سناریو تهیونگ

لرزشِ قلب‌ها در میان جمعیت؛ وقتی تِها گم شد..
---------------------------------------------------
در عرض چند ثانیه، آن آرامشِ مهمانی برای این دو نفر از بین رفت. آن‌ها شروع به گشتن کردند. ان با اضطرابی که گلویش را می‌فشرد، میان جمعیت حرکت می‌کرد. «تِها! تِها! عزیزم، کجایی؟» صدای او در میان موسیقی و همهمه، ضعیف و لرزان به نظر می‌رسید.

تهیونگ، که همیشه سعی می‌کرد خونسرد باشد، حالا چشمانش با وحشت به دنبال هر لباس صورتی یا هر موی مشکی کوچکی در میان جمعیت بود. او به سمت مسئول‌های امنیتی و کادر مهمانی رفت. «یک دختربچه... با لباس صورتی... همین الان اینجا بود! لطفاً کمک کنید!»

ات، در حالی که اشک از چشمانش جاری شده بود، روی زانوهایش نشست تا سطح دیدش پایین‌تر بیاید، شاید تِها در نزدیکی زمین باشد. «تهیونگ، من نمی‌تونم نفس بکشم... کجاست؟ اون فقط یک بچه است، ت..تِها اینجا تنهاست!»

آن‌ها در میان جمعیت، گیج و سردرگم بودند. هر بار که کسی را می‌دیدند که شبیه تِها بود، قلبشان یک لحظه فروریخت و دوباره با ناامیدی فرو می‌ریخت. جونگکوک و جیمین هم که در همان مهمانی بودند، با شنیدن اخبار، فوراً به آن‌ها ملحق شدند. جیمین با نگرانی پرسید: «چی شده؟ تِهتا نیست؟» و جونگکوک با چهره‌ای جدی، شروع به کمک کردن در جستجو کرد.

دقایق، مثل ساعت‌های سنگینی که بر روی سینه‌ی آت و تهیونگ می‌نشستند، می‌گذشتند.

تا اینکه، از میان گوشه‌ی سالن، در نزدیکی یک میز بازی کودکان، صدای بسیار ضعیف و بغض‌آلودی آمد. صدایی که فقط یک پدر و مادر می‌توانستند در میان هزاران صدا، تشخیص دهند.

«مامانی... بابا تهیونگ...»

تهیونگ با سرعتی که از او انتظار نمی‌رفت، به سمت آن صدا دوید. او تِها را پیدا کرد. تِها در گوشه‌ی یک اتاق کوچک‌تر، کنار یکی از میزها، نشسته بود. او نترسیده بود، اما از اینکه نمی‌توانست پدر و مادرش را ببیند، بسیار غمگین و گریه‌کنان بود. او عروسکش را در آغوش گرفته بود و با لب‌هایی لرزان، داشت با خودش زمزمه می‌کرد.

به محض اینکه تهیونگ او را دید، روی زمین نشست و تِها را با چنان شدتی در آغوش کشید که انگار می‌خواست تمام دنیا را در آن آغوش جمع کند. «پیدات کردم! اوه خدای من، تِها.. عروسک بابایی...»
دیدگاه ها (۸)

چند روز از آن شب گذشته بود.ات و تهیونگ بالاخره با هم حرف می‌...

جادویی به نام عشق

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

چندپارتی تهیونگ

سناریو(درخواستی):وقتی دختره غش می‌کنه و بیهوش میشه : نامجون:...

«,پارت‍ـــــ... ـــ1ـــ »«رقص سایه ها»مهمونی خونه‌ی سارا بو...

پشت نقاب عشق 💗پارت دوم از هفت پارتاو نمی‌دانست همین رفتن ساد...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part¹ "توصیف در یک جمله:آن ظهره شوم" آت از ساعت ۸...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک: فرشته‌ای در میانِ جمعیتصدای فریا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط