.....
.....
كاش يك نفر با من بود
حرفهايم را مى فهميد
تا خودم را
از شانه هاى سرگردان شب
بيرون بكشم
چه كسى مى تواند
شبيه دلم باشد
مى شود زير سايه كسى
پناه گرفت؟
گم شده ام
چنان در تنهاييم گم شده ام
كه با هر جستجو
پاييزى نو
در من ظهور مى كند
من هميشه مهمان برگريزان پاييز بوده ام
تماشاى زردى است
كه سنگينى دردش برگ، برگ
پيشانى زمين را مى بوسد
و باز هم لگدمال زمين مى شود
انگار حقمان در دنيا
درد بود و درد بود و درد
و زير پاى هر درد
هزاران سؤال جان مى دهد
كاش يك نفر با من بود
حرفهايم را مى فهميد
تا خودم را
از شانه هاى سرگردان شب
بيرون بكشم
چه كسى مى تواند
شبيه دلم باشد
مى شود زير سايه كسى
پناه گرفت؟
گم شده ام
چنان در تنهاييم گم شده ام
كه با هر جستجو
پاييزى نو
در من ظهور مى كند
من هميشه مهمان برگريزان پاييز بوده ام
تماشاى زردى است
كه سنگينى دردش برگ، برگ
پيشانى زمين را مى بوسد
و باز هم لگدمال زمين مى شود
انگار حقمان در دنيا
درد بود و درد بود و درد
و زير پاى هر درد
هزاران سؤال جان مى دهد
- ۸۳۱
- ۳۰ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط