خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

وقتی برادر، خودش را غلام می‌داند

صحنه سوم: روز عاشورا.

ظهر بود. همه یاران شهید شده بودند. صدا از خیمه‌ها بلند شد: «العطش!» حضرت عباس (ع) دیگر تاب نیاورد. نزد امام حسین (ع) آمد و اجازه خواست. این بار امام حسین (ع) گریست. فرمود: «برادرم! برو. اما اول اسبت را آماده کن. شاید دیگر برنگردی.»

حضرت عباس (ع) مشک را برداشت. سوار بر اسب شد. به سوی فرات رفت. چهار هزار نفر محاصره‌اش کردند. اما کسی جرأت نزدیک شدن نداشت. به آب رسید. مشک را پر کرد. از آب برداشت تا بنوشد. یاد لب‌های خشک امام حسین (ع) افتاد. آب را روی آب ریخت. مشک را بر دوش گرفت و برگشت.

دشمن حلقه را تنگ‌تر کرد. یکی از پشت نخل‌ها کمین کرده بود. شمشیر زد. دست راست حضرت عباس (ع) قطع شد. مشک را به دست چپ گرفت. یکی دیگر کمین کرده بود. دست چپ را هم قطع کردند. مشک را با دندان گرفت. اسب را به تاخت درآورد. اما تیری آمد. به مشک خورد. آب بر زمین ریخت.

حضرت عباس (ع) ایستاد. دیگر چیزی برای جنگیدن نداشت. دست‌هایش رفته بود. آب رفته بود. فقط یک چیز مانده بود: «یا اباعبدالله!» تیری به چشمش نشست. عمودی آهنین بر سرش کوبیدند. از اسب افتاد. برای آخرین بار فریاد زد: «یا اباعبدالله!» امام حسین (ع) مثل باد خودش را رساند. برادر را در آغوش کشید و گریست. فرمود: «الآنَ انْکَسَرَ ظَهْری» (حالا کمرم شکست.)

جریانِ «عباس» در تاریخ شیعه

حضرت عباس (ع) فقط یک شهید نیست. حضرت عباس (ع) یک جریان است. جریانی که در آن، وفاداری با ادب همراه می‌شود. جریانی که در آن، قدرت هست، اما طغیان نیست. شجاعت هست، اما گستاخی نیست.

این جریان را در تاریخ شیعه ببین:

· سید جمال‌الدین اسدآبادی: قدرت تحلیل داشت، می‌توانست ادعای رهبری کند، اما همیشه خودش را سرباز بیداری اسلامی می‌دانست، نه فرمانده.

· شهید حاج قاسم سلیمانی: او که فرمانده بود، اما خودش را «سرباز» می‌خواند. وقتی از او پرسیدند: «شما برای رهبری چه کردید؟»، گفت: «من سربازم. سرباز حرف نمی‌زند، عمل می‌کند.»

· علما و مراجع بزرگ شیعه: آنها که قدرت فتوا داشتند، اما هرگز در برابر امام زمان (عج) ادعایی نداشتند. همیشه خودشان را «نائب» می‌خواندند، نه «صاحب اختیار».

این است جریان حضرت عباس (ع): قدرت همراه با ادب. شجاعت همراه با تبعیت. برادری که خودش را غلام می‌داند.

درس‌های این قصه

۱. برادریِ نسبی، بدون برادریِ ایمانی، هیچ است. حضرت عباس (ع) برادر بود، اما خودش را «غلام» می‌دانست.

۲. قدرت، وقتی خطرناک می‌شود که با ادب همراه نباشد. حضرت عباس (ع) قوی‌ترین مرد عرب بود، اما تا امام حسین (ع) نگفت، حرف نزد.

۳. وفاداری، فقط در شمشیر زدن نیست. در آب ننوشیدن هم هست. در سکوت کردن هم هست. در «یا سیّدی» گفتن هم هست.

۴. علمداری، فقط حمل پرچم نیست. حمل یک نگاه است. نگاهی که وقتی می‌افتد، کمر امام حسین (ع) می‌شکند.

۵. حضرت عباس (ع)، ترازوی ادب در شیعه است. هر جا دیدی کسی قدرت دارد اما متواضع است، بدان از حضرت عباس (ع) آموخته. هر جا دیدی کسی قوی است اما گستاخ، بدان از حضرت عباس (ع) فاصله دارد.

در ادامه می‌خوانیم:
«حضرت زینب (س)؛ از کربلا تا شام، چگونه اسارت به پیروزی تبدیل شد؟»

🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعده‌گاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
📌 https://eitaa.com/Khasf_Bayda

#خسف #حضرت_عباس #علمدار_کربلا #ادب_و_قدرت #وفاداری #عاشورا #کربلا #جریان_شناسی #قرارگاه_بصیرت #ظهور
دیدگاه ها (۱)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه سی و چهارم: امام عسکری (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش پایانی)

🖤 امام حسن عسکری علیه‌السلام و برادران امام...💬 حضرت آیت‌الل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط