{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سقوط درخشان یک دیوانه

سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۱۳

*سانیار*

در رو با یه ضرب باز کردم و وارد اتاق شدم که با جسم کوچولویی تو تخت مواجه شدم.
رفتم نزدیک دیدم مروارید تو خودش جمع شده و خوابیده .
لباس خوابی که پوشیده بانمکش کرده . البته خودش بانمکه .
یه تیشرت و شورتک ابی با طرح آلبالو و چین چینی هم هست .
جلوش زانو زدم و بهش خیره شدم ...
متوجه شدم لب هاش رو همش تکون میده ، با این کارش خنده ای کردم ، حتما عادتشه .
چشمم رفت سمت موهای بلند و بلوندش که الان باز بود ، دفعه قبل بافته شده بود .
چند تار از موهاش رو دور انگشتام به بازی گرفتم .
یهو یاد چیزی افتادم ... غذا خورده؟ از اون موقع خیلی گذشته بعید می دونم چیزی خورده باشه .
موهاش ول کردم و آروم تکونش دادم که بیدار نشد .
لپش رو کشیدم باز بیدار نشد .
یه دستش گرفتم تکون دادم باز بیدار نشد .
خندون زیر گوشش زمزمه کردم : مروارید ؟
در جا چشاش باز کرد که شوکه و ناباور گفتم : پس با صدا بیدار میشی
بعد خندیدم که انگار به خودش اومد سریع نشست و منو بغل کرد که احساسی شدم و بغض کردم .
لعنتی رضا بود تا ۱ ماه مسخره می‌کرد هی بهم میگفت دختر .
ولی خب اون که الان اینجا نیست .
دستام دورش حلقه کردم و نا خود اگاه گفتم : ملکه کوچولو ؟
سرش رو بالا آورد و گیج نگام کرد .
شاید معنی کلمه رو نمیدونه . ولی اگه قراره باهام ازدواج کنه تا ابد ملکه من میمونه و اینطور صداش میکنم .
خندون گفتم : گشنته؟
انگار که فهمید چی میگم سرش رو تند تند به معنای آره تکون داد و لب هاش رو غنچه کرد .
از این حرکتش دلم ضعف رفت .
گفتم : بریم آشپزخونه؟
دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم و صداش رو بشنوم اما فقط با ذوق سرش رو تکون میداد .
تسلیم شدم و دستش رو گرفتم و رفتیم سمت در که دست دیگش رو شکمم نشست .
بدنم منقبض شد . نگاهی بهش کردم که دیدم داره به سیکس✨️پک هام نگا میکنه و گیجه .
منم گیج شدم راستش . چی شده مگه ؟
که یهو دستش رو برداشت و تیشرت رو داد بالا و به شکم صاف و تخت سفید خودش خیره شد که فهمیدم چی شده .
قبلی که اون سوال رو بپرسه بلندش کردم و از اتاق خارج شدم .
مطمئنا برا صحبت راجع بهش بچس بچه .
اونم که انگار بیخیال شده بود بلاخره حرف زد : چکلات
اینقدر از لحنش دلم ضعف رفت که نزدیک بود صورتش رو بوس بارون کنم .
ولی این کار نکردم . بی احترامی بود .
وقتی به آشپزخونه رسیدیم در رو باز کردم که همه خدمتکار ها شکه به مروارید نگا کردن و سرشون پایین انداختن .
از یکیشون شکلات گرفتم و گفتم شام یه چیزی درست کنه .
شکلات رو دادم به مروارید که عین بچه دو ساله شروع کرد به گاز زدن و لیس زدن .
بعد رفتم سالن که ای کاش نمی رفتم چرا که تا در رو باز کردم با آوا رو به رو شدم .


بچه ها بزارید چیزی بهتون بگم .
من رمان رو کامل ننوشتم .😂در حال نوشتن هستم 😂
یعنی بعد هر پارت پارت دیگه ننوشتم اینو بدونید 😂
بعد بهم خیلی فشار میاد و استرس میگیرم وقتی می خوام پارت بنویسم 😂
چطور بگم برام سخته اگه تند تند بنویسم رمان بد میشه و لطفا حمایت کنید انرژی بگیرم ✨️🥹

شرط نداریم ببینم خودتون چی کار میکنین ❤️✨️
دیدگاه ها (۱۳)

اسم رمان : ماهِ لورنزو 🌙🥀درخواستی .ژانر : مافیایی ، دارک روم...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۴ *آوا*تا دیدم اون دختره دیوونه ت...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۲ *سانیار*سانیار : بابا‌؟ تو همچی...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط