👑 پارت اول | دعوتنامهای از قصر
👑 پارت اول | دعوتنامهای از قصر
بوسان، ساعت شش عصر.
صدای پیانو از داخل عمارت بزرگ خاندان سلطنتی میآمد و نور طلایی چلچراغها از پنجرههای بلند روی باغ میریخت.
اما چند خیابان دورتر، در خانهای معمولی، کیم لیانا جلوی آینه ایستاده بود و با تعجب به لباسی که مادرش برایش آماده کرده بود نگاه میکرد.
— مامان... واقعاً باید برم؟
مادرش لبخند زد.
— دعوتنامهی قصره، لیانا. چند نفر از مردم عادی همچین فرصتی پیدا میکنن؟
لیانا آه کشید.
— من اصلاً به این جور مهمونیها تعلق ندارم.
پدرش که روزنامه را کنار گذاشته بود، گفت:
— لازم نیست بهشون تعلق داشته باشی. فقط برو، لبخند بزن و برگرد.
لیانا خندید.
— چه توصیهی فوقالعادهای.
مادرش جلو آمد و موهایش را مرتب کرد.
— فقط امشب رو خراب نکن.
— من؟ من هیچوقت مهمونی رو خراب نمیکنم.
پدرش زیر لب گفت:
— آخرین بار که این جمله رو گفتی،—
— بابا!
صدای خندهی هر سه نفر بلند شد.
چند ساعت بعد...
درهای بزرگ قصر سلطنتی باز شدند.
لیانا با قدمهایی آرام وارد تالار شد.
چشمهایش برای لحظهای گرد شد.
هزاران شمع، لباسهای باشکوه، زنان و مردان اشرافی، موسیقی زنده و زوجهایی که وسط تالار میرقصیدند.
لیانا زیر لب گفت:
— اینجا واقعاً شبیه قصههاست...
صدایی از پشت سرش آمد:
— قصهها معمولاً پایان بهتری دارن.
لیانا برگشت.
مرد جوانی با کت رسمی مشکی، موهای تیره و چهرهای کاملاً آرام روبهرویش ایستاده بود.
لیانا مؤدبانه سرش را خم کرد.
— ببخشید.
مرد بدون هیچ واکنشی نگاهش کرد.
— شما از خانوادهی کیم هستید؟
— بله.
— اولین بار است به قصر میآیید؟
لیانا کمی مکث کرد.
— بله. چطور؟
— مشخص است.
ابروی لیانا بالا رفت.
— منظورتون چیه؟
مرد نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.
— زیادی با تعجب به همهچیز نگاه میکنید.
لیانا لبخندش را جمع کرد.
— و شما زیادی با اعتمادبهنفس صحبت میکنید.
برای اولین بار، گوشهی لب مرد کمی تکان خورد.
— جالب بود.
— خوشحالم که سرگرم شدید.
لیانا خواست برود که صدای تشویق مهمانان بلند شد.
مرد جوان بدون اینکه کنار برود، گفت:
— امیدوارم از جشن لذت ببرید.
لیانا نگاهش کرد.
— امیدوارم شما هم یاد بگیرید با مهمانها مؤدبتر رفتار کنید.
و از کنارش گذشت.
چند قدم دور نشده بود که یکی از خدمتکاران با عجله نزدیک مرد شد.
— اعلیحضرت، همه منتظر شما هستند.
لیانا ایستاد.
آرام برگشت.
خدمتکار تعظیم کرد.
و همان لحظه فهمید.
مردی که چند دقیقه پیش با او بحث کرده بود...
جئون جنگکوک بود.
ولیعهد بوسان.
لیانا زیر لب گفت:
— وای...
از آن طرف تالار، جنگکوک هم نگاهش میکرد.
و برای اولین بار در آن شب، لبخند بسیار کمرنگی روی لبش نشست.
— جالب شد...
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شروط برآی پآرت بعدیː
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶👑⃢⋆
ᶜᵒᵒᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶👑⃢⋆
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟾👑⃢⋆
بوسان، ساعت شش عصر.
صدای پیانو از داخل عمارت بزرگ خاندان سلطنتی میآمد و نور طلایی چلچراغها از پنجرههای بلند روی باغ میریخت.
اما چند خیابان دورتر، در خانهای معمولی، کیم لیانا جلوی آینه ایستاده بود و با تعجب به لباسی که مادرش برایش آماده کرده بود نگاه میکرد.
— مامان... واقعاً باید برم؟
مادرش لبخند زد.
— دعوتنامهی قصره، لیانا. چند نفر از مردم عادی همچین فرصتی پیدا میکنن؟
لیانا آه کشید.
— من اصلاً به این جور مهمونیها تعلق ندارم.
پدرش که روزنامه را کنار گذاشته بود، گفت:
— لازم نیست بهشون تعلق داشته باشی. فقط برو، لبخند بزن و برگرد.
لیانا خندید.
— چه توصیهی فوقالعادهای.
مادرش جلو آمد و موهایش را مرتب کرد.
— فقط امشب رو خراب نکن.
— من؟ من هیچوقت مهمونی رو خراب نمیکنم.
پدرش زیر لب گفت:
— آخرین بار که این جمله رو گفتی،—
— بابا!
صدای خندهی هر سه نفر بلند شد.
چند ساعت بعد...
درهای بزرگ قصر سلطنتی باز شدند.
لیانا با قدمهایی آرام وارد تالار شد.
چشمهایش برای لحظهای گرد شد.
هزاران شمع، لباسهای باشکوه، زنان و مردان اشرافی، موسیقی زنده و زوجهایی که وسط تالار میرقصیدند.
لیانا زیر لب گفت:
— اینجا واقعاً شبیه قصههاست...
صدایی از پشت سرش آمد:
— قصهها معمولاً پایان بهتری دارن.
لیانا برگشت.
مرد جوانی با کت رسمی مشکی، موهای تیره و چهرهای کاملاً آرام روبهرویش ایستاده بود.
لیانا مؤدبانه سرش را خم کرد.
— ببخشید.
مرد بدون هیچ واکنشی نگاهش کرد.
— شما از خانوادهی کیم هستید؟
— بله.
— اولین بار است به قصر میآیید؟
لیانا کمی مکث کرد.
— بله. چطور؟
— مشخص است.
ابروی لیانا بالا رفت.
— منظورتون چیه؟
مرد نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.
— زیادی با تعجب به همهچیز نگاه میکنید.
لیانا لبخندش را جمع کرد.
— و شما زیادی با اعتمادبهنفس صحبت میکنید.
برای اولین بار، گوشهی لب مرد کمی تکان خورد.
— جالب بود.
— خوشحالم که سرگرم شدید.
لیانا خواست برود که صدای تشویق مهمانان بلند شد.
مرد جوان بدون اینکه کنار برود، گفت:
— امیدوارم از جشن لذت ببرید.
لیانا نگاهش کرد.
— امیدوارم شما هم یاد بگیرید با مهمانها مؤدبتر رفتار کنید.
و از کنارش گذشت.
چند قدم دور نشده بود که یکی از خدمتکاران با عجله نزدیک مرد شد.
— اعلیحضرت، همه منتظر شما هستند.
لیانا ایستاد.
آرام برگشت.
خدمتکار تعظیم کرد.
و همان لحظه فهمید.
مردی که چند دقیقه پیش با او بحث کرده بود...
جئون جنگکوک بود.
ولیعهد بوسان.
لیانا زیر لب گفت:
— وای...
از آن طرف تالار، جنگکوک هم نگاهش میکرد.
و برای اولین بار در آن شب، لبخند بسیار کمرنگی روی لبش نشست.
— جالب شد...
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شروط برآی پآرت بعدیː
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶👑⃢⋆
ᶜᵒᵒᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶👑⃢⋆
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟾👑⃢⋆
- ۸.۸k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط