{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💡‍ قرار بود با چراغ مخصوص، راه رو به بچه ها نشون بده، چرا

💡‍ قرار بود با چراغ مخصوص، راه رو به بچه ها نشون بده، چراغ توی دست راستش بود که تیری به دستش خورد،
گفتیم چراغ رو رهاش کن؛ گفت: نه! من راهنما هستم، با دست چپ چراغ رو گرفت؛ تیری به پهلویش نشست،
باز هم کوتاه نیامد؛ تیر بعد به دست چپش خورد چراغ رو به دندان گرفت؛ تیر بعد به فکش خورد؛ چراغ که افتاد خودش هم افتاد.

🌷شهید اسماعیل مسعودی🌷

علمداران، علمداری را از عباس بن علی(ع) آموخته اند.
دیدگاه ها (۰)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

تصویر محترکه خیلی قشنگه با لبخند شهدا یاد ش...

دستِ او را گرفتی و گفتیرو سپیدم کُن ای رشیدِ علیپیشِ زهرا کُ...

میگه وقتی آمدیم نگاه کردیم رو زمین افتاده بودن این لبها خشک ...

💠 مرثیه سقا ▫️ شریعه فرات را عده‌ای از تیراندازان محافظت می‌...

«الان انْکَسَر ظَهری»، عباسم الآن کمرم شکست و چاره ام از هم ...

#شب_نهم_شب_تاسوعا_بنام_قمر_بنی_هاشم_حضرت_ابوالفضل_العباس_علی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط