hi
زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت ⑧⑤
🐶هرکدومتون یکی از دختر ها رو بردارید برای خودتون شب باهاشون باشین (منظورم رو فهمیدید به حق علی) 🐔ا.. رباب تورو خدا ما بیخبریم🐔ارباب نه تورو خدا 🐔ارباب این درست نیست. هرکدومشون داشتن بین بازو های نگهبان ها التماس میکردن و گریه میکردن یکشون اعتراضی نمیکرد و ساکت بود سرش پایین بود دوستش رو که داشتم میبردم یه دفعه خودشو از دست نگهبان ازاد کرد و اومد جلو و داد زد :منم! ارباب.. منم.. کاری به اونا نداشته باشین.. گناهی ندارن.. جاسوس منم.. منم که برای جناب هورانگ هیون سو کار میکنم 🐶نگهبانا دختر هارو ول کنید.. دخترا.. برید تو اتاق تون.. /همشون رفتن تو اتاق خودم این دختر رو اورده بودم تو عمارت.. اسمش اون نام بود و کلا از خدا ۱۸سال عمر گرفته بود 🐶باهام بیا. رفتم تو حیاط خونه و نشستم روی تاب اون رو به روم وایساده بود 🐶چطوری هانا رو دزدیدی؟ 🐔اقا بهش داروی خواب اور تزیق کردم وقتی اثر کرد ور داشتمش بردم دم در اسنپی که قرار بود بیاد بردتش 🐶نگهبانا؟ 🐔اسنپی.. نگهبان هارو بی هوش کرده بود ارباب.. ارباب.. من.. هیچی جز اینکه توی سه تا از محموله هاتون شمش بوده نگفتم به هیون سو.. ارباب جئون فهمیده بودن که اون سه تا نیست.. ارباب/زانو زد /ارباب بهم رحم کنید.. نکشیم.. قول میدم تا اخر عمرم کنیز تون رو میکنم. دستاش رو گرفتم و بلندش کردم و سر زانو هاش که زخم شده بود رو تکون دادم.. اشک هاشو روپاک کردم و گفتم:گریه نکن.. هنوز خیلی زوده برای مردن.. چطوری به هیون سو اطلاعات میدادی؟ 🐔تلفن راه رو تظاهر میکردم دارم با برادرم حرف میزنم و با صورت کد حرف میزدم.. بعدم شماره رو از حافظه پاک میکردم 🐶دیگه این کار رو نکن.. برو سر کارت.. اگر بلایی سر هانا یا هانول بیاد.. وای به حالته اون نام.. برو.. /دویید و رفت تو عمارت وسایل مختصری ورداشتم و به سمت پایگاه رفتم هلکوپتر داشت میرفت که داد زدم 🐶وایسا! یه زره از زمین ارتفاع گرفته بود سه بیوک در رو وا کرد و دستم رو رفتم کشیدم تو هلکوپتر 🐶ممنون.. خب جای هانول رو ردیابی کردی؟ 🦚اتن نمیداد و به سختی پیداش کردم.یه کارخونه تو شرق بوسانه.. 🐶الول دختر. بعد از یه ساعت رسیدیم بوسان.. 🐶نگهبانا چی؟ 🦚هماهنگ کردم و تو چند کیلومتری اون جان 🐶دست خوش گوشی کوک رو گرفتم ولی جواب نمیداد. گرفتن گوشی هانول به شدت خطر ناک بود پس امتحان نکردم. رسیدیم اونجا منو سه بیوک جلو تر رفتیم و نیرو هامونم ساختمون رو محاصره کردن.. بی صدا نیروهای هیون سو رو بیهوش کردیم سه بیوک علامت داد که اول میره تو با سر تایید کردم اسلحه به دست رفت تو منتظر تایید از طرف اون بودم. ویو هانول از ون که پیاده شدیم هیون سو دستش رو گذاشت رو کمرم که دستش رو پست زدم 🦁گل رز سر کش من..
🐶هرکدومتون یکی از دختر ها رو بردارید برای خودتون شب باهاشون باشین (منظورم رو فهمیدید به حق علی) 🐔ا.. رباب تورو خدا ما بیخبریم🐔ارباب نه تورو خدا 🐔ارباب این درست نیست. هرکدومشون داشتن بین بازو های نگهبان ها التماس میکردن و گریه میکردن یکشون اعتراضی نمیکرد و ساکت بود سرش پایین بود دوستش رو که داشتم میبردم یه دفعه خودشو از دست نگهبان ازاد کرد و اومد جلو و داد زد :منم! ارباب.. منم.. کاری به اونا نداشته باشین.. گناهی ندارن.. جاسوس منم.. منم که برای جناب هورانگ هیون سو کار میکنم 🐶نگهبانا دختر هارو ول کنید.. دخترا.. برید تو اتاق تون.. /همشون رفتن تو اتاق خودم این دختر رو اورده بودم تو عمارت.. اسمش اون نام بود و کلا از خدا ۱۸سال عمر گرفته بود 🐶باهام بیا. رفتم تو حیاط خونه و نشستم روی تاب اون رو به روم وایساده بود 🐶چطوری هانا رو دزدیدی؟ 🐔اقا بهش داروی خواب اور تزیق کردم وقتی اثر کرد ور داشتمش بردم دم در اسنپی که قرار بود بیاد بردتش 🐶نگهبانا؟ 🐔اسنپی.. نگهبان هارو بی هوش کرده بود ارباب.. ارباب.. من.. هیچی جز اینکه توی سه تا از محموله هاتون شمش بوده نگفتم به هیون سو.. ارباب جئون فهمیده بودن که اون سه تا نیست.. ارباب/زانو زد /ارباب بهم رحم کنید.. نکشیم.. قول میدم تا اخر عمرم کنیز تون رو میکنم. دستاش رو گرفتم و بلندش کردم و سر زانو هاش که زخم شده بود رو تکون دادم.. اشک هاشو روپاک کردم و گفتم:گریه نکن.. هنوز خیلی زوده برای مردن.. چطوری به هیون سو اطلاعات میدادی؟ 🐔تلفن راه رو تظاهر میکردم دارم با برادرم حرف میزنم و با صورت کد حرف میزدم.. بعدم شماره رو از حافظه پاک میکردم 🐶دیگه این کار رو نکن.. برو سر کارت.. اگر بلایی سر هانا یا هانول بیاد.. وای به حالته اون نام.. برو.. /دویید و رفت تو عمارت وسایل مختصری ورداشتم و به سمت پایگاه رفتم هلکوپتر داشت میرفت که داد زدم 🐶وایسا! یه زره از زمین ارتفاع گرفته بود سه بیوک در رو وا کرد و دستم رو رفتم کشیدم تو هلکوپتر 🐶ممنون.. خب جای هانول رو ردیابی کردی؟ 🦚اتن نمیداد و به سختی پیداش کردم.یه کارخونه تو شرق بوسانه.. 🐶الول دختر. بعد از یه ساعت رسیدیم بوسان.. 🐶نگهبانا چی؟ 🦚هماهنگ کردم و تو چند کیلومتری اون جان 🐶دست خوش گوشی کوک رو گرفتم ولی جواب نمیداد. گرفتن گوشی هانول به شدت خطر ناک بود پس امتحان نکردم. رسیدیم اونجا منو سه بیوک جلو تر رفتیم و نیرو هامونم ساختمون رو محاصره کردن.. بی صدا نیروهای هیون سو رو بیهوش کردیم سه بیوک علامت داد که اول میره تو با سر تایید کردم اسلحه به دست رفت تو منتظر تایید از طرف اون بودم. ویو هانول از ون که پیاده شدیم هیون سو دستش رو گذاشت رو کمرم که دستش رو پست زدم 🦁گل رز سر کش من..
- ۱۰.۵k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط