پارت70
پارت70
رفتم سریع یه دوش گرفتم وسایلی که باید می بردمو برداشتم لباس فرم پوشیوم به به چی شدم موهام داشتم درست می کردم
سارا:داری میری
من: صبح بانو بخیر باشه اره
چشاشو می مالید یهو زد زیر گریه رفتم نشستم کنارش بغلش کردم
من: چرا گریه می کنی تو ما که دیشب باهات حرف زدم
سارا:حوصله ام سر میره خب
من: تو که می خواهی با بابا بری وسایل انا بگیری بعدم باید بهش یاد بدی اصلا منو یادت میره یه هفته اس بعد یه هفته یه شیش ماه مرخصی میگیرم خوبه
سارا:اره راست می گیاا
بعد یهو ملافه کشید روش
سارا:لختم برگرد
من: مثلا چی من که همه چیز چند سال پیش دیدم دیشبم که دیدم الان مثلا خجالت کشیدی بهت نمیاد جان من
سارا نیش باز شد
من: چیه خوشت اومد
سارا:کی گردنت کبود کرده هاا
من: ای سگ تو روت کنم الان چطوری برم پایگاه ابروم بردی تو
سارا:بگو زنم کرده
من: تو که دوست دخترم بودی
سارا:دیرت نشه سرگرد
چشاشو بوسیدم خداحافظی کردم تا رسیدم دم در صدام کرد
من: جانم
سارا:جان من پارتی بازی کردی کی تو سن32سالگی سرگرد میشه
من: میام اون زبونتو می کشم بیرونا بچه پرو
بلند زد زیر خنده
از مامان و بابا خدا حافظی کردم برو که برو
رمان از زبان سارا*&*&&
یه دوش گرفتم یه پیراهن بلند رنگ ابی پوشیدم با شال ابی چی شدم من از پله ها رفتم پایبن
من: صبح بخیررر
بابا:صبح بخیر دخترم
مامان با لبخند نگام می کرد سرشو تکون داد
صبحونه خوردیم بابا نشسته بود روزنامه می خوند این مردم همش روزنامه تو دستشه همه پیشرفت کردن جز این
من: بابا جون
بابا:جانم
من: می خواستیم بریم امروز یه جای یادته
بابا:اره
من: بریم
بابا:نوبت گرفتم ساعت 11 بریم
من: واقعا اوکی بس
رفتم تو اتاقم به دنیکا و امی زنگ زدم که هردو قطع کردن
بعد پیام دادن :مزاحم ما نشو
وات چی شد هی معلومه اینا با دوست پسراشون حال می کنند به فیا زنگ زدم که اصلا نگرفت خب چیکار کنم حوصله ام سر رفته با لبای افتاده پله ها پایین می رفتم
بابا:چی شده
مامان داشت سبزی پاک می کرد
من: حوصله ام سر رفته
مامان:بیا سبزی پاک کن
یه جوری میخ کوب شدم که نگو من با این دستام سبزی اصلا
بابا زد زیر خنده
مامان:انگار گفتم بیا این بمب خنثا کن
بابا:می گفتی اینو میومد اما سبزی نه جان تو
من: بسه شما هم منو به چالش می کشینا
نشستم رو صندلی کنارشون
مامان:خب تی وی ببین
من: اصلا الان می خواد یا روحانی نشون بده یا اخبار یا چگونه همسر خوبی باشیم یا چگون ادم مومنی باشیم یا اشپزی یا برنامه کودک
بابا:از من بهتر شبکه ها بلده ها
مامان:خب اینگلیس بودی چیکار می کردی
با شوق داشتم براشون می گفتم
من: خب می رفتیم ساحل شنا یا موتور سواری یا کورس ماشین یا کلوپ و مهمونی یا با کار اینقدر سرم شلوغ بود که نگو
بابا:چرا اینجا کافه نمیزنی
من: نچ اینجا ایرانه
رفتم سریع یه دوش گرفتم وسایلی که باید می بردمو برداشتم لباس فرم پوشیوم به به چی شدم موهام داشتم درست می کردم
سارا:داری میری
من: صبح بانو بخیر باشه اره
چشاشو می مالید یهو زد زیر گریه رفتم نشستم کنارش بغلش کردم
من: چرا گریه می کنی تو ما که دیشب باهات حرف زدم
سارا:حوصله ام سر میره خب
من: تو که می خواهی با بابا بری وسایل انا بگیری بعدم باید بهش یاد بدی اصلا منو یادت میره یه هفته اس بعد یه هفته یه شیش ماه مرخصی میگیرم خوبه
سارا:اره راست می گیاا
بعد یهو ملافه کشید روش
سارا:لختم برگرد
من: مثلا چی من که همه چیز چند سال پیش دیدم دیشبم که دیدم الان مثلا خجالت کشیدی بهت نمیاد جان من
سارا نیش باز شد
من: چیه خوشت اومد
سارا:کی گردنت کبود کرده هاا
من: ای سگ تو روت کنم الان چطوری برم پایگاه ابروم بردی تو
سارا:بگو زنم کرده
من: تو که دوست دخترم بودی
سارا:دیرت نشه سرگرد
چشاشو بوسیدم خداحافظی کردم تا رسیدم دم در صدام کرد
من: جانم
سارا:جان من پارتی بازی کردی کی تو سن32سالگی سرگرد میشه
من: میام اون زبونتو می کشم بیرونا بچه پرو
بلند زد زیر خنده
از مامان و بابا خدا حافظی کردم برو که برو
رمان از زبان سارا*&*&&
یه دوش گرفتم یه پیراهن بلند رنگ ابی پوشیدم با شال ابی چی شدم من از پله ها رفتم پایبن
من: صبح بخیررر
بابا:صبح بخیر دخترم
مامان با لبخند نگام می کرد سرشو تکون داد
صبحونه خوردیم بابا نشسته بود روزنامه می خوند این مردم همش روزنامه تو دستشه همه پیشرفت کردن جز این
من: بابا جون
بابا:جانم
من: می خواستیم بریم امروز یه جای یادته
بابا:اره
من: بریم
بابا:نوبت گرفتم ساعت 11 بریم
من: واقعا اوکی بس
رفتم تو اتاقم به دنیکا و امی زنگ زدم که هردو قطع کردن
بعد پیام دادن :مزاحم ما نشو
وات چی شد هی معلومه اینا با دوست پسراشون حال می کنند به فیا زنگ زدم که اصلا نگرفت خب چیکار کنم حوصله ام سر رفته با لبای افتاده پله ها پایین می رفتم
بابا:چی شده
مامان داشت سبزی پاک می کرد
من: حوصله ام سر رفته
مامان:بیا سبزی پاک کن
یه جوری میخ کوب شدم که نگو من با این دستام سبزی اصلا
بابا زد زیر خنده
مامان:انگار گفتم بیا این بمب خنثا کن
بابا:می گفتی اینو میومد اما سبزی نه جان تو
من: بسه شما هم منو به چالش می کشینا
نشستم رو صندلی کنارشون
مامان:خب تی وی ببین
من: اصلا الان می خواد یا روحانی نشون بده یا اخبار یا چگونه همسر خوبی باشیم یا چگون ادم مومنی باشیم یا اشپزی یا برنامه کودک
بابا:از من بهتر شبکه ها بلده ها
مامان:خب اینگلیس بودی چیکار می کردی
با شوق داشتم براشون می گفتم
من: خب می رفتیم ساحل شنا یا موتور سواری یا کورس ماشین یا کلوپ و مهمونی یا با کار اینقدر سرم شلوغ بود که نگو
بابا:چرا اینجا کافه نمیزنی
من: نچ اینجا ایرانه
- ۷.۸k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط