا این گناه داره؟
تهیون:هیونگ اولا که این به درخت میگن دوما از دیشب
یونجون:عه از دیشب(و یه نگاه منحرفان به بومگیو کرد)
بومگیو:دِ چته؟
یونجون:هیچی. و راهشو گرفت و رفت کنار کای
تهیون جلو اومد پیش بومگیو
تهیون:حالت خوبه؟ دردت که نگرفت؟
بومگیو:نه خوبم بابا هزار تا از این پس کله ای ها خوردم
تهیون:ولی اونموقع من مراقبت نبودم که
بومگیو:آره.. میگم تهیون
تهیون:جونم گیو؟
بومگیو:گیو؟ با منی الا؟
تهیون:آره
بومگیو:میگم تو سمت خودت رو توی نقشه اجرا کردی؟
تهیون:نه قراره قبل از ناهار با سوبین هیونگ حرف بزنم... توچی؟
بومگیو:آره اجرا کردم بهش گفتم تو بهم اعتراف کردی و اونم گفت دیدی گفتم دوستت داره و بعد بهش گفتم توهم شجاع باش و به سوبین هیونگ بگو
تهیون:چی؟ مگه اون میدونست منو دوست داری؟
بومگیو:آره.... یه شب داشتم توی اتاقم گریه میکردم که چرا شجاع نیستم تا بهت اعتراف کنم بعد هیونگ اومد داخل اتاق و دید دارم گریه میکنم و بعد از سوال های مکرر فهمید
تهیون:اوه
سوبین:ميگما نظرتونه بیاید تمرین تموم شد
تهگیو:اومدیم
- ۸.۱k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط