**پارت ۲۰**

**پارت ۲۰**

نورِ کم‌جانِ صبحگاهی از بینِ درزِ پرده‌هایِ مخملیِ سنگینِ اتاقِ جونگکوک به داخل می‌تابید و روی فرشِ دستبافِ گرون‌قیمتِ کفِ اتاق می‌افتاد.

مچِ دست‌هام هنوز از جایِ بندِ ابریشمیِ دیشب گزگز می‌کرد. نفسِ عمیقی کشیدم و به آرامی روی تخت جابه‌جا شدم. خبری از طناب‌ها نبود؛ احتمالاً وسطایِ شب، وقتی خواب بودم، خودش بازشون کرده بود. اما سنگینیِ یه حضورِ تیره رو توی اتاق حس می‌کردم.

سر رو چرخوندم. جونگکوک روی مبلِ تک‌نفره‌یِ چرمیِ کنارِ پنجره نشسته بود. پیراهنِ تیره‌اش رو تنش کرده بود و فنجانِ قهوه‌یِ تلخش رو توی دست داشت. نگاهِ نافذ و سیاهش مستقیماً روی من قفل شده بود؛ نگاهی که انگار هیچ‌وقت خسته نمی‌شد و همه‌چیز رو زیرِ نظر داشت.

بدون اینکه بترسم یا سرم رو پایین بندازم، خیره شدم تو چشم‌هاش. دیگه خبری از اشک‌های دیشب نبود؛ اون بغضِ خفه شده، جاش رو داده بود یه خشمِ یخ‌زده و سرسخت.

جونگکوک فنجان رو روی میز گذاشت و با قدم‌هایِ آروم، اما اقتدارآمیز به سمتِ تخت اومد. لبه‌یِ تخت نشست و خواست چونه‌ام رو بگیره، اما من با یه حرکتِ تند، سرم رو عقب کشیدم و با صدایی که سردی‌اش رو به زور کنترل می‌کردم، گفتم:
- «فکر کردی دیشب چی رو ثابت کردی؟ اینکه زورت به دست‌های بسته می‌رسه؟»

گوشه‌یِ لبِ جونگکوک بالا رفت؛ یه پوزخندِ خطرناک و عمیق. اون اصلاً از این گستاخیِ صبحگاهیِ من تعجب نکرد، بلکه انگار دقیقاً منتظرِ همین واکنش بود.
- «جذاب‌تر شدی، النا...» صداش بم و خش‌دار بود. «دیشب فکر می‌کردم شاید بالاخره اون غرورت بشکنه، اما مثلِ هرزه‌ای که به ریشه‌یِ سنگ چنگ می‌زنه، هنوز داری مقاومت می‌کنی. این سرسختیت... جالبه.»

- «من یک اسیر نیستم که برایِ زنده موندن بهت التماس کنم!» با غضب دندون‌هام رو روی هم سابیدم. «هرچقدر هم که دورِ خودت دیوار بکشی، من از اینجا فرار می‌کنم... حتی اگر مجبور بشم از روی جنازه‌ت رد بشم.»

جونگکوک به جای اینکه عصبانی بشه، خنده‌یِ کوتاهی کرد که بیشتر شبیه به یه غرشِ آرام بود. اون خم شد و نزدیک‌تر اومد، طوری که عطرِ تلخِ عود و چرمش کلِ ریه‌ام رو پر کرد.
- «فرار؟» دستش رو برد و لایِ موهام کشید، خیلی آروم اما با تسلطِ کامل. «تو حتی از این اتاق هم نمی‌تونی بدونِ اجازه بیرون بری، چه برسه به عمارت. اما می‌دونی چیه؟ دوست دارم این بازی رو ادامه بدیم. ببینم تا کجا می‌تونی دووم بیاری، کوچولو.»

اون با یه حرکت از جاش بلند شد، کتِ روی صندلی رو برداشت و در حالی که به سمتِ در می‌رفت، بدون اینکه برگرده گفت:
- «تا نیم ساعتِ دیگه آماده شو. قراره بریم یه جایی... و این بار، یونا هم همراهمونه تا ببینه خدمتکارِ جدیدم چقدر لجبازه!»

در با صدایِ خشنی بسته شد و من رو توی اون اتاقِ پر از تنش، با یه دنیا خشم و آتش توی سینه‌ام، تنها گذاشت.

---

*
دیدگاه ها (۶)

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

Destiny part 10

پارت ۴۰

مافیای من

شاهکاری به نام دروغ

### پارت ۶: سایه‌هایِ تردید و وزنِ قدرت (آزمونِ اعتماد)دو رو...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

دید پنهان انفجار اشکار

چند پارتی بازی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط