تقدیر
#پارت۹
صبح روز بعد که بیدار شدم اتفاقات دیشب هنوز هم توی ذهنم مرور میشد
الیزا: چرا چرا زندگی کوفتی من اینجوریه
چاره ای ندارم باید برم شب سر کار کاش کاش هیچ وقت اینجوری نبود ..
امروز تصمیم گرفتم کمی دیر تر به بار برم
آخر شب بود و بار خلوت تر شده بود
الیزابت درحال پاک کردن لیوان ها ها بود که سایه ای رو به روش نشست
مردی جذاب چهار شونه و چهره ای گیرا که کت و شلوار مشکی به تن داشت و چهره ای گیرا اما کمی ترسناک
سیگاری روی لب داشت و کام میگرفت
بوی عطر تلخش به مشام میخورد که بلوشنل بود
نگاه تیز سنگین و آرومی داشت
+ میتونم یه چیز تلخ سفارش بدم ؟
صدای تقریباً بمی داشت
الیزابت مکث کرد
& تلخ ،.. مثل چی
لبخند کمرنگی روی لب های اون فرد سیاه نشست
+ یه چیزی که بخوره به حال و هوای اینجا و شاید حال من
الیزابت بدون اینکه حرفی بزنه به شات ویسکی تلخ درس کرد و با یخ گذاشت جلوش
& این یکی تلخ خالصه
مایکل شات برداشت بو کشید ، آهسته نوشید
بعدش یه ۱۰ دلاری گزاشت رو میز
& این زیاده جناب ...
+ روبرتو، مایکل روبرتو
نیازی نیست بقیش بردار واسه خودت کوچولو
عجیب بود تاحالا همچین آدمی اینجا ندیده بودم
جالب تر از همه این بود که با بادیگارد هاش از اینجا خارج شد
بعد اینکه کارم تموم شد با لورا خداحافظی کردم و راهی خونه شدم
اما وقتی کلید انداختم صحنه ای دیدم که....
(داستان داره جالب میشه 😉)
لایک و کامنت فراموش نشه قشنگا بهم انرژی بدید پارت های بعد پر قدرت بنویسم 🌿🌿🪷
صبح روز بعد که بیدار شدم اتفاقات دیشب هنوز هم توی ذهنم مرور میشد
الیزا: چرا چرا زندگی کوفتی من اینجوریه
چاره ای ندارم باید برم شب سر کار کاش کاش هیچ وقت اینجوری نبود ..
امروز تصمیم گرفتم کمی دیر تر به بار برم
آخر شب بود و بار خلوت تر شده بود
الیزابت درحال پاک کردن لیوان ها ها بود که سایه ای رو به روش نشست
مردی جذاب چهار شونه و چهره ای گیرا که کت و شلوار مشکی به تن داشت و چهره ای گیرا اما کمی ترسناک
سیگاری روی لب داشت و کام میگرفت
بوی عطر تلخش به مشام میخورد که بلوشنل بود
نگاه تیز سنگین و آرومی داشت
+ میتونم یه چیز تلخ سفارش بدم ؟
صدای تقریباً بمی داشت
الیزابت مکث کرد
& تلخ ،.. مثل چی
لبخند کمرنگی روی لب های اون فرد سیاه نشست
+ یه چیزی که بخوره به حال و هوای اینجا و شاید حال من
الیزابت بدون اینکه حرفی بزنه به شات ویسکی تلخ درس کرد و با یخ گذاشت جلوش
& این یکی تلخ خالصه
مایکل شات برداشت بو کشید ، آهسته نوشید
بعدش یه ۱۰ دلاری گزاشت رو میز
& این زیاده جناب ...
+ روبرتو، مایکل روبرتو
نیازی نیست بقیش بردار واسه خودت کوچولو
عجیب بود تاحالا همچین آدمی اینجا ندیده بودم
جالب تر از همه این بود که با بادیگارد هاش از اینجا خارج شد
بعد اینکه کارم تموم شد با لورا خداحافظی کردم و راهی خونه شدم
اما وقتی کلید انداختم صحنه ای دیدم که....
(داستان داره جالب میشه 😉)
لایک و کامنت فراموش نشه قشنگا بهم انرژی بدید پارت های بعد پر قدرت بنویسم 🌿🌿🪷
- ۲.۸k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط