Fate

Part:16


_چه شرطی؟
آنجلا با خجالت دستشو روی شکمش گذاشت و با صدایی که با بغض ترکیب شده بود حرف میزد
+من نیاز به پول ندارم فقط کافیه منو بچم توی امنیت کامل زندگی کنیم همینو میخوام میتونی بهم تضمین کنی بدون هیچ دردسری بتونم با بچم زندگی کنم؟
تهیونگ که حالا کلی تعجب کرده بود با ناباوری نگاهشو بین آنجلا و شکمش چرخوند
_تو حامله ای؟
+متأسفانه
_راجب این یکی چیزی نمیدونستم
+خودمم 4 روز میشه فهمیدم
_پس اینطور که معلومه طلاق گرفتی
+قضیش طولانیه
_خیلی خب قول میدم پس از فردا کارتو شرو میکنی الانم برو استراحت کن به خدمتکار میگم برات یچیزی تو اتاقت بیاره بخوری
+باشه ممنون
آقای کیم بعدن از زدن حرفش رفت بیرون از اتاق و منم پشت سرش رفتم از بالای راه پله به پایین نگاه کردم همه ی مهمونا رفته بودن و خدمتکارا مشغول جمع کردن خونه بودن
_ دنبالم بیا
رسیدیم جلوی یه در که ایستاد و درشو باز کرد بزرگتر و قشنگتر از چیزی بود که فکرشو میکردم اون اتاق به تنهایی اندازه ی خونه ی من میشد با حرفی که زد برگشتم و بهش نگاه کردم
_دوسش داری یا بگم برات جوری که دوس داری دیزاینش کنن؟
لبخندی بهش زدم
+نه عالیه
_خوبه پس من میرم شبت خوش
+همچنین آقای کیم
_تهیونگ صدام کن
+خیلی خب
رفت داخل اتاق بغلیم،چرا باید اتاقی که کنار اتاق خودشرو بده به من آه بیخیال رفتم داخل اتاقم و درو بستم سمت کمد اتاق رفتم و بازش کردم پر شده بود از لباس های رنگارنگ و مختلف یه دورس طوسی و یه شلوار خونگی مشکی برداشتم و لباسامو عوض کردم خدمتکار برام شام آورد بعد خوردنش رو تخت دراز کشیدم و به اتفاقات امروز فکر کردم که چشمام گرم شد و خوابم برد


#Rm#Jin#Suga#Jhope#Jimin#Teahyong#Jungkook#BTS
دیدگاه ها (۴)

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

اتاق هفتمپارت اولوقتی پامون گذاشتیم توی خونه یه حس عجیبی داش...

My dady پارت①①دختره اومد. یه لباس سفید با روپوش مشکی تنش بود...

پارت۵

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

کپشن و حتمی بخون سلام سلام یه خبر خوب برا همتون دارم من بعد ...

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

عشق خیانت انتقام

رمان عشق ممنوع

پارت ۸ رمان. (ازدواج اجباری) داشتم میرفتم سمت خونه که تلفنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط