{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امشب ی نفر بهم پیام داد گفت؛

امشب ی نفر بهم پیام داد گفت؛
-حالم خیلی بده، میتونم باهاتون صحبت کنم؟
پروفایلش عکس نداشت، آیدیش هم اسم مشخصی نداشت، ن فالووری، ن پستی، هیچی...
انگار همون لحظه ی پیج فیک ساخته بود فقط برای حرف زدن! :)
دروغ چرا خیلی خسته بودم و سرم از درد داشت میترکید.
رفتم ک بخوابم ولی فکرم موند پیشش و دوباره آنلاین شدم.
جواب دادم؛
-بله‌ حتما :)
همون لحظه پیامم رو سین زد.
شروع کرد داستانش رو تعریف کردن :)
تو تمام این صدها یا شاید هزاران باری ک گوش شده بودم برای آدم‌هایی ک نمیشناختم، همه داستان مشخصی رو تعریف می کردن‌...
یا بی معرفتی دیده بودن یا خیانت یا نمیتونستن احساسشون رو ب زبون بیارن، یا از ب زبون آوردن احساسشون پشیمون بودن، یا تنهایی رو انتخاب کرده بودن و یا دنبال راهی برای فرار از تنهایی بودن :)
ولی این داستان فرق داشت! =)
داستان حسرت بود :)
بهم گفت؛
-بدهکارم :)
گفتم؛
-ب کی؟
گفت؛
-ب یکی ک آرامش رو ازش گرفتم :)
شروع کرد تعریف کردن و منم گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم...
تموم ک شد گفتم؛
-با خودش حرف زدی؟
گفت؛
-ن، میترسم دوباره آرامشش رو بگیرم :)
گفتم؛
-چ کمکی از من برمیاد؟
گفت؛
-هیچی، فقط خواستم ب یکی بگم، ممنونم ک گوش کردین، شب بخیر :)
گفتم؛
-راستی خیلی وقت پیش از بدهی ک بهم داشتی گذشتم!
حسابمون باهم صافه، شبت بخیر :)))
دیدگاه ها (۲)

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۲

سه سال پیش رئیسی‌عزیز رفت یه مدرسه برای شروع سال تحصیلی جدید...

سلاممخوب اومدم واستون زر بزنم👍اگه اون پست پین شده رو ک مثل ا...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

ظریف زر نزن،توالان باید پشت میله های زندان باشی خائنمیخای بس...

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط