{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زهرا خانم، پاشو لباس قشنگ هاتو بپوش که با هم بریم بیرون.”

زهرا خانم، پاشو لباس قشنگ هاتو بپوش که با هم بریم بیرون.”خودم می دونستم که لباس قشنگ از نظر برادرم چادرمشکیه…
چادر همون لباس قشنگه

برادرم اعتقاد داره اگر هر دختری در خانواده ی خودش از نظر عاطفی تامین بشه دیگه محبت های کاذب محیط بیرون خونه براش جذاب نیست. شاید یکی از دلایلی که بیشترین محبت رو توی خانواده نسبت به من و خواهرم داره همین باشه. این ابراز محبت ها هرچند که از ابتدا عمیق هم نباشند ولی با ادامه یافتنشون در قلب و روح آدم ریشه می کنه مثل رابطه ی من و برادرم که قبل از دبیرستان رفتنم اصلا خوب نبود ولی با همین روند به جایی رسید که حرفهای برادرم برام جای فکر و عمل کردن داشت و الان پیشرفت دینی و علمی خودم رو مدیون ایشون هستم.

البته از اولش این طوری نبود، برادرم چهار سال از من بزرگتر هستند، طبیعتا مثل خیلی از خواهر برادرهای دیگه تو خونه دعوا و بحث داشتیم. تا اینکه ایشان به سربازی رفتند و در آن دوره چون از هم دور بودیم یه کم قدر همدیگه رو فهمیدیم از طرفی هم چون مطالعات مذهبی ایشون توی سربازی زیاد شد کلا متحول شدند در حدی که بیشترین محبت ها رو به خواهرهاشون می کردند. اما توی خیلی از بحث هامون متوجه شدم که یکی از دلایل محبتشون به همین دلیله که ما به بیرون خونه پناه نبریم .
توی خیلی از بحث هامون متوجه شدم که یکی از دلایل محبتشون به همین دلیله که ما به بیرون خونه پناه نبریم .

هر موقع که می خواستیم برای خرید یا کاری با هم بیرون بریم می گفت : “زهرا خانم، پاشو لباس قشنگ هاتو بپوش که با هم بریم بیرون.”خودم می دونستم که لباس قشنگ از نظر برادرم چادر مشکیه و چون دوست داشتم جواب محبت هاش رو بدم پوشیدن چادر برام مشقتی نداشت.

وقتی می خواست برای شرکت در نماز جماعت به مسجد بره از یک ساعت قبل من رو به همراهی دعوت می کرد و از اینکه دوست نداره این مسیر رو تنها بره شکایت می کرد، یا یک سری از صحبت هامون رو به موقع مسجد رفتن و مسیرش موکول می کرد. می دونستم همه ی این ها بهانه ست ولی حس غروری رو که از پوشیدن چادر و همراه بودنش تا مسجد تو چشمهاش می دیدم رو دوست داشتم.
“زهرا خانم، پاشو لباس قشنگ هاتو بپوش که با هم بریم بیرون.”خودم می دونستم که لباس قشنگ از نظر برادرم چادرمشکیه

اون موقع حجابم کامل نبود. معمولا موهام معلوم بود ولی تاکید ایشون روی چادر بود نه اینکه فقط به پوشاندن موهایم اکتفا کنم، چون قد من بلند بود و هرجا می رفتم از خوش اندامی ام تعریف می کردند و ایشان از این قضیه و شنیدن این حرف ها ناراحت می شدند ولی می دونستند اگر به من مستقیما بگن گوش نمیکنم برای همین هیچ وقت به خاطر نپوشیدن چادر ازش حرف تند یا توصیه ی مستقیمی به پوشیدن چادر نشنیدم.

بعد از اینکه دانشگاه قبول شدم توی محیط دانشگاه هم به خاطر رضایت پدر و برادرم چادر می پوشیدم ولی چادر سرکردنم ناشی از تفکرات خودم نبود. یک روز یکی از همکلاسی هام با حس عجیبی بهم گفت:” زهرا خوش به حالت تو واقعا لیاقت اسمت رو داری.” اولش خندیدم و تشکر کردم ولی هنوز چند قدم برنداشته بودم که به عمق جمله اش فکر کردم و گفتم نه لیلا جان دیگه این حرف رو نزن. دوستم مجددا گفت:” باور کن راست میگم ، تو خیلی باحجابی، نه اهل دروغ و غیبتی، نه تو کلاس مثل خیلی ها دنبال جلب توجه آقایونی، مهربون و …”خلاصه کلی صفت خوب رو ردیف می کرد و می گفت ولی من دیگه چیزی نمی شنیدم. خیلی دلم لرزید ، اشکهام رو به زور از دوستم پنهان می کردم . جملاتش مثل پتک مدام توی سرم فرود می اومد، سرم درد گرفته بود.انگار برای اولین بار بود اسمم رو شنیده بودم ، انگار اصلا نمی دونستم این اسم به عشق چه کسی روی من گذاشته شده. اصلا چرا تا به حال بهش دقت نکرده بودم؟ یعنی من واقعا لایق اسمم بودم؟ حجابم چطور؟ اصلا چادرم برای چی بود؟ غیر از این بود که برای رضایت برادرم می پوشیدمش؟
یعنی من واقعا لایق اسمم بودم؟ حجابم چطور؟ اصلا چادرم برای چی بود؟

اون شب خیلی دیر گذشت، حوصله ی کسی رو نداشتم. تازه فهمیده بودم این همه سال یک چیز باارزش رو نداشتم و آدرس واقعی رو گم کرده بودم. از فردای اون روز چادرم رو به خاطر رضایت مادر یکدانه ی تمام شیعیان سر کردم .

یک روز برای کمک به برادرم در طرح پایان نامه اش -که مهندس کشاورزی می خوند- به مزرعه ی دانشگاه رفتم. برادرم برای اینکه راحت کار کنم و گلی نشوم گفت : اینجا دیگه اجازه داری چادرت رو برداری و راحت باشی. و من بی درنگ جواب دادم : چادرم رو به خاطر شما نپوشیدم که با اجازه ی شما بردارم! از حرفم تعجب کرده بود ولی با شوق خاصی گفت:” آفرین خواهر خوبم ، آرزوم بود که یک روز این رو ازت بشنوم”

اما هنوز چادر اختصاص به بیرون خانه داشت هر سال عید برای شرکت در مهمونی های فامیل یک دست لباس جدید با مدل خاص و تک می دوخ
دیدگاه ها (۳)

چطوری توی مدرسه مرتب بنظر برسیم؟🍚⏝︶ׅ︶‌⏝𝝑𝑒⏝︶ׅ︶‌⏝برای اینکه تو...

پارت ۲ویو روبی:توی اتاق بودم و داشتم فکر میکردم به این که ای...

~ صحبت‌های خرس‌عسلی در مصاحبه‌ی GQ درباره‌ی کمپین برند Champ...

راستش تا قبل از اینکه مادر بشم، نمی‌فهمیدم «مادر» بودن یعنی ...

نام سناریو: از اجبار تا علاقهپارت: سه برام عجیب بود و کنجکاو...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

لایک و کامنت یادتون نره

ادامه پارت ۵۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط