خونریزی شدیدی داشت . . .

خونریزی شدیدی داشت . . .
داخل اتاق عمل، دکتر اشاره کرد که چادرم رو در بـیارم
تا راحتتر مجــروح رو جابه جا کنم.
گوشــه ی چادرم رو گرفت و بریده بریــده گفت :
من دارم مـیرم تا تو چــادرت رو در نیاری
چـــادرم در مشتش بود که شهید شـــد . . .


♡حجاب تاج بندگی است♡
دیدگاه ها (۱۶)

دیدار باتو (پارت ۴)

شب تولدم فصل 3پارت 9سوار متورامون شدیم و رفیقای ات ترک متورا...

پدرخوانده فصل دو

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

True Love③⑥تهیونگنه ا/ت نه نه این یه کابوسه یه کابوس ا/ت ی م...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1وقتی موقع زایمانته.......... «ویو ا.ت» وارد آشپزخو...

مافیای من

part : 13. هیچ ترسی درونشون دیده نمیشد و انگار روزی هزار بار...

وقتی خیلی کیوته ولی گیجه...بعد از ۹ ماه سختی و دکتر رفتن های...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط