رمان جونگکوک

نام رمان :ازدواج اجباری

(پارت اول)

_________________________

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم
چشمام هنوز درست باز نشده بود که دستمو روی میز کنار تختم کشیدم و گوشیو برداشتم

ساعت نه و نیم بود

گوشی رو روی تخت انداختم و دوباره صورتمو توی بالش فرو بردم
دیشب تا نزدیکای سه بیدار مونده بودم و حالا اصلا حوصله بلند شدن نداشتم
چند دقیقه بعد صدای مامان از پشت در اومد

مامان والری : والری بیدار شو

"+ بیدارم

مامان والری :پس چرا نمیای پایین

" +چون هنوز زنده ام و میخوام بخوابم

صدای قدم هاش دور شد
لبخند کوچیکی زدم و دوباره چشمامو بستم اما خواب از سرم پریده بود
هوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم و پرده ها رو کنار زدم
آفتاب تمام اتاق رو روشن کرده بود
اتاقم بزرگ نبود اما دوستش داشتم دیوارهای سفید و پرده های کرم رنگ و تختی که همیشه پر از بالش بود
روی صندلی کنار پنجره چند تا لباس از شب قبل افتاده بود و کتابی که چند روز بود میخواستم تمومش کنم هنوز همونجا باز مونده بود
به سمت کمد رفتم و یه شلوار بگ آبی تیره و تاپ سفید بند نازکی پوشیدم
بعد از پوشیدن لباس هام موهای بلوند مو شونه کردم و باز گذاشتم
صورتمو شستم و فقط یه تینت آلبالویی زدم
گوشیم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم


وارد آشپز خونه شدم و روی صندلی کنار بابام نشستم

بابا والری:دخترم صبح بخیر

تیکه از کیک شکلاتی برداشتم و خوردم

"+صبح بخیر بابایی
" +مامان کجاست.....

"_داخل حیاط...

" +هوم.....

شروع کردم. به صبحونه خوردن بابام هر دقیقه یک بار بهم نگاه می‌کرد ولی خب چرا.....
اومدوارم اتفاقی نیوفتاده باشه......، بیخیال نگاهاش شدم و با لذت شروع کردم به صبحونه خوردن........

"+آخيش......

بابای والری:نوش جونت

" +ممنون، بابا چرا مامان نیومد....

بابام چند لحظه نگام کردم بعد آروم چنگالشو گذاشت روی میز

بابای والری :عه..... چیزه نمیدونم حالا میاد

از دستپاچگی بابام تعجب کردم چرا اینجوری حرف میزنه....

آروم از روی صندلی بلند شدم لباسمو مرتب کردم و رفتم سمت حیاط....

از سالن بیرون اومدم و وارد حیاط شدم مامانم روی تاب نشسته بود و با تلفن حرف می‌زد قیافش نگران ناراحت بود معلوم بود گریه کرده.....
رفتم سمتش و کنارش روی تاب نشستم.....، مامانم تا حضور منو حس کرد مثل بابام دستپاچه شد....

مامان والری :چیزه بعدا صحبت میکنیم.....

چند لحظه مامانم سکوت کرد...

مامان والری :باشه... فعلا

و قطع کرد، چرخید طرفم و دستشو روی موهام کشید

"+مامان چی شده، چرا گریه کردی....

مامان والری :چیزی نیست

" +مامان بگو ببینم چی شده.... باباهم مثل تو رفتار می‌کرد چخبره میشه توضیح بدی...

مامان والری :فعلا ولش بهش فکر نکن

هوفی کشیدم و از روی تاب بلند شدم بدون توجه به مامانم که داشت صدام میزد رفتم سمت اتاقم....

وارد سالن شدم، بابام مثل همیشه داخل اتاق کارش بود چند تا خدمت کارم داشتن میز صبحونه رو جمع می‌کرد با حرص رفتم سمت پله ها و با قدم های تند رفتم سمت اتاقم

در اتاق رو باز کردم و وارد شدم....خودمو انداختم روی تخت و به سقف خیره شدم....

"+هوف.... چخبره؟

همینجوری داشتم فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد

آروم چرخیدم و گوشیمو برداشتم و به صفحه نگاه کردم

아이유
ترجمه:آیو

با دیدن اسمش لبخندی زدم و تلفن جواب دادم

" +الو......

"&الو،عشقم

" +ایو خیلی خیلی دلم برات تنگ شده

"&قربونت برم منم
"&خوبی...

" +بد نیستم داخل خونه حوصلم سررفته

"&منم....

وقتی گفت" منم" فکری به ذهنم زد

" +نظرت چیه بریم بیرون

"&آره بریم

بخندی زدم و یکم روی تخت تکون خوردم و خرگوشمو محکم بغل کردم

" +یک ساعت دیگه جایی همیشگی

" & باشه منتظرتم

" +منم....
"+فعلا

"&فعلا....

و بوق نگاهی به صحفه گوشی کردم....

____________________________

اسلا بعد لباس والری...

گفتم. زود تر بزارم تا جرم ندادین فقط میخوام شما خوشتون بیاد کامنت فراموش نشه اگه خدایی ببینم. حمایت کمه دوباره شرط میزارم گفته باشه 🧸😂
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۱ فیک:کابوسِ مدرسه

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

چند پارتی (درخواستی)

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

چند پارتی (درخواستی)

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1«ویو ا.ت»صبح با صدای زنگ گوشیم از خوا...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط